تبليغاتX
در عجبم از کار این خلق بی خرد که ناراضیند از آنچه که دارند، اما ندانند آنچه که دارند نداشته ی دیگران است 

خدایا، به هر آنچه داده ای و نداده ای شکر، که داده ات رحمت بوده و نداده ات حکمت 

انسانیت را در ذات خود بجو نه در کوچه پس کوچه های زندگی 

*-.-* زندگی اجباریست (-.-) لاجرم باید زیست *-.-*

زندگی اجباریست (-.-) لاجرم باید زیست

درباره وبلاگ

 

به نامه یزدانه پاک
که مرا نهاد در این خاکه پاک

به ساله 68 بود زاییدنم
ناخواسته آوردنم روی خاک

نهادند نامم سعید و خواهد بود نامم
تا زمانی که روم به نزد یارانه پاک

سلام دوستای گلم
اسمم سعید ارشمیدسه( یعنی بهم میگن)
، 19 ساله از شهریار.
خوشحالم که وبلاگم سر زدید
من می خوام پچ پچای خودم
با دلمو که تو تنهایی ها با هم می کنیم
براتون بنویسم کنارش از فلسفه ترفند و جوک و اس ام اسای تاریخ گذشته و همه همه چیز براتون می نویسم

امیدوارم با نظراتون منو یاری کنید که بهتر و بهتر بنویسم


 

منوی وبلاگ

 

صفحه اول وبلاگ
آرشیو وبلاگ
(پروفایل سعید(ارشمیدس
عناوین مطالب وبلاگ

 

بايگاني وبلاگ

 

تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
شهریور 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385

 

لينگ رفقاي گل

 

کل کل تو ایران
GESTURE
Life - a girl from paradise
همه جوره از همه جا
............فقط چند دقیقه
دنیای من( حتما ببینید)
شبگرد منتظر
بچه های باحال
تنها ماندم ....
سردی نگاه
دریای احساس
عشق
اشعار یک شاعر مرده
آنتی بوی
جادوی سکوت
4LI (پسرخاک)
عشقبازی
دختر تنها
دلال مرگ
روزنه ها فریادند
ناگفته های 12 دختر همکلاسی
.....Ey Jan Jan
•¤*¤•شعله شكسته•¤*¤•
غریبه ی رهگذر
عشق ابدی من ......
سلام همسایه های 2
نیلو فرانه
حرف های نگفته قلب یک عاشق به معشوقش
علیرضا ملیکا
مهم نيست تا ابد باهم باشيم (مهم اينه که
ღ♥ღ درگذشت خاطره ها ღ♥ღ
میلام...بارسلونا...پرسپولیس
★★بیاتوتفریح کن★★
چرت پرتایه یه آدم دیوونه
بچه باحالا بیان اینجا
یه شب مهتاب
باغ ستاره
تالار دلتنگی
غروب پایان خورشید نیست
سکوت پر صدا
کامپیوتر در چشم عقاب
°”خاطرات دخترک دانشجو`”°
همدم تمام لحظه هام خدای مهربونمه
حدیث عشق
قطره بارانم
سکوت
به کدامین گناه !!! (زندگی جاریست)
جزیره عشق
فقط سیاوش
آب و کاشی
نیلوفر مرداب
من سردم است
عاشقانه می نویسم
دختر پر غم
عکس ماشین
تنهاترین دختر
من دیگه عاشق نیستم(خسته ام خسته...)
مردانـــــگی افسانه شــد
یه بوسه گنده

 

آمار وبلاگ

 

 

نظرسنجی وبلاگ

 

آهنگ وبلاگ

 


 
 
کمک می خوام، دنبال اسم دخترم برای خواهر زاده ی آینده ام
سلام به همگی دوستان

حالتون چطوره؟

خدا رو شکر این کنکور ما هم تموم شد

راحت شدیم

امسال خیلی سخت تر از پارسال بود

دینی و ادبیات و زبانش که داغون بود

تو زبان سه تا متن داده بودن

تو ادبیات که همش شعر بود، هیچی درباره کتاب و شاعر و تاریخ ادبیات و این چیزا نبود

البته واسه من خوب شد، چون با شعر و این چیزا رابطه ی خوبی دارم، تونستم اکثرشو جواب بدم

دینی که همش آیه بود

عربی که هیچی، من اصلا عربی بلدی نیستم، فقط تونستم چندتاشو جواب بدم

تو تخصصی ها که من اول رفتم سراغ شیمی، شیمی آسون بود

اما فیزیک سخت بود، اونم چند تا سوالش رو حل کردم

و اما ریاضی، اوه اوه، داغون

زیاد نتونستم ریاضی رو خوب بزنم

ببینیم خدا چی می خواد

نصبت به پارسال بهتر بود

یه خواهش از همه ی دوستان عزیز دارم، اگه خدا بخواد قراره دایی بشم

خواهرم کچلم کرده، میگه برام اسم پیدا کن، اما هر چی اسم از اینترنت پیدا می کنم و بهش می گم قبول نمی کنه

خواهر زاده ام انشاالله دختره

از همه ی شما دوستان عاجزانه خواهش مندم اسم های قشنگی که به ذهتنون می رسه رو برام بفرستین یا تو نظرات بگین، اسم دختر باشه ها

لطف می کنین اگه کمکم کنین

خوب برای اینکه این پست خالی نباشه یه نرم افزار خوب میذارم برای اونایی که دوست دارن سیستمشون متفاوت باشه

اونایی که دوست دارن تو ویندوزشون تغییرات جالب ایجاد کنن

یه نرم افزار برای تغییر شفافیت نوار وضعیت یا TransBar

خیلی باحاله، اگه می تونین حتما امتحانش کنین، ویندوز رو از حالت خشکی و یکنواختی در میاره

محیطش فارسیه، کار باهاش هم آسونه، سرعت سیستم رو اصلا نمیگیره

دانلود با حجم 25 کیلو بایت

خوب اینم یه نر افزار دیگه

این نرم افزار رو برای کسایی میذارم که خوش ذوقن

نرم افزار یاهو فرند Yahoo! Friend

یا این نرم افزار می تونید شکلک ها و تکست های زیبا برای دوستتون توی چت بفرستید

نرم افزار رو که نصب کردید یه پنل زیر آواتورتون ( همون عکسی که برای آیدیتون میذارید) قرار میگیره (سمت چپ پایین)

روی اون کلیک کنید و شکلک ها و تکست های قشنگی رو که می خوای برای دوستتون بفرستید

خیلی قشنگه

دانلود Yahoo Friend با حجم 1 مگا بایت

قربانت همتون

بدرود تا درودی دگر

|ادامه مطلب| نوشته شده در  شنبه 6 تیر1388ساعت3:2 به قلم *سعید(ارشمیدس)* 
یادگار غربت 6

سلام به همه ی دوستان

+

(این تیکه رو برای روز مادر اضافه کردم)

چون وقت ندارم و امتحان دارم و کنکور دارم و هزار تا بدبختیه دیگه مجبورم داستانی رو که پارسال برای روز مادر نوشته بودم امسال براتون بذارم، خواستین دانلود کنین

دانلود داستان مادر

+

حالتون چطوره؟

چه می کنید با انتخابات؟

خوب بالاخره با کلی سختی و مشقت یادگار غربت 6 رو هم نوشتم

البته داستان رو کلا بازنویسی کردم، اون اشکالاتی که دوستان ذکر کرده بودن برطرف شد

یه تغییراتی هم تو داستان دادم تا داستان معقولتر به نظر برسه

پس هر عزیزی که می خواد داستان رو بخونه باید لطف کنه از اول بخونه، چون اگه از اول نخونه خیلی چیزارو متوجه نمیشه

امروز رفته بودم پیش یکی از بچه ها کار داشتم دیدم تو شهریار چه غوغایی به پا شده

یه ور خیابون موسوی

یه ورشم احمدی نژاد

شهریار یه خیابون ولیعصر داره، سر ولیعصر طرفدارای موسوی بودن، ته ولیعصر هم طرفدارای احمدی نژاد

این دو تا افتاده بودن به جون هم و بهم دیگه می پریدن، بچه ها می گفتن زدن یه مزدا۳ رو داغون کردن

واسه همدیگه آجر پرت می کردن

از همه جالبتر شعاراشون بود

طرفدارای مسوی می گفتن: احمدی کم میاره--ناموس وسط میاره

یه هفته، دو هفته-- محمود حموم نرفته

دولت سیب زمینی- نمی خوایم نمی خوایم

دولت گشت ارشاد--نمی خوایم نمی خوایم

اونور هم طرفدارای احمدی نزاد می گفتن: پرونده ها رو میزه--هی میگه چیزه چیزه

آزادیه اندیشه با چیز و چیز نمیشه

از همین چرت و پرتا

احمدی نژاد که یه دروغگوئه، من اصلا کاری باهاش ندارم، یه احمق به تمام معنا

موسوی هم که والله ما اون موقع نبودیم ببینیم چه گندی زده

ولی اونجور که از برنامه هاش معلومه هیچ فرقی با بقیه نداره، اومده گفته می خوام خونه های عفاف درست کنم، می خوام آزادی بذارم، از این چرت و پرتا که همه می دونیم عملی نمیشه

به هر حال من به هیچکدوم از اینا رای نمیدم، اگرم برم پای صندوق یه ضربدر می زنم تا کسی بجاش چیزی ننویسه

دیگه اگه ناچار بشم به یه نفر رای بدم، به موسوی رای میدم، چون حداقل یخورده قیافه داره

مردم به تریپ و پرستیژش نمی خندن

بعضی ها می گن اونایی که رای نمی دن نباید هیچ توقعی از رئیس جمهور داشته باشن

جوابشون اینه: آخه بنده خدا، دفعه ی قبل که رای دادیم، دردی از دردامون دوا شد؟ رئیس جمهور کاری کرد؟

فقط مارو مسخره ی عالم و آدم کرد

من هیچ توقعی از رئیس جمهور ندارم، چون مطمئنم کاراش هیچ تاثیری تو زندگیم نداره جز اینکه بدبختمون کنه و بیکاری و اعتیاد و فساد رو زیاد کنه

من یکی رو می خوام که بهم ثابت کنه باید رای بدم، هر کی تونست ثابت کنه من لقب ارشمیدس رو از رو خودم بر میدارم

خوب بریم سراغ اصل مطلب:

من یادگار غربت رو به صورت  فایل PDF براتون میذارم که می تونین دانلود کنین

(برای خوندن فایل های PDf نیاز به برنامه ی Adobe Reader دارین، یا می تونین از نرم افزاری که این زیر گذاشتم استفاده کنین)

خواستم بذارم تو ادامه مطلب که بلاگفا ارور داد، شرمنده باید دانلود کنین و بخونین

دانلود یادگار غربت(روش کلیک راست کنین و Save target as رو بزنین)

اینم یه برنامه ی کم حجم که می تونین باهاش فایل های PDF رو بخونین( با حجم 1.5 م.گ)

منتظر نظراتتون در مورد داستان هستم

راستی، اینم یه شعره که در وصف این سی سالی که بر ما گذشته گفتم

خواستین دانلود کنین و بخونین

دانلود شعر 30سال( به دلیل وجود دموکراسی در ایران، این لینک رو حذف کردم)

بدرود تا درودی دگر

|ادامه مطلب| نوشته شده در  چهارشنبه 20 خرداد1388ساعت22:10 به قلم *سعید(ارشمیدس)* 
سیب ممنوعه

 شیرینه نه؟

پای درخت سیب  نشسته بودم
نسیمی خنک می وزید
به آسمان بهشت نگاه کردم
براستی که زیبا بود
چشمانم را بستم و نفسی عمیق کشیدم، بوی سیب ها بینیم را نوازش می داد، چشمانم را باز کردم
به سیب های سرخ نگاه کردم که همچو مروارید خونین می درخشیدند
دستم را دراز کردم تا یکی را بچینم، چشمم به نوشته ی روی سیب افتاد
ممنوع
دستم را پایین آوردم و رو از درخت گرفتم
با خود گفتم: ممنوع است، نباید بچینم
پلک هایم را به هم فشردم تا شاید خوابم ببرد
چشمانم گرم خواب بود که صدای پایی خوابم را پراند
به اطراف نگاه کردم، صدای پای حوا بود
آمد و کنارم زیر درخت سیب نشست
دستم را به دور شانه هایش حلقه کردم و به صورتش نگاه کردم، چهره اش تمام زیبایی های بهشت را از نظرم محو می کرد
او را بیشتر فشردم
آرامشی وجودم را فرا گرفت
آرامشی که حتی در کنار فرشتگان نیر احساس نمی کردم
به چشمانش نگاه کردم، همچو دریایی نیلگون بود
سوی نگاهش را دنبال کردم
به سیب ها چشم دوخته بود، تکانش دادم، گفتم: حوا، این سیب برای ما ممنوع است
به من نگاه کرد، لبخندی زد و گفت: میوه ی شیرین و خوش بویی است، می خواهم مزه ی بهشتی اش را تجربه کنم
سپس به سیب ها زل زد
صورتش را به سوی خود چرخاندم، به چشمانش زل زدم و گفتم: نه، آن نوشته ی روی سیب را بخوان، ممنوع
حوا گفت: پس بگذار حداقل لمسش کنم، این که دیگر ممنوع نیست
به فکر فرو رفتم
نمی خواستم دلش را بشکنم
اما
نمی توانستم امر خدا را نادیده بگیرم، چانه ام را با دستان ظریفش گرفت و به چشمانم خیره شد، در آبیه بی کران چشمهایش غرق شدم
سرم را به زیر انداختم و دستم را سوی درخت دراز کردم، سیبی آمد و در دستم قرار گرفت
چیدم و به سوی حوا گرفتمش
لبخندی زد و آن را گرفت و به بینیش نزدیک کرد، نفسی عمیق کشید و چشمانش را بست
گفت: چه بویی دارد، حتما مزه اش هم مانند بویش خوب است
به من نگاه کرد، گفتم: هرگز، به عاقبتش فکر کن
حوا چشمانش را بست و گازی به سیب زد
با ولع زیاد شروع به خوردن سیب کرد
ماتم برده بود، این چه کاری بود که کرد؟ چرا سیب را خورد؟
به او گفتم: برای چه از آن خوردی؟
می دانی چه گناه بزرگی مرتکب شدی؟
سیب را به سویم دراز کرد و گفت: شیرین است بخور، من از آن سیب خوردم، دیدی که چیزی نشد، اشکالی ندارد
سیب را از دستش گرفتم: نگاهش کردم، سرخیش هوش از سرم پراند
به حوا نگاه کردم، به نشانه ی تایید سری تکان داد، چشمانم را بستم و گازی به سیب زدم
شیرینش تمام وجودم را فرا گرفت
ناگهان بادی وزید و جامه هایمان را درید، چشمانم را باز کردم، همه ی فرشتگان اطرافمان حاظر شدند
از شرم سر به زیر انداختم و قدمی از حوا فاصله گرفتم
                            صدای قه قهه ی شیطان را از دور شنیدم

 من ملک بودم و فردوس برین جایم بود    آدم آورد به این دیر خراب آوارم (شیطان)

عکس بالا با کیفیت اصلی

|ادامه مطلب| نوشته شده در  دوشنبه 7 اردیبهشت1388ساعت17:19 به قلم *سعید(ارشمیدس)* 
روزنگار تعطیلات عید

سلامی دوباره

حالتون چطوره؟

خوبین؟

شرمنده که دیر اومدم و تو سال جدید خدمتتون نرسیدم

رفته بودم شمال، جاتون خالی یه حال و هوایی عوض کردیم

الان اومدم یه یه روزشمار کوچیک از تعطیلات عید بکنم و برم پی درسو زندگی، دو ماه بیشتر که وقت نداریم

روز قبل از عید: رسیدم خونه پدر بزرگم و یه جوری گذروندمش

روز عید: ساعت 12 ظهر از خواب پا شدم و یه آبی به دست و صورتم زدم و ناهار رو خوردم و منتظر موندم تا سال تحویل بشه، اما چه انتظاری چشم باز کردیم دیدم سال تحویل شده و ما داریم همینجوری تلویزیون رو نگاه می کنیم و همدیگه رو نگاه می کنیم و ساعت و نگاه می کنیم، پس چرا آهنگ نمی ذارن؟ پس چرا صدای توپ و تفنگ نمیاد، بعدش قرار بود من برم بیرون و مراسم قدم زنون رو اجرا کنم که بابابزرگم گفت نه، باید دایی حمیدت بیاد و مراسم افتتاحیه رو بجا بیاره، منم گفتم باشین تا بیاد

بعد یهو دیدیم پسر دایی هام اومدن تو و دایی محمودم پشت بندشون اومد تو، مامان بزرگ و بابا بزرگم شکه و متعجب سلام علیک کردن و تبریک و فلان

بعد دای حمیدم اومد و گفت: وااا، شما از کجا اومدین؟ قرار بود من اول بیام تو، تو دلم گفتم: حقتونه، لیاقت که ندارین

روز دوم: تو اتاق خواب بودم که دیدم صدای چند نفر میاد که دارن به هم سلام می کنن و تبریک می گن، فهمیدن مهمون اومده و سرمو کردم زیر بالشو خوابیدم، بقیه روز رو هم یه جوری گذروندم

روز سوم: رفتم خونه عموم، جاتون خالی خوش گذشت، پسر عموی جدیدم رو دیدم، اخمو بود، ولی خیلی خوشگل بود، بزنم به تخته، دو ماهش بود ولی هیکل گنده ای داشت

روز سوم: بازم خونه عموم بودم، گذشت و گپ زدیم و خندیدم، بعد من بحث خاندان و جد و آباد رو کشیدم وسطو به عموم گفتم چی شد که فامیلیمون رو این انتخاب کردن، یخورده حرف زد بعد یه ماجرای جالب رو گفت، گفت: قدیم قدیما، زمانی که پدر بزرگ مرحوم بنده که هیچ، پدر بزرگ مرحوم اونم هنوز پا به این دنیا نذاشته بود، 7 تا برادر بودن که از دم همشون کچل بودن، به اینا می گفتن هفت کچلان، آدمای خبیثی بودن، سر راه مردم چاله می کندن و کاروان هارو غارت می کردن، مردم هم به شدت ازشون می ترسیدن، خیلی خطری بودن

متاسفانه آثار زیادی ازشون به جا نمونده، تنها چیزی که ازشون مونده کلی ناله و نفرین مردمه که داره گریبان ما بدبخت بیچاره هارو می گیره

آخه یکی نیست بگه بجای اینکه کار کنین و زندگی جمع کنین، می رفتین مردم رو غارت می کردین

خدارو شکر من از اونا چیزی به ارث نبردم، فقط یخورده خشانت به ارث بردم که اونم شکر خدا همیشه بروز پیدا نمی کنه

دور از جون شماها من وقتی قاطی می کنم شدیدا خطرناک میشم، صدام خیلی کلفت میشه، خودمم نمی دونم چطوری اینجوری میشه، شاید روح یکی از اون هفتا کچل میاد تو بدنم و هی انگشت می کنه و اذیت می کنه، خدا عالمه

بگذریم، اینم از اجداد ما، خدا به ما شانس هم که نداده، اجداد درست و حسابی و فیلسوف و دکتر و فلان گیرمون نیومده، پدر بزرگ گراممون می گن خیلی بد اخلاق بود، طوری که اگه جای خون عسل میریختی تو رگاش بازم قابل استعمال نبود

اما میگن دست بزن درستی داشت

بابام هم اخمو هست ولی در کل مهربونه، اگه این اخم و تخمش نبود که من الان داشتم یه گوشه سیگاری بار می ذاشتم، یا داشتم گاز فندکمو پر می کردم

بگذریم

روز چهارم: همچنان خونه عموم، لامصب نمیذاشتن از خونه برم بیرون، خواستم با عموم برم دهاتمونو از اون ور برم خونه مادر بزرگم و چتر رو از خونه عموم باز کنم، اما نذاشتن که، گفتن ساکتو بذار اینجا و شام برگرد، بنده هم که روی حرف زن عموی مهربانم حرف نمی زنم ساکو پرت کردم و گفتم: گور پدر چتر، بالن باز می کنم

رفتیم دهات و اونجا هم یه دوری زدیم و برگشتیم و خوابیدیم و بعد....

روز پنجم: داشتم از خونه عموم می اومدم بیرون که دیدم یه مرده دمه در وایساده، بهم گفت بگو دختر عموت بیاد، منم فکر کردم دایی محترمشونه، گفتم الان میگم بیاد

بعد زن عموم اومد برای بدرقه گفت: خاک بر سرش، داره میره شوهر کنه

من که در اون لحظه سرم پایین بود و داشتم بند کفشمو می بستم و خون درست و حسابی به مغزم نمی رسید سرمو بلند کردم و گفتم: کی داره شوهر می کنه؟

گفت: دختر عموت

چون خون تو راه بود و داشت به مغزم می رسید گفتم دختر عموم کیه؟

گفت .... دیگه

تازه خون رسید به مغزمو گفتم: کی؟ ..... می خواد شوهر کنه؟ بابا اون که بچه است( بچه ام 17 سالشه) چرا می خواین شوهرش بدین( بقیه ماجرا بماند چون غیبت میشه)

منم دپرس رفم خونه مادر بزرگم

روز ششم: هنوز دپرس از جریان دختر عمو از خواب بیدار شدم، یه وقت فکر بد نکنینا، فکر نکنین من عاشقش بودم و شکست عشقی خوردم، نه، دلم به حال خودش می سوخت، آخه تو این سن اشتباهه که شوهر کنه، اونم با کی؟ با کسی که نمی تونه نیاز هاشو بر طرف کنه، تازه اونم چی، پدر مادر راضی نباشن، دیگه خودتون بفهمین چی می گم، منم که خونواده دوست، نمی تونستم طاقت بیارم، یه چند بار زنگ زدم گفتم منصرفش کنین، بدبخت میشه ها

روز هفتم: مادرم اومد شمال خونه مادر بزرگمو بعد حال و احوال کردیم و شام خوردیم و خوابیدیم

روز هشتم: به مامانم گفتم بریم خونه عموم و بچه اش رو ببین و یه کادو بده و برگردیم، بهش جریان دختر عموم رو نگفتم، زنگ زدم به عموم تا آمار بگیرم کجان تا فردا بریم خونشون، گفت خونه مادر زنمیم و فردا ناهار بیاین، اما خونه مادر زنش که نبود، جشن عقد کنون دخترش بود و به من نگفت، داستانش این پایین میاد

روز نهم: رفتیم یه نینای برای پسر عموم خریدیم و رفیتم خونه اش، سلام علیک و گپ و گفت و گو، بعد زن عموم به مامانم گفت: ..... رو دیشب عقد کردیم، بعد مادرم مثل من اول درک نکرد بعد گفت چرا و فلان و انشا الله خوشبخت بشن و بسان

بعد برگشتیم خونه خاله ام و تو راه خواهرم اس ام اس داد که ..... عقد کرده و همه فک و فامیل دعوت بودن جز ما

منم قاطی کردم و گفتم فردا میرم در خونشونو می کشمشون زیر علامت سوال

مامان و خالم گفتن بیخیال بابا، چیکار داری و از این سخنان بچه خر کنی

بعد مامانم یواشکی زنگ زد به بابام و جریان رو گفت و بعد بابام بهم زنگ زد و گفت ولش تو چیکار داری، گفتم چرا اون پسر عمه های فلانمو دعوت کرد، بعد منی که همش میگفتن سعید یه چیز دیگه است و دوسش داریم و مثل پسرمون می مونه و فلان فلان رو دعوت نکردن؟

بابام گفت: عموت گفت فکر کردم اگه سعید رو دعوت کنم میره می زنه داماد رو ناکار می کنه، بخاطر همین نگفتم تا بیای

من گفتم مگه ما قوم تاتاریم که بریم دعوا کنیم؟

خلاصه تمومش کردم و دایی کوچیکم منو به زور برد عروسی یکی از فامیلا و یه شامی خوردیم و برگشتیم

روز دهم: گذشت

روز یازدهم: بارون اومد و من و پسر خاله ام رفتیم بیرون قدم زدیم و خوش گذروندیم

روز دوازدهم: بارون بند اومده بود ولی همچنان هوا ابری بود، منم زد به سرم که برم بزنم به کوه و جنگل

رفتم جاتون خالی کلی حال مردم و کلی هم عکس گرفتم، باور کنین جای بسیار قشنگی بود، طبیعت بکر بود، هر کسی اون طرفا نمی رفت، یعنی بلند نبود بره، تازه اگه بلدم بود نفسشو نداشت که بره

روز سیزدم: پر ماجرا ترین روز تو کل تعطیلات

قبل از سیزده به در قرار گذاشته بودیم تا همه ی خانواده نفری 10 هزار تومن پول بذاریم تا گوشت بخیرم و بریم بیرون بخوریم

روز 13 ساعت 8:30 دقیقه پا شدم و وسایلو آماده کردم و به زور همه رو یه جا جمع کردم، و رفتیم سراغ طبیعت

طبق معمول هر سال شوهر خاله گراممون افتاد جلو و ما راه افتادیم پشتش، مارو طبق سال های قبل برد یه جای مزخرفه مزخرف، منم که نمی خواستم امسالمون مثل سالای قبل گند بشه جاتون خالی قاطی کردم و گفتم چرا مارو آوردین اینجا؟ این چه جاییه؟ باورکنین مارو برده بودن قبرستون، یه جوب بقلش بود و چند تا زمین کشاورزی

خلاصه خاله ام و شوهر خاله ام رفتن تو ماشین و صداشون در نیومد، به شوهر خاله بزرگم که راننده آژانس بود گفت جایی رو بلدی؟ گفت آره، گفتم بریم همونجا، بنده خدا هر سال میگه من یه جایی رو بلدم که خیلی خوبه، اما هیچکی به حرفش گوش نمیده، خلاصه رفتیم اونجایی که شوهر خاله بزرگ می گفت، دمش گرم، عجب جایی بود، طبیعت، رودخونه، جنگل، همه با هم یه جا بود

ناهار رو خوردیم و بچه هارو جمع کردم و بازی وسطی رو راه انداختم

حدود 2 ساعت بازی کردیم و بعد رفتیم کنار دریا، اونجا هم یه 4 ساعتی بازی کردیم و بعد برگشتیم خونه

وقتی اومدم خونه ی مادر بزرگم تمام بدنم درد می کرد

خوابیدم و شد...

روز چهاردهم: هیچی، برگشتیم شهریار و تمام

این بود روزنگار عید ما

ببخشید زیاد حرف زدم

راستی، واقعا شرمنده ام، ادامه داستان رو ننوشتم، سعی می کنم حتما بنویسم، خیلی عذر می خوام، از همتون معذرت می خوام

عفو کنین، ببخشید

نه ترو خدا، نزنین؟

اینجاش دیگه خیلی بی مزه شد

شرمنده

بدرود تا درودی دگر

|ادامه مطلب| نوشته شده در  یکشنبه 16 فروردین1388ساعت23:42 به قلم *سعید(ارشمیدس)* 
سال 1388 مبارک

سلام به همه ی دوستان

خوبین؟

دیری دیری ری دیری دیره ریی

سال نو مبارک

سال ۱۳۸۸ خورشیدی مبارک

انشا الله سال خوب و پر برکتی داشته باشین

جاتون خالی من الان شمالم

دندونمم کشیدم، درد داره

نه می تونم چایی بخورم نه می تونم آجیل و شیرینی و شکلات بخورم

فقط می تونم خون بخورم

بابا این تلویزیون ما چقدر بی بخاره

سال تحویل شده انگار نه انگار

من هی میگم خدایا چرا صدای توپ و تفنگ نمیاد؟

فقط این مجریه هی داره زر زر می کنه

بعد دیدم رهبر گراممون داره میگه سال نو مبارک

نمی دونم چی بگم؟

هر سال دارن بد و بدتر می کنن

انشاالله شما سال خوبی داشته باشین و مثل این تلویزیونمون بی بخار و خشک نباشین

شاد باشین و شاد زندگی کنین

شرمنده که قبل از تحویل سال آپ نکردم

خونه نبودم و اینجا همه ی کافی نتا بسته بود

الان هم نیم ساعت منتظر موندم تا تونستم بشینم پشت سیستم

داشتن ویندوز تمام سیستم هارو عوض می کردن

تعطیلات خوش بگذره

بدرود تا درودی دگر

|ادامه مطلب| نوشته شده در  جمعه 30 اسفند1387ساعت19:15 به قلم *سعید(ارشمیدس)* 
روز عجیب

پرنده به آسمان نگاه کرد، نور عجیبی در آسمان دید، شگفت زده شد

سال های زیادی بود که آسمانی نوری نداشت

به راهش ادامه داد

به عبادتگاه پارسیان رسید، بر سر در معبد فرود آمد

کمی به بالهایش رسید، جستی زد و بر یکی از ستون ها فرود آمد

ناگهان صدای داد و فریادی او را از جا پراند

صدای عابدان معبد بود، چیزی را با ترس و واهمه فریاد می زدند

آرام به داخل معبد رفت، معبد تاریک بود

چشمانش که به تاریکی عادت کرد چندین نفر را کنار تشتی بزرگ دید که بر سر خود می زدند و جملاتی را تکرار می کردند

خوب گوش داد، می گفتند: خداوندا، چه شده؟ خدایان بر ما غضب کردند؟

آتشکده خاموش شده، اکنون چه کنیم؟

تعجب کرد، آتشکده چه بود؟

مردی گفت: باید به مردم خبر دهیم، باید هم اکنون حیوانی را قربانی کنیم

و همه سراسیمه به سوی در معبد هجوم آوردند

پرنده ترسید، به سرعت از معبد بیرون آمد و به  آسمان پناه برد

چه شده بود؟

چه اتفاقی اینچنین ساکنین سر خوش معبد راهراسان کرده بود؟

مدتی بال زد

به آسمان نگاه کرد، همچنان آن نور زیبا در آسمان می درخشید

بیشتر و با شکوهتر از قبل

تشنگی او را فرا گرفت، به سوی دریاچه پرواز کرد

بالاخره درختان اطراف دریاچه را از دور دست دید

آسوده به راهش ادامه داد

کمی که رفت چیز عجیبی دید

دریاچه نبود، مسیر را که درست آمده بود، پس دریاچه کجا بود؟

به درختان اطراف نگاه کرد، همان درختان بودند

به اطراف دقیق شد

حیوانات دیگر را دید

به سوی آهو رفت، کنارش فرود آمد

پرسید: چه اتفاقی افتاده؟ دریاچه چه شده؟

آهو گفت: نمی دانم، من که برای خوردن آب آمده بودم، دریاچه را خالی دیدم، نمی دانم چه شده؟

پرنده بیشتر جستو جو کرد

پرندگان دیگر را دید، به کنارشان رفت

در حال بحث بودند

شاید آنها دلیل خشکی دریاچه را بدانند

از یکی پرسید: درباره ی چه سخن می گویید؟ دریاچه چرا خشک شده؟

دیگری گفت: ما هم نمی دانیم، اما یکی از پرندگان خبری از دور دست آورده، می گوید یکی از بزرگترین ساختمان ها و بناهای ایران فرو ریخته

ساختمانی که در بزرگی و استقامت همتا نداشت، نامش ایوان مدائن بود

پرنده در شگفت ماند، امروز چه شده بود؟

آتشکده ی فارس، دریاچه، اکنون هم ایوان مدائن

به آسمان نگاه کرد، نور بیشتر شده بود

از جمعیت جدا شد

پر زد و بر بلندای درختی نشست

به فکر فرو رفت، این همه اتفاق بزرگ، چه دلیلی داشت؟

ساعتی از روز گذشت

حیوانات، دیگر دور دریاچه نبودند، به دنبال چشمه ای بودند تا خود را سیراب کنند

دیگر تشنگی را فراموش کرده بود

به فکر فرو رفت، شاید این ها نشانه ی چیزی باشند

در همین فکر و خیال بود که صدای جیغ مهیبی راشنید، از جایش پرید

این دیگر صدای چه بود؟

به دنبال منبع صدا بود، اما چیزی یا کسی آن اطراف نبود

 

                                    +-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+

 

ابلیس سراسیمه بود

همه شیاطین او را دوره کرده بودند

هر کس چیزی می گفت: چه شده سرورم؟ اتفاقی افتاده؟

دیگری گفت: ای بزرگ شیاطین، ارباب و معبود ما، چرا سراسیمه اید، چه چیزی شما را هراسان کرده؟

ابلیس نعره ای کشید و گفت: ببرید صدایتان را، کمتر آن دهان های کثیفتان را باز و بسته کنین

هر کدام از شما باید به سویی رود، کل زمین را جستجو کنید، بی شک اتفاق بزرگی افتاده

بوی دشمنی و بهشت را استشمام می کنم

هر کدام از شیاطین به سویی رفتند، تا خبر مهم را برای اربابشان بیاورند و مژدگانیی بگیرند

شیطان بر تخت خود تکیه زده بود، فکر می کرد

نوری به چشمانش خورد، به اطراف نگریست

صدایی گفت: ای ابلیس، به دنبال چه می گردی؟ هراست بهر چیست؟

صدای جبرئیل بود

ابلیس گفت: در قلمرو من چه می کنی؟ چه کسی به تو اذن ورود داده؟

جبرئیل گفت: من نیازی به اذن ورود تو ندارم، هر زمان که اختیار کنم، به محفلت وارد می شوم

فقط آمده ام مژده ای به تو دهم، تو را از خبری آگاه کنم که مطمئنا نا امیدت می کند

ابلیس لحظه ای درنگ کرد، از جایش بلند شد

با تردید پرسید: نا امیدی؟ چه شده؟

جبرئیل گفت: ختم رسل، خاتم الانبیا، احمد، محمد رسول خدا، امروز به دنیا آمد

دیگر دوران خوشیت به سر آمده، دیگر تو و آن پیروان گمراهت در کلیسا ها و محفل های مسیحیان جشن و سرور نمی گیرید

اکنون برترین دین خدا ظهور کرده، دینی کامل

از این پس هر که رهرو محمد شد، دشمن توست، و هر آن که از او روی برگرداند، همراه و یاور توست

جبرئیل برگشت تا ابلیس را ترک کند و حیران و مانده، تنها بگذارد

ابلیس صدا زد: لحظه ای صبر کن، سوالی دارم

جبرئیل گفت: بپرس.

ابلیس گفت: ولی و وصیه او کیست؟

جبرئیل لبخندی زد و گفت: علی، همان که اهل مسیحیت آن را آلیا صدا می زنند

کسی که کلید بهشت در دست اوست، و فرزندان او جانشینان محمد بر زمینند، و آخرین فرزند آنها، منجی بشریت است، اوست که تو را به قعر دوزخ می افکند

عرقی سرد بر پیشانیه ابلیس نشست

برگشت و بر تخت خود نشست

اندکی بعد پیروانش گرد او جمع شدند

گفتند: ارباب، ملائک، ملائک گرد زمین جمع شده بودند، و آشکده ی ...

ابلیس با اشاره ی دست ساکتشان کرد

رو به همه گفت: آخرین نبیه خدا امروز به دنیا آمد

کسی که دین اسلام را بین تمامی فرزندان آدم رواج می دهد

از این پس تعداد مومنان زیاد می شوند، زیرا او دوست داران زیادی دارد

خبر این روز را از قبل داشتم، کتبیه ی الهی هرگز سخن هجو نمی گوید

اما، گمراه کردن و از راه به در کردن آنها لذت بیشتری دارد

اکنون می توانم ثابت کنم که فرزندان آدم چه موجودات مفلوکی هستند و من حق داشتم که سجده نکنم

ابلیس لبخندی زد، سپس خندید، خنده ای از ته دل، صدای قه قهه اش به آسمان رفت

همه ی شیاطین نیز خندیدند، شور و شوقی وصف ناپذیر آنها را فرا گرفت

 

 

پ-ن: سلام، خوبین بچه ها؟

اول بابت ضعف های داستان عذر می خوام، چون وسطای نوشتنش چند بار واسم کار پیش اومد و مجبورم شدم نیمه تموم بذارمش، بخاطر همین حسش رفت

شرمنده

بعد برای کسایی که متوجه داستان نشدن بگم که موقع تولد حضرت محمد دریاچه ساوه که یکی از بزرگترین دریاچه های زمان خود بود خشک شد، و ایوان مدائن که به گفته ی مورخان، حتی بزرگترین زلزله ی تاریخ هم نمی توانست حتی تکانی کوچک به آن بدهد فرو ریخت، و آتشکده ی فارس که هزاران سال روشن بود خاموش شد

و شیطان هم نعره ای وحشتناک کشید، چون هیچی نباشه خیر سرش چند هزار سال تو آسمون بود و می دونست که چه اتفاقایی قراره بی افته

بعد اینکه من زمان و مکان رو تو این داستان مد نظر قرار ندادم، شاید این اتفاقا شب افتاده باشه، نمی دونم

همین

امیدوارم خوشتون اومده باشه

راستی، امشب خیلی خسته ام، خوابم میاد، از دیروز تا الان فقط 4 ساعت خوابیدم، فردا میام جواب کامنتاتون رو میدم، قربون همتون

بدرود تا درودی دگر

|ادامه مطلب| نوشته شده در  شنبه 24 اسفند1387ساعت22:53 به قلم *سعید(ارشمیدس)* 
زاهد

دلم گرفته بود، احساس سنگینی می کردم، دلم می خواست جایی پیدا کنم تا در آن خودم را خالی کنم

چشمم به مسجدی افتاد

          به داخل مسجد رفتم، زاهدی را دیدم که در حال سجده بود

                        به کنارش رفتم، سر از سجده برداشت

چهره ی  روشنی داشت

                             نگاهش سوی من لغزید

در چشمانش نور علم را دیدم، کنجکاو شدم، یاد سوالاتم افتادم

                       همیشه می خواستم بدانم،  کسی را می جستم که پرسش هایم را پاسخ گوید

                                               اما پرسش چند پاسخ راضیم نمی کرد

بدو گفتم: به من چیزی عطا کن که با آن جواب سوال هایم را بیابم

                کلیدی که هر قفلی را بگشاید

   سرش را برگرداند، تسبیحش را برداشت و ذکر گفت

به نشانه ی ادب سخنی نگفتم

  گفت: چشمانت را ببند و سپس باز کن، آن چیزی را که می خواهی به تو می دهم

                                                     چشمانم را بستم و باز کردم

                                               او را ندیدم

                                    رفته بود

              چشمم به سجاده اش افتاد

              باز بود و تسبیح کنار مهر گرد شده بود

                                 لبخندی زدم و قامت بستم

                 

|ادامه مطلب| نوشته شده در  پنجشنبه 22 اسفند1387ساعت5:20 به قلم *سعید(ارشمیدس)* 
تولدم مبارک، یادتون نره من ساعت 4 به دنیا میام

سلام به همه

حدودای ۱۹ سال پیش بود که تو یه روز تقریبا سرد و ابری من بدنیا اومدم

اونجور که میگن اونقدر برای دیدن این دنیا عجله داشتم که همون دم در بیمارستان چشامو باز کردم

یادم نیست وقتی چشامو باز کردم چی دیدم، ولی هر چی بود خیلی قشنگ بود

بهتر از تاریکی و خفقان بود

من فرزند چهارم خانواده ام

قبل از من سه تا دختر پا به این دنیا گذاشتن

بابام خیلی پسر دوست داره

یعنی کلا خاندان ما پسر دوستن

اصلا معنی فامیلیمون همینه: پسر دوست

میگن وقتی من به دنیا اومدم بابام رفت تمام محله رو شیرینی داد

خلاصه گذشت تا اینکه من بزرگ شدم و بزرگ شدم

وقتی 5 سالم بود خواهرام برام کتاب داستان می خوندن و من هم همه رو حفظ می کردم و بعد برای دوستای مامانم تکرار می کردم، درست عین مطالبو می خوندم

وقتی 7 سالم شد رفتم کلاس اول

خواهر بزرگم نقاشیش خیلی خوب بود، یادمه برام یه نقاشی سیاه قلم کشید

سر کلاس بودیم و نقاشی داشتیم، معلم کلاس اولمون گفت: بچه ها یه نقاشی بکشین تا بهتون نمره بدم

منم به ذهنم رسید که همون سیاه قلم رو بکشم

وقتی کارم تموم شد به نقاشیم نگاه کردم، جدا که عالی شده بود، حتی از خواهرم هم بهتر کشیده بودم

میز اول بودم

معلم سریع اومد بالا سرم و به نقاشیم نگاه کرد، یه لبخند زد و گفت: عزیزم ما نقاشی سیاه و سفید قبول نمی کنیم، باید با مداد رنگی بکشی

اینو گفت و رفت سراغ بغل دستیم، شنیدم که از نقاشیه خرچنگ قورباغش تعریف می کرد و بهش بیست میداد

یه ورق زدمو به صفحه ی سفید نگاه کردم

رغبتی نداشتم

گذشت تا اینکه رسیدم به کلاس دوم

عید بود و من و پسر خالم داشتیم جلوی خونه بابا بزرگم بازی می کردیم

بابابزرگم داشت یه خونه می ساخت و جلوی خونه اش یه تپه ی کوچیک سیمان بود

من و پسر خالم توش لونه ی موش درست می کردیم، پسر خالم گفت، بیا از این ور تپه به اون ورش یه تونل بزنیم، بعد خودش شروع کرد به کندن، اما وقتی رسید به وسطاش گفت دیگه بقیش کنده نمیشه

یهو یه چیزی به فکرم رسید، اینور تپه یه نقطه رو انتخاب کردم، بعد از بالا یه خط راست کشیدم به اونور تپه، بعد دوباره یه خط راست از سمت راست تپه کشیدم به اون ور تپه، محل بر خوردشونو علامت زدمو گفتم: من از اینور می کنم و تو از اونور بکن

بعد چند دقیقه تونل آماده شد

اما کسی نبود ببینه که من تو هشت سالگی یه قضیه ی هندسی رو حل کردم

رسیدم به سوم دبستان

یه روز نشسته بودم تو خونه که به ذهنم رسید یه داستان بنویسم، نشستم و داستان رو نوشتم، تو خونه کسی رو نداشتم که براش داستان رو بخونم، یعنی روم نمیشد به کسی نشون بدم

فرداش بردم برای معلممون، وقتی خوندش گفت: این داستانا تکراریه، یه داستان جدید بنویس

گفتم باشه، اما دیگه ننوشتم

کلاس پنجم بودم که کلاسمون یه تیم فوتبال تشکیل داد، من شدم دروازه بان

بعد کلی مسابقه رسیدیم به فینال، مساوی شدیم و کارمون به پنالتی کشید

پنالتی اول رو ما زدیم و گل شد

بعد نوبت اونا شد، توپ رو همچین گرفتم که همه گوشاشون خورد زمین

وقتی توپو شوت کرد من با آرامش دستمو دراز کردم و توپو گرفتم

پنالتی دوم رو هم گل کردیم و منم دوباره توپو گرفتم

مسابقه که تموم شد تو صف اسم تیم مارو صدا کردن

رفیتم رو سکو و انتظار مدال رو می کشیدیم، اما بهمون نفری یه مداد رنگی شیش رنگ دادن

اومدیم پایین و مداد رنگیمو دادم به یکی از دوستام

از اون به بعد دیگه فوتبال بازی نکردم، رفتم سراغ پینگ پونگ و والیبال و بسکتبال

کلاس اول راهنمایی بودیم که معلممون اومد سر کلاس و اسم بچه هایی رو که برای المپیاد ریاضی انتخاب شده بودن رو خوند، اسم من نبود، تا اینکه معلم بهم نگاه کرد و گفت: تو هم برو امتحان بده

صدای اعتراض بچه ها بلند شد که آقا اسم اون نبوده و فلان

اما معلم گفت: اشکال نداره، اونم چند تا سوال سخت رو جواب داده

بعد امتحان نتایج رو اعلام کردن، من اول شدم

اما کسی نبود که باهام کار کنه و بگه المپیاد چیه و چه سوالایی میاد

رفتم تو المپیاد استانی و تر زدم و برگشتم

سال دوم هم همینجوری گذشت

سال سوم راهنمایی تو المپیاد علوم مدرسه اول شدم، معلم فقط آدرس رو بهم داد و گفت فلان تاریخ برو امتحان بده

رفتم و بی نتیجه برگشتم

اول دبیرستان برای تیم بسکتبال انتخاب شدم، اما موقع بازی فقط گذاشتن دو دقیقه بازی کنم، مربی هم به جای من رفیقشو فرستاد تو

صدای همه ی بچه ها بلند شد که چرا اینو آوردی بیرونو اونو بردی تو؟

بی خیال شدم و یه گوشه نشستم

دوم دبیرستان بودم که به نجوم علاقه مند شدم

یعنی علاقه مند بودم اما نه به طور تخصصی

کلی تحقیق کردم و مطلب خوندم

اونقدر به آسمون مسلط شده بودم که از جای مریخ ساعت رو با اختلاف دو دقیقه حدس می زدم

تمام داستان پیدایش جهان رو می دونستم

تئوری بیگ بنگ رو فول بودم

اما کسی نبود که همراهیم کنه

سال سوم دبیرستان دیگه امیدی نداشتم

سر کلاس فقط می خوابیدم

تو این چند سال دبیرستان و راهنمایی ریاضیم انقدر خوب بود که به بقیه بچه ها درس میدادم

بعد مدرسه قرار میذاشتنو و چند نفری جمع می شدن و بهشون ریاضی درس میدادم

پیش دانشگاهی دیگه بی خیال بودم

بدون انگیزه و امید

فقط میرفتم مدرسه

الان هم دیگه انگیزه ای ندارم

فقط میشینم یه گوشه و شعر می گم و داستان می نویسم

به این امید که مبادا این استعدادم کور بشه

یادمه سوم راهنمایی بودم که برای دوستم نظریه اثر پروانه ای رو توضیح دادم، بدونه اینکه خبر داشته باشم کسی این نظریه رو می دونه

از خودم گفتم

گفتم: مثلا تو می خوای بری سر کوچه ماست بخری، اما تصمیمت عوض بشه و نوشابه بخری، آینده ات عوض میشه

اما کسی نبود که به حرفم گوش کنه و دست و بالم رو بگیره

اول دبیرستان بودم که به رشته برق علاقه مند شدم، وسایل برقی خونه رو درست می کردم و مهتابی های سوخته رو درست می کردم

برای خودم اسباب بازی های الکترونیکی درست می کردم

اما پیشرفت نکردم، چون نه امکاناتشو داشتم، نه کسی رو که کمکم کنه و همراهیم کنه

این بود که شدم یه آدم همه چیز دانه بی مصرف

اون موقع ها انقدر بحث فلسفی با این و اون می کردم که بهم گفتن ارشمیدس، این لقبم هم از اون موقع روم موند

اینا فقط برای درد و دل بود

نخوندینم نخوندین

فقط می خواستم بگم که من استعداد داشتم، اما باغبونی نبود که بهم آب و کود بده تا رشد کنم و بار بدم

خشک شدم

قربان همگی

تو ادامه مطلب یه شعر نوشتم که اگه دوست داشتین برین بخونین

بدرود تا درودی دگر

|ادامه مطلب| نوشته شده در  جمعه 2 اسفند1387ساعت3:16 به قلم *سعید(ارشمیدس)* 
یادگار غربت 5
سلام به همه ی دوستان

خوبین؟

واقعا شرمنده که اینقدر دیر به دیر آپ می کنم

جاتون خالی رفته بودم مشهد

همه تونم دعا کردم، خیالتون تخت

اصلا یه دعای کلی کردم تا اونی هم که یادم نبود حاجتش برآورده بشه به امید خدا

تو مشهد کلی بیکار بودم و نشستم ادامه داستان رو نوشتم

فکر کنم داستام یخورده بد شده، اگه لطف کنین و ایراداش رو بگین ممنون میشم

قربان همتون

برای خوندن ادامه داستان هم طبق معمول برین تو ادامه مطلب

راستی این جریان مشهد رفتنمم خیلی عجیبه، من آخرین بار پارسال رفتم مشهد، بعد موقع برگشتن رو کردم به حرم و گفتم: آقا من میرم، اما بر می گردم، این جمله رو با غرور گفتم

بعد گذشت تا اینکه چند بار برنامه مشهد رفتن جور شد، اما من پولم جور نمیشد تا با کاروانمون برم مشهد

تا اینکه یه هفته پیش دامادمون گفت: می خوایم بریم مشهد، میای؟

منم گفتم نه نمی تونم، پول جور نیست

گذشت تا اینکه شب قبل از اینکه کاروان راه بیافته من نشستم برای خودم آهنگ گوش کردم و یه شعر نوشتم، خلاصه برای خودم یه سیرو سلوکی کردم و یه راز و نیاز

فرداش کلاس داشتم، عابر بانک مامان و بابام دست من بود، از کلاس که برگشتم مادرم بهم زنگ زد و گفت: میگن اضافه کاری هارو ریختن، برو نگاه کن ببین جریان چیه؟

رفتم دیدم، بعله، یه ۲۲۰ تومن اضافه کار ریختن به حساب، منم زنگ زدم به دامادمونو گفتم: صبر کنین منم میام

دامادمون گفت: ما داریم راه می افتیم، نمیشه

من گفتم من حالیم نیست یه کاریش بکن

گفت باشه و قطع کرد

بعد بهم زنگ زد و گفت بیا فلان جا، یکی از مسافرا دیر کرده معطل اونیم

منم سریع لباسامو جمع کردم و رفتم سر قرار

خلاصه اینکه آقا بخواد بطلبه می طلبه

نوکرتم آقا

اینم اون شعری که گفته بودم

امشب دلم بدجور کرده هوای حرم

                                                            می خوام پر بکشم و به سقاخونت برم

با آب حوضت وضو بگیرم برای نماز

                                                            بلند کنم دستامو تو حرمت برای نیاز

بگم خدایا منو آوردی پیش ضامن آهو

                                                            پس بین کبوتر های حرمش جای من کو؟

می خوام از تو حیاط نگاه کنم به گنبد طلایی

                                                            بگم یا موسی بن جعفر تو یبن الرسول الهی

دلم لک زده برای یه جرعه آب سقا خونه

                                                            برای شنیدن فریاد اسمت از نقاره خونه

پس چرا نمی طلبی تا بیام تو باب الرضا

                                                            بخونم دعای اذن دخول به حرم امام رضا

از دور که گنبد طلاییت رو دیدم، خم بشم

                                                            بگم اسلام العیک و بنده ی بنده هات بشم

برای رسیدن به حرمت دوون بشم

                                                            بی خبر از مردم دنیا، مست ضریحت بشم

کفشامو بدم دست اون مردای مهربون خادمات

                                                            پا برهنه بدوام روی سنگ سرد سالنات

تا برسم جلوی در ورودی ضریحت

                                                             خم بشم ماچ بکنم سنگ زیر پای زائرت

می دونم وقتی چشم می افته به ضریحت

                                                            دوست دارم گریه کنم و بشینم گوشه ی ضریحت

برم بالای سرت آقا جون و نماز بخونم

                                                            دو رکعت نماز شکر، برای زیارتت بخونم

بخونم زیارتنامه برای گرفتن شفا

                                                            بکنم برای چشم به راهای گنبدت دعا

بگم یا امام رضا، تو که منو طلبیدی

                                                            قربون جدت چرا جواب زائراتو نمیدی

خیلی ها الان مشتاق دیدارتن، آقا جون

                                                            منتظر یه اذن برای دیدنتن، آقا جون

پس چرا اذن نمیدی به این بنده کمترینت

                                                            چرا راه نمیدی نوکرتو به بهشت برینت

دلم پر کشیده برای خیابون امام رضا

                                                            وایسم تو خیابون و نگاه کنم به گنبد امام رضا

به اون گنبد طلاییش که می درخشه زیر نور

                                                            آدمو می بره به آسمون، به عرش خدای نور

اما اینا همش برام شده یه آرزو

                                                            نمی تونم برم مشهد برای دیدن او

چون که بار آخر رو کردم به گنبدشو گفتم

                                                            من بازم میام پیشت، اما بدا بهم که با غرور گفتم

این شده که الان دلم هوای حرمشو کرده

                                                            امیدم رو برای دیدن قبرش، کور کرده

چاره ای ندارم جر اینکه بگم به امام رضا

                                                            بچگی کردم، العفو، یا علی ابن موسی الرضا

قربان همتون

بدرود تا درودی دگر

|ادامه مطلب| نوشته شده در  دوشنبه 28 بهمن1387ساعت1:24 به قلم *سعید(ارشمیدس)* 
یادگار غربت 4
سلام به همه دوستان

خوبین؟

بابا نامردی نیست من هی بیام تو وب بگم شرمنده ببخشید؟

خوب چیکار کنم امتحان داشتم؟ به حول قوه ی الهی هم که همشو بد دادم، یعنی یه چیزی تو مایه های هیتلری(چند مرحله پایینتر از ناپلئونی، میشه همون تکماده خودمون، کاش میشد به جای تک ماده شیش ماده کرد)

خوب همونجور که از عنوان مطلب پیداست ادامه داستان رو نوشتم، می دونم فقط یکی دو نفر منتظر ادامه داستان بودن ولی با این حال بازم بخاطر اون دو سه نفر عزیز ادامه داستان رو نوشتم، الان ساعت ۱۲:۴۹ دقیقست، من از ساعت ۱۱ شب دارم تایپ می کنم، بعد هی پاک می کنم، بعد دوباره تایپ می کنم

خلاصه اینکه به زور نوشتمش، البته وظیفمه که بنویسمش، بازم شرمنده دیر شد

امروز خیلی دلم گرفته بود، از دست این جماعت، تا یکی رو دورو برشون می بینن رفیقای قدیمشون یادشون میره، این مردم نادون که به خلقت خدا هم می خندن و بنده خدا رو مضحکه می کنن، نمی دونم دلیل این خلقت چیه؟

می دونم هیشکی این قسمتو نمی خونه ولی برای آروم شدن خودم گفتم

بدرود تا درودی دگر

ادامه داستان

|ادامه مطلب| نوشته شده در  سه شنبه 1 بهمن1387ساعت0:55 به قلم *سعید(ارشمیدس)* 
.:. مطالبي که قبلا نوشتم، حتما بخونيد.:.
:: کمک می خوام، دنبال اسم دخترم برای خواهر زاده ی آینده ام
:: یادگار غربت 6
:: سیب ممنوعه
:: روزنگار تعطیلات عید
:: سال 1388 مبارک
:: روز عجیب
:: زاهد
:: تولدم مبارک، یادتون نره من ساعت 4 به دنیا میام
:: یادگار غربت 5
:: یادگار غربت 4
:: یادگار غربت 3
:: بازی پرتاب لنگه کفش سمت جرج بوش 2
:: بازی پرتاب لنگه کفش سمت جرج بوش
:: عید مبارک
:: حذف ویروس های اتوران، کاضم غیض یا کاظم جون، و kamsoft.exe و ckvo.exe
:: یادگار غربت 2
:: شرمنده همتون
:: یادگار غربت
:: دانلود کتاب های مودب پور
:: دانلود رمان کامل یلدا اثر م مودب پور
:: تولد مبارک
:: تسلیت
:: 24-25-26
:: فرشته زمینی
:: پست های قبلی
:: صدای پای او
:: لیالی قدر مبارک، شهادت امام علی تسلیت
:: مفاتیح الجنان تحت جاوا
:: بازی فلش
:: شیطان و عمر

code Code Design By : chum.blogfa.com

Code--chum.blogfa.com-->