مادر روزت مبارک

لحظه عجیبی بود.
آدم سراسیمه قدم میزد، با اینکه می دانست چه اتفاقی قرار است بیافتد اما باز هم دلشوره داشت، دائم ذکر خدا را می گفت.
فرشته ها دور حوا حلقه زده بودند و آرامش می کردند. اما باز هم حوا درد داشت، نمی دانست که چکار باید بکند؟ کاری از دستش بر نمی آمد، همه چیز را به خدا سپرده بود و دائم یادش می کرد.
لحظه ای سکوت شد
آدم ایستاد،
گوش هایش را تیز کرد.
صدای جیغی بلند سکوت را شکست.
هراسی وجود آدم را فرا گرفت.
سکوتی دیگر و صدایی نا آشنا.
دقت کرد، صدای گریه بود. اما تا کنون آن را نشنیده بود.
یاد حرف خدا افتاد : من به تو فرزندانی عطا می کنم تا با آن ها بر روی زمین زندگی کنید و آخرت خویش را در آن بسازید.
فهمید
فرزندش به دنیا آمده بود.
دوباره دردی وجود حوا را در فرا گرفت. با آخرین توان زمین را چنگ زد.
دومین بار بود که از خدا می خواست تا از این درد رهایی یابد.
لحظه ای بعد آرامش وجودش را فرا گرفت.
صدای فرشته ها را شنید که سخنان عجیبی می گفتند. صدای آنها را می شنید اما سخنانشان را درک نمی کرد. گویی طبق عادت تسبیح خدا را می گفتند!! اما این فرق داشت.
چشمانش را به زحمت باز کرد.
آدم را کنار خود دید. راستی او چرا از پیشش رفته بود؟ مگر او همیشه در کنارش نبود؟ در همه لحظه ها، غم ها، شادی ها، زمانی که از بهشت رانده شدند و به زمین خشک آمدند. زمانی که ابلیس وسوسه اش می کرد. همه حجا کنارش بود.
پس چرا در این لحظات که به گفته خدا سخت ترین لحظات عمرش بود در کنارش نبود؟
خدا به او فرموده بود : ای بنده من حوا، نعمتی به تو عطا خواهم کرد که تا کنون کسی درکش نکرده است. ولی برای بدست آوردنش باید عذابی را به جان بخری. عذابی بس شیرین.
دوباره به آدم نگاه کرد. لبخندی بر لبانش بود. نگاه آدم کج شد. به فرشتگان نگاه کرد. حوا نگاهش را دبنال کرد.
دو فرشته ایستاده بودند و در دستانشان چیزی تکان می خورد.
دو فرشته نزد آدم و حوا آمدند. دستانشان را دراز کردند و یکی را به حوا و دیگری را به آدم دادند.
خدای من، چه لحظه ای!!؟
دو کودک در دستان دو انسان.
آدم و حوا به یاد وعده خدا درباره فرزندانشان افتادند و اکنون آن دو فرزند در آغوششان خوابیده بودند.
چه عجیب!!؟؟ حوا به دو فرزندش نگاه کرد.
یکی بسیار زیبا و دیگری زشت.
تعجب کرد
اما اعتنایی نکرد. او هر دو را دوست داشت، برایش فرقی نمی کرد که کدام یکی زشت است و کدام زیبا؟
حوا حس عجیبی داشت، حس غریبی بود. تا کنون آن را تجربه نکرده بود. وقتی به فرزندانش نگاه می کرد این حس شدت می گرفت.
یکی از فرشتگان جلو آمد و رو به آنها گفت:خداوند به شما نوید فرزندانی از نسل خودتان را داده بود و اینند فرزندان شما.
و تو ای آدم مسئولیتی بر دوشت نهاده شده که باید به بهترین وجه به آن توجه کنی. تو پدر این فرزندانی.
تامین رفاه و آسایش آنان وظیفه ی توست. از این پس باید با کارو زحمت روزی این دو کودک را به دستشان بسپاری.
به کودکی که در دستان حوا بود اشاره کرد: نام این کودک قابیل است و پسر تو، بعد به فرزندی که در آغوش آدم خوابیده بود اشاره کرد: و این خواهر او اقلیم.
فرشته نگاهی به حوا کرد، لبخندی بر لبش آمد. گفت: و تو ای حوا، این است نعمتی که خداوند قولش را به تو داده بود. به فرزندانت نگاه کن. چه حسی درونت غوطه می خورد؟ از این پس ای حوا، تو مادر این کودکانی. مسئولیت تو سنگین است، سنگین تر از آنچه که فکرش را بکنی.
تربیت و پرورش و بزرگ کردن و مهر ورزیدن و دوست داشتن و پروراندن این دو کودک بر عهده توست. کودکانت را دوست بدار.
حوا متعجب بود. بالاخره فهمید که آن حس چه بود؟؟؟!!!
حس مادرانه
مادر روزت مبارک
|
ادامه مطلب|
فوران ترشحات مغز*سعید(ارشمیدس)*درجمعه 31 خرداد1387ساعت2:3
|
 |