چند سالي بود كه تنهايي همدم و ياورم بود
تو غم غصه هر شب كنار بسترم بود
گذشت و گذشت تا اينكه، يه روز اومدي كنارم
لباتو آوردي زير گوشم، گفتي عزيزم خيلي دوست دارم
براي فرار از تنهايي زودي باورم شد
از اون به بعد اون حرفت، ملكه ي ذهنم شد
به خودم گفتم: هي پسر سختي ها همش تموم شد
بعد اون همه تنهايي، يكي همدم تنهاييت شد
دلو زدم به دريا اومدم پيشت نشستم
يواشكي زيره گوشت، گفتم تا مرگ، تا آخرش هستم
تا شنيدي حرفمو، لبات به خنده وا شد
زل كه زدي تو چشمام، درهاي خوشبختي به روم وا شد
دستت رو گذاشتي تو دستم
گفتي منم تا آخرش هستم
اما چه زود اومد آخرش
آخه كي ميشد باورش؟
كه منو تو از هم جدا شيم
بي خداحافظي از همديگه، راهي قصه ها شيم
نمي دونم چي شد يكدفعه، گذاشتي رفتي تنهايي
نگفتي با خودت، كه منم ميشم اسير درد تنهايي؟
الان خيلي وقته، كه ازت بي خبرم
همش به اين فكرم، كوله بارمو ببندم و تنهايي از اين دنيا برم
اما يادم اومد يه رفيقي داشتم كه ماله خيلي وقته پيشه
از اين به بعد كنارشم، تنهايي كه بهترين رفيقه
|
ادامه مطلب|
فوران ترشحات مغز*سعید(ارشمیدس)*درشنبه 26 مرداد1387ساعت2:19
|
 |