گشنه ش بود، اما چیزی برای خوردن نداشت، پس چرا نیومد؟
دیشب هم نیومده بود
اما باز دیشب یه تیکه نون برای خوردن داشت، که اونم شب قبل براش آورده بود
گشنگی بهش فشار می آورد
اما اصلا واسش مهم نبود
اون که به گشنگی عادت داشت
بیشتر دیدنش واسش مهم بود
دوست داشت یه بار دیگه دست مهربونشو رو سرش حس کنه
می خواست فقط یه بار دیگه نوازشش کنه
چقدر موقع تماس دستش با بدنش احساس آرامش می کرد
کاش اون باباش بود
یاد پدرش افتاد، خیلی وقت پیش تو یکی از جنگ ها کشته شده بود
می گفتن تو جنگ با مسلمونا کشته شد
درباره مسلمونا زیاد شنیده بود
می گفتن بهترینه مردمن، به فقیرا کمک می کنن
براشون فقیر و دارا فرقی نداره
اما اینا چه آدمای خوبی بودن که باباشو کشتن
اگه اینا خوب بودن پس چرا من الان گشنمه؟
چرا غذایی برای خوردن ندارم؟
فقط همون مرده برام غذا میاره
اون مثل پدرم منو نوازش میکنه
اونم مسلمونه؟
فکر نکنم؟ اگه اون مسلمون باشه پس چرا بقیه مسلمونا بهم غذا نمیدن
اون مسلمون نیست
مسلومنا بابامو کشتن
اما اون اینکارو نمی کنه
مطمئنم
بعد از کشته شدن باباش مادرش ازغصه دق کرد مرد
خواهرشم که از زور گشنگی مجبور شد زن یه مرد کثافت بشه
شوهرش اینقدر نامرد بود که نمی ذاشت خواهرش اونو ببینه
حتی نمی ذاشت خواهرش براش غذا بیاره، چند بار براش یواشکی غذا آورد
اما شوهرش فهمید و خیلی کتکش زد، از اون روز به بعد دیگه از خواهرش خبر نداشت
تا اون روز که اون مرد مهربون رو دید
اون مرده داشت با چند نفر دیگه تو کوچه راه می رفت
یه دفعه برگشت و بهش نگاه کرد
همین که چشماش بهش افتاد برق مهربونی رو تو چشاش دید
اما اون به راهش ادامه داد
تا شب به اون مرده فکر می کرد
طبق معمول چیزی برای خوردن نداشت
پس دراز کشید و سعی کرد بخوابه
تا شاید درد گشنگی رو حس نکنه
همین که چشاش گرم شده بود صدای پای یه نفر رو حس کرد
تنش لرزید
نکنه دوباره اون دزد ها باشن؟
چند باری بهش حمله کرده بودنو چیزایی که از مادرشو باباش براش یادگاری مونده بود رو ازش دزدیده بودن
خودشو جمع کرد و چشماشو محکم بست
خدا خدا می کرد که بهش کاری نداشته باشن
اما اون داشت میومد طرفش
تا رسید کنارشو وایساد
قلبش داشت تند تند میزد
بعد چند لحظه اون ناشناس رفت
دلش آروم گرفت
آروم سرشو بلند کرد و دید هیچکس اون اطرافت نیست
خیلی ترسیده بود
تشنش شده بود
خواست بلند بشه که بره از چاه شهر آب بخوره دید یه بقچه کنارشه
آروم برداشتشو بازش کرد
خدایا چی میدید؟
تو بقچه یه تیکه بزرگ نون بود
پس اون مرد ناشناس واسش نون آورده بود
تشنگیش رو فراموش کرد و با ولع نون رو خورد
نصفشو نگه داشت برای فردا نهارش
گرفت با خیال راحت خوابید
تو خواب خواهرشو دید که داشت براش یه سینی غذا میاورد
تو سینی مرغ بریون بود با کلی سبزی و میوه
خواهرش داشت بهش لبخند می زد و غذا رو براش میاورد
اما یه دفعه اون شوهرش با شلاق اومد پشت سرش و شروع کرد به زدنش
هرچی فریاد میزد که نزن، خواهرمو نزن نامرد
اما فایده نداشت
شوهرش اینقدر با شلاق زدتش که از هوش رفت
بعد رو کرد به اون
نیشش باز شد
با خنده و قهقهه اومد طرفش
شلاق رو تو دستاش تاب میداد
می خواست فرار کنه و از دستش در بره
اما نمی تونست از ترس سر جاش میخکوب شده بود
اومد طرفشو با شلاق شروع کرد به زدنش
اون هی می گفت نزن اما اون بازم می زد
هر چی التماس می کرد فایده نداشت
شوهر خواهرش هی می گفت پاشو عوضی
پاشو گمشو یه جا دیگه بخواب
یهو از خواب پرید
دید یه نفر بالا سرش وایساده و با لگد می زنه تو پهلوش
میگه پاشو گمشو دم خونه خودت بخواب
اینم یکی از همون مسلمونا بود
چرا اینقدر مسلمونا بدن؟
تیکه نونشو برداشت و رفت
تا غروب تو کوچه بازار گشت تا شب شد
دوباره گشنش شد
اون نصفه نون رو که ظهر خورد بود
حالا باید چیکار می کرد؟
رفت جای همیشگیش و دراز کشید تا شاید خوابش ببره
تو عالم خواب دید که همون مرده اومده و نشسته بالا سرش
دست یه نفر رو سرش حس کرد
سریع از خواب پرید
همون مرد رو بالا سرش دید
ترسش ریخت
چهره خیلی مهربونی داشت
فقط نگاش کرد
مرد بهش گفت: آخ ببخشید پسرم، بیدارت کردم؟ منو ببخش
فقط نگاهش کرد
چیزی نمی تونست بگه
فقط نگاش می کرد و از دیدنش سیر نمیشد
مرده بهش گفت: بیا برات غذا آوردم، بخور تا گشنگیت برطرف شه
یه ظرف شیر و یه تیکه نون براش آورده بود
اونارو گرفت و خورد
اون مرد همینطوری نگاش می کرد
وقتی غذاش تموم شد اون مرد بلند شد که بره
بهش گفت: نرو، عمو نرو من تنها می ترسم
یه لبخند بهش زد و پیشونیشو بوس کرد: گفت نترس پسرم، خدا با توئه، نترس
خداحافظی کرد و رفت
یه احساس عجیب داشت، انگار دوباره حظور پدرشو حس می کرد
گرفت خوابید
شب ها به همین منوال می گذشت و اون مرد براش غذا میاورد، بعضی شب ها بیدار می موند تا ببنتش
بعضی شبها هم از زور خستگی خوابش می برد
اما الان دو شبه که نیومده
خیلی گشنش بود
دیگه چشماشو به زور باز نگه داشته بود، می خواست بیدار بمونه تا شاید اون مرد مهربون اومد
تو تنهایی بابا صداش می کرد
اما هیچ وقت جرات نکرد جلوش اینو بگه
خوابش برد
تو خواب دید همه مردم یه جا جمع شدن
رفت طرف مردم
پرسید: اینجا چه خبره؟
یه مرد با چشمانی گریون گفت: علی حالش بده، دکترا گفتنم معلوم نیست زنده بمونه، ما جمع شدیم تا براش دعا کنیم
یهو از خواب پرید
علی
این اسم چقدر براش آشنا بود؟
یادش اومد
همونی که باباش تو جنگ مقابل اون کشته شده بود
اون مرد گریون گفته بود باید براش دعا کنیم تا خوب بشه
چرا خوب بشه؟ تا یه نفردیگه رو مثل من یتیم کنه؟
رو کرد به آسمونو از ته دل از خدا خواست: خدایا نذار علی زنده بمونه.
دوباره خوابید
ایندفعه خواب همون مرد مهربون رو دید
اومد کنارش نشست پیشونیشو بوس کرد و
گفت: پسرم علی رو ببخش، علی رو بخش
بعد شروع کرد به گریه کردن و ازش دور شد
از خواب بیدار شد
چرا باید علی رو می بخشید؟
اون مرده مهربون چرا از اون خواست که علی رو ببخشه؟
علی برادش بود؟
به اون اعتماد داشت
رو به آسمون کرد و گفت: خدایا، علی رو بخشیدم، خوبش کن
شروع کرد به گشت و گذار تو شهر
گشنگی امونشو بریده بود
اما شهر یه جوری شده بود
دیگه مثل روزای قبل نبود
یه سکوتی توی شهر بود
همینجور که داشت می گشت، چشمش به یه خونه افتاد
چقدر اون خونه آشنا بود
یاد خوابش افتاد
این همون خونه علی بود
سریع رفت دمه خونه
دید چند تا پسر بچه با کاسه های شیر جلو در خونه صف کشیدن
خیلی های دیگه هم گوشه و کنار نشستن و دارن گریه می کنن
از بچه ها پرسید:
اینجا خونه کیه؟ چرا دارین گریه می کنین؟ این کاسه های شیر چیه؟
یکی از بچه ها گفت: اینجا خونه امام علیه، ابن ملجم با شمشیر سمی فرق اونو شکافته، دکترا گفتن باید بهش شیر زیاد بدین تا خوب بشه و اثر سم از بین بره
پرسید: شما چرا براش شیر آوردین؟
پسره گفت: آخه علی هر شب برای ما شیر و خرما و نون میاورد، ما هم اومدیم اینجا براش شیر آوردیم واسش دعا می کنیم
علی واسشون غذا میاورد؟
اما علی که پدرشو کشته بود؟
علی؟
نمی تونست باور کنه
یهو یاد اون مرده مهربون افتاد: پس اون بود که براش شبا نون وشیر میاورد، پس اون بود که شبا براش قصه می گفت؟
علی بود
نمیدونست چیکار کنه
یاد خواب دومش افتاد، علی اومد کنارشو گفت: پسرم علی رو ببخش، علی رو ببخش، پس علی همون مرد مهربون بود
یه حس دو گانگی تو وجودش بوجود اومد
از علی متنفر بود چون پدرشو کشته بود
از یه طرف دیگه، این همه لطف و مهربونی رو نمی تونست فراموش کنه
تصمیمشو گرفت
برگشت تا که بره اونم یه کاسه شیر بیاره
چند قدمی دور نشده بود که
صدای ناله و گریه بلند شد
دلش ریخت
برگشت
دو تا مرد نورانی دم در خونه ایستاده بودنو گریه می کردن
فقط صدای مردم رو می شنید که
داد می زدن: علی، علی شهید شد
صدای افتادن کاسه های شیر رو شنید
یاد دعای دیشبش افتاد: *خدایا نذار علی زنده بمونه*
از خودش متنفر شد
اون باعث شد علی خوب نشه
باز یه پدر دیگه رو از دست داد
از اون شب به بعد فقط صدای پاهاش رو می شنید که تو کوچه ها می پیچید
دیگه از علی خبری نبود
همه شب سر به گریبان علی می ذاشتم در دل خود او را پدر خویش می پنداشتم
چه شب ها که بر سرم گریان نشست قطره قطره اشک بر زلف هایش نشست
با بغضی می گفت بر من که ای مرد بزرگ علی کرد در عمرش بر تو جفایی بس بزرگ
هرچه کردم بر بزرگیت من را ببخش گنه کرده علی، آن مرد تنها، علی را تو ببخش
چه سود که بخششم بر من نشد چاره ساز علی دور شد از من، رفت به راهی بس دراز
از آن شب تنها به بستر خود می پیچیدم صدای پای علی را که از دور می آمد می شنیدم
صدای پایش راهنوز در گوشم حس می کنم نانی که هرشب بربالینم می گذاشت، حس می کنم
رفت و هر شب را به یادش سر می کنم روزو شب را به امید وصالش سر می کنم