تبليغاتX
در عجبم از کار این خلق بی خرد که ناراضیند از آنچه که دارند، اما ندانند آنچه که دارند نداشته ی دیگران است 

خدایا، به هر آنچه داده ای و نداده ای شکر، که داده ات رحمت بوده و نداده ات حکمت 

انسانیت را در ذات خود بجو نه در کوچه پس کوچه های زندگی 

*-.-* زندگی اجباریست (-.-) لاجرم باید زیست *-.-*

زندگی اجباریست (-.-) لاجرم باید زیست

درباره وبلاگ

 

به نامه یزدانه پاک
که مرا نهاد در این خاکه پاک

به ساله 68 بود زاییدنم
ناخواسته آوردنم روی خاک

نهادند نامم سعید و خواهد بود نامم
تا زمانی که روم به نزد یارانه پاک

سلام دوستای گلم
اسمم سعید ارشمیدسه( یعنی بهم میگن)
، 19 ساله از شهریار (اصالتا لاهیجانیم)
خوشحالم که وبلاگم سر زدید
من می خوام پچ پچای خودم
با دلمو که تو تنهایی ها با هم می کنیم
براتون بنویسم کنارش از فلسفه ترفند و جوک و اس ام اسای تاریخ گذشته و همه همه چیز براتون می نویسم

امیدوارم با نظراتون منو یاری کنید که بهتر و بهتر بنویسم


 

منوی وبلاگ

 

صفحه اول وبلاگ
آرشیو وبلاگ
(پروفایل سعید(ارشمیدس
عناوین مطالب وبلاگ

 

بايگاني وبلاگ

 

آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
شهریور 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385

 

آرشیو موضوعی

 

اولین نگاه
یادگار غربت
داستان
ترفند
دل نوشته
دانلود
تئوری ها
جملات زیبا
چرند و پرند

 

لينگ رفقاي گل

 

کل کل تو ایران
GESTURE
Life - a girl from paradise
همه جوره از همه جا
............یه لحظه لطفا
با مای بیبی سرتونو مثل یه مرد بالا بگیرین
شبگرد منتظر
بچه های باحال
تنها ماندم ....
دریای احساس
دفتری برای ثبت خاطرات عاشقانه
قطره بارانم
ابرهای بارونی,روزهای جوونی
آنتی بوی
جادوی سکوت
4LI (پسرخاک)
عشقبازی
دختر تنها
ناگفته های 12 دختر همکلاسی
•¤¤• مثل یک رویا •¤¤•
غریبه ی رهگذر
عشق ابدی من ......
سلام همسایه های 2
از روی دلتنگی
علیرضا ملیکا
یه دختر باحال و خفن
ღ♥ღ درگذشت خاطره ها ღ♥ღ
میلام...بارسلونا...پرسپولیس
★★بیاتوتفریح کن★★
چرت پرتایه یه آدم دیوونه
بچه باحالا بیان اینجا
یه شب مهتاب
باغ ستاره
تالار دلتنگی
حرف های نگفته قلب یک عاشق به معشوقش
سکوت پر صدا
°”خاطرات دخترک دانشجو`”°
اشعار یک شاعر مرده
سکوت
به کدامین گناه !!! (زندگی جاریست)
جزیره عشق
فقط سیاوش
نیلوفر مرداب
عاشقانه می نویسم
عکس ماشین
تنهاترین دختر
من دیگه عاشق نیستم(خسته ام خسته...)
عشق
یه بوسه گنده
من و خیال و خاطره
طرفداران هيلاري
(دنیای من( حتما ببینید
قلب های شکسته
پرتقالی
فقط به خاطر تو
(`'•_¸کلبه ی تنهایی ¸_• '´)
............ و اما عشق
فقط به خاطر تو عزیزم
الهه ی سکوت
الهام الهه پیروزی پرسپولیس
اونایی که کالبد شکافی نشدن
گوسفند زنده
ژاکوب
!بخوانیدش آس مان، پر از شب و تنهایی!
گاه نوشت
رویای کاغذی
عکسهاي خفن داغ داغ داغ بيا توووووووو
! عاشق فراری !
سینوس 360 درجه ی ما چند نفر
nice_sentences
کلبه سرد
احــسـاس مـحـبـت
دختری از جنس تنهایی

 

آمار وبلاگ

 

 

نظرسنجی وبلاگ

 

آهنگ وبلاگ

 


 
 
صدای پای او

گشنه ش بود، اما چیزی برای خوردن نداشت، پس چرا نیومد؟

دیشب هم نیومده بود

اما باز دیشب یه تیکه نون برای خوردن داشت، که اونم شب قبل براش آورده بود

گشنگی بهش فشار می آورد

اما اصلا واسش مهم نبود

اون که به گشنگی عادت داشت

بیشتر دیدنش واسش مهم بود

دوست داشت یه بار دیگه دست مهربونشو رو سرش حس کنه

می خواست فقط یه بار دیگه نوازشش کنه

چقدر موقع تماس دستش با بدنش احساس آرامش می کرد

کاش اون باباش بود

یاد پدرش افتاد، خیلی وقت پیش تو یکی از جنگ ها کشته شده بود

می گفتن تو جنگ با مسلمونا کشته شد

درباره مسلمونا زیاد شنیده بود

می گفتن بهترینه مردمن، به فقیرا کمک می کنن

براشون فقیر و دارا فرقی نداره

اما اینا چه آدمای خوبی بودن که باباشو کشتن

اگه اینا خوب بودن پس چرا من الان گشنمه؟

چرا غذایی برای خوردن ندارم؟

فقط همون مرده برام غذا میاره

اون مثل پدرم منو نوازش میکنه

اونم مسلمونه؟

فکر نکنم؟ اگه اون مسلمون باشه پس چرا بقیه مسلمونا بهم غذا نمیدن

اون مسلمون نیست

مسلومنا بابامو کشتن

اما اون اینکارو نمی کنه

مطمئنم

بعد از کشته شدن باباش مادرش ازغصه دق کرد مرد

خواهرشم که از زور گشنگی مجبور شد زن یه مرد کثافت بشه

شوهرش اینقدر نامرد بود که نمی ذاشت خواهرش اونو ببینه

حتی نمی ذاشت خواهرش براش غذا بیاره، چند بار براش یواشکی غذا آورد

اما شوهرش فهمید و خیلی کتکش زد، از اون روز به بعد دیگه از خواهرش خبر نداشت

تا اون روز که اون مرد مهربون رو دید

اون مرده داشت با چند نفر دیگه تو کوچه راه می رفت

یه دفعه برگشت و بهش نگاه کرد

همین که چشماش بهش افتاد برق مهربونی رو تو چشاش دید

اما اون به راهش ادامه داد

تا شب به اون مرده فکر می کرد

طبق معمول چیزی برای خوردن نداشت

پس دراز کشید و سعی کرد بخوابه

تا شاید درد گشنگی رو حس نکنه

همین که چشاش گرم شده بود صدای پای یه نفر رو حس کرد

تنش لرزید

نکنه دوباره اون دزد ها باشن؟

چند باری بهش حمله کرده بودنو چیزایی که از مادرشو باباش براش یادگاری مونده بود رو ازش دزدیده بودن

خودشو جمع کرد و چشماشو محکم بست

خدا خدا می کرد که بهش کاری نداشته باشن

اما اون داشت میومد طرفش

تا رسید کنارشو وایساد

قلبش داشت تند تند میزد

بعد چند لحظه اون ناشناس رفت

دلش آروم گرفت

آروم سرشو بلند کرد و دید هیچکس اون اطرافت نیست

خیلی ترسیده بود

تشنش شده بود

خواست بلند بشه که بره از چاه شهر آب بخوره دید یه بقچه کنارشه

آروم برداشتشو بازش کرد

خدایا چی میدید؟

تو بقچه یه تیکه بزرگ نون بود

پس اون مرد ناشناس واسش نون آورده بود

تشنگیش رو فراموش کرد و با ولع نون رو خورد

نصفشو نگه داشت برای فردا نهارش

گرفت با خیال راحت خوابید

تو خواب خواهرشو دید که داشت براش یه سینی غذا میاورد

تو سینی مرغ بریون بود با کلی سبزی و میوه

خواهرش داشت بهش لبخند می زد و غذا رو براش میاورد

اما یه دفعه اون شوهرش با شلاق اومد پشت سرش و شروع کرد به زدنش

هرچی فریاد میزد که نزن، خواهرمو نزن نامرد

اما فایده نداشت

شوهرش اینقدر با شلاق زدتش که از هوش رفت

بعد رو کرد به اون

نیشش باز شد

با خنده و قهقهه اومد طرفش

شلاق رو تو دستاش تاب میداد

می خواست فرار کنه و از دستش در بره

اما نمی تونست از ترس سر جاش میخکوب شده بود

اومد طرفشو با شلاق شروع کرد به زدنش

اون هی می گفت نزن اما اون بازم می زد

هر چی التماس می کرد فایده نداشت

شوهر خواهرش هی می گفت پاشو عوضی

پاشو گمشو یه جا دیگه بخواب

یهو از خواب پرید

دید یه نفر بالا سرش وایساده و با لگد می زنه تو پهلوش

میگه پاشو گمشو دم خونه خودت بخواب

اینم یکی از همون مسلمونا بود

چرا اینقدر مسلمونا بدن؟

تیکه نونشو برداشت و رفت

تا غروب تو کوچه بازار گشت تا شب شد

دوباره گشنش شد

اون نصفه نون رو که ظهر خورد بود

حالا باید چیکار می کرد؟

رفت جای همیشگیش و دراز کشید تا شاید خوابش ببره

تو عالم خواب دید که همون مرده اومده و نشسته بالا سرش

دست یه نفر رو سرش حس کرد

سریع از خواب پرید

همون مرد رو بالا سرش دید

ترسش ریخت

چهره خیلی مهربونی داشت

فقط نگاش کرد

مرد بهش گفت: آخ ببخشید پسرم، بیدارت کردم؟ منو ببخش

فقط نگاهش کرد

چیزی نمی تونست بگه

فقط نگاش می کرد و از دیدنش سیر نمیشد

مرده بهش گفت: بیا برات غذا آوردم، بخور تا گشنگیت برطرف شه

یه ظرف شیر و یه تیکه نون براش آورده بود

اونارو گرفت و خورد

اون مرد همینطوری نگاش می کرد

وقتی غذاش تموم شد اون مرد بلند شد که بره

بهش گفت: نرو، عمو نرو من تنها می ترسم

یه لبخند بهش زد و پیشونیشو بوس کرد: گفت نترس پسرم، خدا با توئه، نترس

خداحافظی کرد و رفت

یه احساس عجیب داشت، انگار دوباره حظور پدرشو حس می کرد

گرفت خوابید

شب ها به همین منوال می گذشت و اون مرد براش غذا میاورد، بعضی شب ها بیدار می موند تا ببنتش

بعضی شبها هم از زور خستگی خوابش می برد

اما الان دو شبه که نیومده

خیلی گشنش بود

دیگه چشماشو به زور باز نگه داشته بود، می خواست بیدار بمونه تا شاید اون مرد مهربون اومد

تو تنهایی بابا صداش می کرد

اما هیچ وقت جرات نکرد جلوش اینو بگه

خوابش برد

تو خواب دید همه مردم یه جا جمع شدن

رفت طرف مردم

پرسید: اینجا چه خبره؟

یه مرد با چشمانی گریون گفت: علی حالش بده، دکترا گفتنم معلوم نیست زنده بمونه، ما جمع شدیم تا براش دعا کنیم

یهو از خواب پرید

علی

این اسم چقدر براش آشنا بود؟

یادش اومد

همونی که باباش تو جنگ مقابل اون کشته شده بود

اون مرد گریون گفته بود باید براش دعا کنیم تا خوب بشه

چرا خوب بشه؟ تا یه نفردیگه رو مثل من یتیم کنه؟

رو کرد به آسمونو از ته دل از خدا خواست: خدایا نذار علی زنده بمونه.

دوباره خوابید

ایندفعه خواب همون مرد مهربون رو دید

اومد کنارش نشست پیشونیشو بوس کرد و

گفت: پسرم علی رو ببخش، علی رو بخش

بعد شروع کرد به گریه کردن و ازش دور شد

از خواب بیدار شد

چرا باید علی رو می بخشید؟

اون مرده مهربون چرا از اون خواست که علی رو ببخشه؟

علی برادش بود؟

به اون اعتماد داشت

رو به آسمون کرد و گفت: خدایا، علی رو بخشیدم، خوبش کن

شروع کرد به گشت و گذار تو شهر

گشنگی امونشو بریده بود

اما شهر یه جوری شده بود

دیگه مثل روزای قبل نبود

یه سکوتی توی شهر بود

همینجور که داشت می گشت، چشمش به یه خونه افتاد

چقدر اون خونه آشنا بود

یاد خوابش افتاد

این همون خونه علی بود

سریع رفت دمه خونه

دید چند تا پسر بچه با کاسه های شیر جلو در خونه صف کشیدن

خیلی های دیگه هم گوشه و کنار نشستن و دارن گریه می کنن

از بچه ها پرسید:

اینجا خونه کیه؟ چرا دارین گریه می کنین؟ این کاسه های شیر چیه؟

یکی از بچه ها گفت: اینجا خونه امام علیه، ابن ملجم با شمشیر سمی فرق اونو شکافته، دکترا گفتن باید بهش شیر زیاد بدین تا خوب بشه و اثر سم از بین بره

پرسید: شما چرا براش شیر آوردین؟

پسره گفت: آخه علی هر شب برای ما شیر و خرما و نون میاورد، ما هم اومدیم اینجا براش شیر آوردیم واسش دعا می کنیم

علی واسشون غذا میاورد؟

اما علی که پدرشو کشته بود؟

علی؟

نمی تونست باور کنه

یهو یاد اون مرده مهربون افتاد: پس اون بود که براش شبا نون وشیر میاورد، پس اون بود که شبا براش قصه می گفت؟

علی بود

نمیدونست چیکار کنه

یاد خواب دومش افتاد، علی اومد کنارشو گفت: پسرم علی رو ببخش، علی رو ببخش، پس علی همون مرد مهربون بود

یه حس دو گانگی تو وجودش بوجود اومد

از علی متنفر بود چون پدرشو کشته بود

از یه طرف دیگه، این همه لطف و مهربونی رو نمی تونست فراموش کنه

تصمیمشو گرفت

برگشت تا که بره اونم یه کاسه شیر بیاره

چند قدمی دور نشده بود که

صدای ناله و گریه بلند شد

دلش ریخت

برگشت

دو تا مرد نورانی دم در خونه ایستاده بودنو گریه می کردن

فقط صدای مردم رو می شنید که

داد می زدن: علی، علی شهید شد

صدای افتادن کاسه های شیر رو شنید

یاد دعای دیشبش افتاد: *خدایا نذار علی زنده بمونه*

از خودش متنفر شد

اون باعث شد علی خوب نشه

باز یه پدر دیگه رو از دست داد

از اون شب به بعد فقط صدای پاهاش رو می شنید که تو کوچه ها می پیچید

دیگه از علی خبری نبود

همه شب سر به گریبان علی می ذاشتم                      در دل خود او را پدر خویش می پنداشتم

چه شب ها که بر سرم گریان نشست                      قطره قطره اشک بر زلف هایش نشست

با بغضی می گفت بر من که ای مرد بزرگ                  علی کرد در عمرش بر تو جفایی بس بزرگ

هرچه کردم بر بزرگیت من را ببخش                           گنه کرده علی، آن مرد تنها، علی را تو ببخش

چه سود که بخششم بر من نشد چاره ساز               علی دور شد از من، رفت به راهی بس دراز

از آن شب تنها به بستر خود می پیچیدم                   صدای پای علی را که از دور می آمد می شنیدم

صدای پایش راهنوز در گوشم حس می کنم               نانی که هرشب بربالینم می گذاشت، حس می کنم

رفت و هر شب را به یادش سر می کنم                    روزو شب را به امید وصالش سر می کنم

|ادامه مطلب|   فوران ترشحات مغز*سعید(ارشمیدس)*دریکشنبه 31 شهریور1387ساعت21:46   
لیالی قدر مبارک، شهادت امام علی تسلیت

سلام

فرا رسیدن لیالی مبارک قدر رو به همه شما دوستانم تبریک می گم، امیدارم به نحو احسنت از این شب ها بهره ببرین، دعا فراموشتون نشه

فرا رسیدن شب ضربت خوردن مولای متقیان، اما علی (علیه السلام) و شهادت آن بزرگ مرد عالم بر همه دوست دارانش تسلیت باد

تو این چند روزه با آدمایی برخورد کردم که از نظر من گمراه بودن( شایدم من گمراه باشمو خبر نداشته باشم) خواستم نهایت تلاشمو بکنم که تا حد توان هدایتشون کنم، اما گفتم قبلش یه استخاره بگیرم، دقیقا چه آیه ای اومد یادم نیست، ولی معنی و مضمونش این بود:

*و ما هر که را بخواهیم هدایت می کنیم و هر که را سزاوار باشد گمراه، پس تو ای پیامبر، فقط به ترساندن مردم از من پیشی گیر که خدا شنوا دانا است*

منم دیدم که بهتره اون ها رو به حال خودشون بذارم، ولی براشون دعا کردم، دعا کردم: خدایا، اگه من گمراهم، منو هدایت کن و اون هارو همراهی، اگه اونها گمراهن، هدایتشون کن و منو همراهی کن

بعضی ها هم امام زمان رو قبول نداشتن، خوب مهم نیست، بالاخره یه منجی هست که بخواد این جهان رو از فساد نجات بده، خوب واسه اومدنه اون دعا کنید، حتما که نباید امام زمان ما باشه

الله اعلم

و خدا عالمتر است به امور

موفق باشین

|ادامه مطلب|   فوران ترشحات مغز*سعید(ارشمیدس)*درشنبه 30 شهریور1387ساعت3:24   
مفاتیح الجنان تحت جاوا

سلام خوبین؟

برنامه مفاتیح الجنان تحت جاوا رو براتون گذاشتم، روی همه گوشی ها قابله نصبه

اول فایل رو دانلود کنید بعد به وسیله کابل یو اس بی یا هرچیزه دیگه بریزین تو گوشی، بعد از توی گوشی نصبش کنید

برای نوکیا هم که خیلی آسونه، نرم افزار پی سی سوت را باز کنین بعد یو اس بی رو وصل کنید بعد فایل رو که دانلود کردن توسط پی سی سوت اجرا کنید، خودش نصب میشه

دانلود با حجم 847Kb

اینم جوشن کبیر که با فرمت pdf هستش

دانلود جوشن کبیر با حجم 115kb

دعامون کنید

|ادامه مطلب|   فوران ترشحات مغز*سعید(ارشمیدس)*درشنبه 30 شهریور1387ساعت1:39   
بازی فلش

دوباره سلام

می خوام چند تا بازی فلش بذارم

برید بازی کنید و حال

(برای دانلود روی لینک ها کلیک راست کرده و Save Target As رو بزنید)

دانلود فلش 1

دانلود فلش 2

دانلود فلش 3

دانلود فلش 4

دانلود فلش 5

دانلود فلش 6

دانلود فلش 7

دانلود فلش 8

دانلود فلش 9

دانلود فلش 10

دانلود فلش 11

می تونید تو ادامه مطلب هم بازی کنید

فعلا

 

|ادامه مطلب|   فوران ترشحات مغز*سعید(ارشمیدس)*درجمعه 29 شهریور1387ساعت2:51   
شیطان و عمر
قابل توجه دوست دارانه داستان های شیطان:

اینم یه داستان دیگه از شیطان

خواجه عبدالله تو تفسیره خودش میگه:

روزی عمر بن خطاب شیطان رو دید، یخشو گرفت و گفت: ای ملعون، می دونی چند وقته دنبالتم؟

خیلی وقته که می خوام تو رو ببرم خونم تا با بچه هام بازی کنی و سرگرمشون کنی.

شیطان گفت: هوی مرتیکه، احترام سنتو داشته باش، احترامه ریشتو نگه دار

منو که میبینی به این روز گرفتارم تو هر هفت آسمان عبادت کردم

تو هر آسمون صد هزار سال عبادت کردم و بالاتر رفتم

فکر می کردم که این بالا رفتن به من کرامت و بزرگی و سعادت میده

یخورده که فکر کردم دیدم هرچی که بالاتر میرم، موقع آفتادن سخت تر زمین می خورم و استخوانم خورد تر میشه

عمر جان، عزیزم، تو که عبادت هزار ساله منو ندیدی فدات شم

ولی من توی به ظاهر مسلمون رو پای بت و در حال سجده دیدم

عمر هم از این برخوردش با شیطان خجالت کشید و از غروری که داشت شرمنده شد و رفت پیه کارش

لپه کلام اینه که شیطان می خواسته به عمر بگه که عزیزم، به اینکه مسلمون شدی نناز

تو خودت 30-40 سال بت پرست بودی، ولی من تا حالا یه بارم بت نپرستیدم

نبین که چند ساله مسلمون شدی و به ظاهر داری نماز می خونی

کجا بودی که من داشتم خدامو با خلوص نیت عبادت می کردم و عاشقانه می پرستیدمش

کجا بودی که فقط یک سجده من چهار هزار سال طول کشید؟

کجا بودی اون زمان که من بین ملائکه بودمو واسشون سخنرانی می کردم؟

ولی بخاطر یه خودپسندی و خودخواهی و تکبر این عبادت هام پوچ شد و از بین رفت

 

|ادامه مطلب|   فوران ترشحات مغز*سعید(ارشمیدس)*درپنجشنبه 21 شهریور1387ساعت6:0   
دخترک بی گناه

از راننده پرسید: ببخشید آقا کرایش چنده؟

راننده گفت: 200 تومن دخترم

کرایه رو از تو کیفش درآورد و به راننده داد، بقیشو که می ذاشت تو کیفش، چشمش به آینش افتاد، برداشتش

تو آینه به خودش نگاه کرد، خیلی وقت بود که آرایش نکرده بود

باباش فکر می کرد که  دخترش بچه خوبی شده، بیچاره نمی دونست که دخترش پول واسه خریدن لوازم آرایش نداره، نمی دونه که دختره نازش پولاشو جمع می کنه تا بتونه باهاش مواد بخره

آینه رو میذاره تو کیفش، از پنجره بیرون رو نگاه می کنه، دنباله یه شیرینی فروشی بزرگ می گرده

چند دقیقه ای خیره میشه تا بالاخره می بینتش

سریع به راننده می گه: آقا ممنون، من این بغل پیاده میشم.

ماشین که وای میسه سریع می پره بیرون، طاقتش تموم شده بود، سر درد عجیبی گرفته بود

میره کناره شیرینی فروشی وای میسه

زل می زنه به آدما

دنباله یه پسره قد بلند با تی شرت مشکی و مو دم اسبی می گرده

یهو یکی از پشت میزنه رو شونش

از جا می پره و بر میگرده می بینه همون پسری که دنبالش بود داره نگاش می کنه و نیشش تا بناگوش بازه

با تته پته می گه: ســــســلام

پسره یه نیش خندی میزنه و میگه، به به ، شیوا خانوم، از این طرفا؟ راه گم کردی؟ چی شده؟ احوالی از ما نمی پرسیدی؟ با گنده ها می پریدی؟ چی شد الان به ما فقیر فقرا سر زدی؟

اَه، اصلا حوصله کل کل با اینو نداشت، اگه اون آرشه کثافت بهش نارو نمی زد الان دیگه مجبور نبود جلو این نکبت وایسه و نازشو بکشه

با اخم بهش گفت: به خودم مربوطه چرا تا حالا نیومدم، اگه داری بده، اگه نه که برم رده کارم.

سرشو میندازه پایین و منتظر جواب می مونه

بابک بهش میگه: خوب حالا، جنی نشو، بیا بریم اینجا خیطه، چقدر با خودت پول آوردی؟

خودشو واسه این لحظه اماده کرده بود

گفت: زیاد نیست، یه ده تومنی میشه

بابک با یه صدای مسخره میگه: ده تومن؟ زرشک، با این حتی مشماشم بهت نمی دن.

بغض گلوشو گرفت: جون هرکی دوست داری بابک، بخدا بیشتر از این نتونستم جورکنم، پول تو جیبی هامو کم کردن، پولاشونم قایم می کنن، اینم از قلکه داداشم برداشتم، تو رو خدا، هرکاری بگی میکنم، یه هفتست تو خماریشم، بابا نامرد واسه تو که ارزونتر میافته، چرا اینقدر گرون میدی؟ بیست تومن خیلی، اونم فقط واسه یه بست

یه لبخند رضایت رو لبای بابک میشینه: خوب، اگه پول نداری میشه خشکه حساب کرد، ببینیم چی میشه، اگه فازش مثبت باشه، شاید جیرتو بیشتر کردم

احساس شرم میکنه، آخه چرا باید اینطوری بشه؟

تقصیره کی بود؟

خودش؟

خونوادش؟

بابای بی خیالش؟

مامانه همیشه خوشش؟

داداش کوچولوی 8 سالش؟

                                                    ادامه مطلب

|ادامه مطلب|   فوران ترشحات مغز*سعید(ارشمیدس)*دردوشنبه 18 شهریور1387ساعت1:5   
شیطان، اولین کسی که ...

سلام

دوباره اومدم با یه مطلب دیگه از شیطان

مثل اینکه شیطان طرفداراش زیاد شدن

خوب این دفعه می خوام از کارایی که شیطان انجام داده صحبت کنم، کارایی که برای اولین بار در تاریخ هستی صورت گرفته، بدست شیطان.

خوب شیطان یه سری کارهارو برای اولین بار انجام داده که به فکر هیچ ابوالبشری نمی رسید، حالا خوب و بدش به به من ربطی نداره، خودتون باید قضاوت کنید، اون که تمام نیاتش بد بود، اما ما بعضی کارهاشو تغیر دادیم برای اهداف خوب ازش استفاده کردیم.

زیاد روده درازی نکنم و برم سر اصل مطلب

خلاصه شیطان اولین کسی بود که:

1- اولين كسى كه قياس نمود و خود را از حضرت آدم عليه السلام برتر و بالاتر دانست و گفت : من از آتشم و او از خاك در حالى كه آتش از خاك بالاتر است.

2-اولين كسى كه در پيشگاه با عظمت الهى تكبر نمود و به دستور خالق خود عمل نكرد( در واقع می شه گفت این یه جورایی درست نیست، چون قبل این کارش قوم نسناس و خود فرزندان شیطان(به عبارتی) به اوامر خدا بی اعتنایی کردن و تخطی کردن.( نمی دونم تخطی درسته یا نه؟))

3-اولين كسى كه كه معصيت و نافرمانى خدا را كرد و آشكارا با او مخالفت نمود( میشه گفت اینم مثل قبلی)

4-اولين كسى كه به دروغ گفت : خدا گفته از اين درخت نخوريد، چون درخت جاويد است و اگر كسى از آن بخورد تا ابد زنده مى ماند و با خدا شريك مى شود( میشه گفت منظورش این بوده که شیطان اولین کسی بود که نسبت دروغ گویی به خدا داده و گفته که خدا برای اینکه شما جاوید نشید نذاشته این میوه رو بخورید(الله و اعلم))

5-اولين كسى كه كه قسم به دروغ خورد و گفت : من شما را نصيحت مى كنم( واقعا هم دروغ گفته، می دونید جریان چیه؟ شیطان رفت پیشه آدم و حوا  گفت که من دارم شمارو نصیحت می کنم، این میوه وامونده رو بخورید و عمر ابدی پیدا کنید دیگه، کچلم کردین)

6-اولين كسى كه نماز خواند و يك ركعت آن چهار هزار سال طول كشيد(  حالا معلوم نیست چهار هزار سال زمینی یا ملکوتی؟ اگه زمینی باشه که هیچ، ولی اگه ملکوتی باشه که واقعا ایول داره، چون اگه بخوایم حساب کنیم، هر روز ملکوتی( به عبارتی) 5000 سال زمینیه، یعنی میشه، میشه، میشه، وایسین، اه سخته، بذارین ماشین حساب بردارم، آهان، میشه به عبارتی 7.305.000.000،سال زمینی، مختون هنگ کرد؟)

7-اولين كسى كه ........ بقیش تو  ادامه مطلب

|ادامه مطلب|   فوران ترشحات مغز*سعید(ارشمیدس)*دریکشنبه 17 شهریور1387ساعت2:55   
شیطان و فرعون

شیطان تا کنون با بسیاری از علما و خلفا و گنهکاران و نیکوکاران و غیره و غیره ملاقات داشته، در کل میشه گفت که شیطان ( یا بهتر بگم جن ها) با دو دسته از انسان ها ملاقات می کنن، یا انسان های بسیار خوب و یا انسان های بسیار بد، اجنه تمایلی برای ملاقات با افراد عادی و معمولی ندارن، پس اگه شما هم جزو همین افراد هستید نترسید

حالا بعضی ها می گویند من که جزء افراد عادیم پس چرا بعضی اوقات جن ها به سراغ منم می آیند؟

باید در جوابتون بگم که شما فکر می کنین که عادی هستید، ولی به چند دلیل جن ها تمایل دارند تا با شما رابطه برقرار کنن:

دلیل اول مربوط میشه به مدیوم بودن، بعضی افراد مدیوم های خوبی هستن، حالا مدیوم چیه؟ مدیوم یعنی کسی که توانایی کنترل روح خود رو داشته باشه، مثلا بتونه موقع خواب روحش رو کنترل کنه، اونو به هر جا که بخواد ببره، خودشو که خوابه تماشا کنه، و به خواب اشخاصی که دوست داره بره.

اینا همش مربوط به قسمت کنترل بودف مدیوم ها رابط های خوبی هم هستن. یعنی می تونن با جن ها، و یا روح افراد( چه مرده و چه زندش) رابطه برقرار کنن.

مثلا اگه شخصی از افراد فامیل(زنده یا مرده) بخواد با افراد خانواده رابطه برقرار کنه به خواب اون مدیوم میادو از طریق اون حرفشو به بقیه می زنه.

دلیل دوم می تونه به زیباییه شما برگرده، جن ها علاقه بسیاری به انسان های زیبا دارند، به طوری که شاید پیشنهاد ازدواج به فرد مقابل بدن، که نمونه های بسیاری وجود داره.

دلیل سوم به اشتباهات ناخواسته شما بر می گرده، شاید شما تو یک جمع خودمانی در مورد جن صحبت کنید و اونهارو به تمسخر بگیرید، غافل از اینکه اجنه تمام حرف های شما رو می شنون، بعد هم برای تلافی کردن به سراغ شما میان و اذیتتون می کنن.

اینم باید خدمتتون عرض کنم که جن ها در تمام زمین وجود دارن، حتی شاد در اطراف خانه شما، اونها هم مثل انسان ها زندگی می کنن، غذا می خورند، گردش می کنن، کار می کنن، ازدواج می کنن، بچه دار می شوند، و خیلی موارد دیگر.

جن ها هم مانند انسان ها به قوم های مختلف تقسیم بندی می شوند، جن های هر شهر به زبان همان شهر خود صحبت می کنن و آداب و رسوم مخصوص قوم خود را دارند. اما زبان آنها در کل با زبان انسان ها فرق می کند

در کل چندین و چند نوع جن وجود دارد، بختک، جن هایی که ما می شناسیم و چند نوع دیگر که اسمشون به خاطرم نیست

از بحث خارج نشیم

حالا اینکه چرا من شیطان رو به جن نسبت دادم خودش یه مسئله طویل و پر مسئلست که اینجا نمیشه دربارش بحث کرد( فقط اینو بدونین که ابلیس از طایفه جن بوده، و بعد از رانده شدن از درگاه الهی بر روی زمین به تولید مثل اشتغال پیدا کرد، که به فرزندان ابلیس شیطان می گویند، البته به افراد در خدمت ابلیس هم شیطان می گویند، حالا چه از انسان ها باشد چه از جن ها چه از حیوانات و …)

داشتم می گفتم که شیطان با افراد زیادی ملاقات داشته، منم از زور بیکاری چند تا از داستان های ملاقات این ملعون رو براتون می نویسم( البته به سبک خودم، این داستان ها رو ازکتاب *شیطان در کمینگاه* اثر نعمت الله صالحى حاجى آبادى براتون می نویسم که اگه خواستید اصل کتاب رو براتون می ذارم)

 

ملاقات شیطان با فرعون

روزی در یکی از مراسم های جشن فرعون یکی از مصریان خوشه ی بسیار زیبای انگوری را به فرعون می دهد و می گوید: ای سرور من، شما که خود را خدا می دانید، اگر می توانید این خوشه انگور را برای من با همین ظواهر به لوءلوء مروارید تبدیل کنید.

با این حرف مرد مصری فرعون مانند خر( دور از جون خر) در گل می ماند، با کلی تته پته قبول می کند و از او یک شب مهلت می گیرد.

شب که می شود فرعون دستور می دهد او را در اتاق خود تنها بذارند تا بتواند به این غلطی که کرده است فکر کند تا شاید بتواند آن را یکجور ماست مالی بکند.

در حال فکر کردن و ضجه زدن بود که ناگهان یک نفر در اتاقش را می زند، با کلی ترس و اضطراب می پرسد کیستی؟

ابلیس از پشت در خنده کنان می گوید: خاک بر سرت، فلانم به ريش آن خدايى كه نمى داند چه كسى بر پشت درش ایستاده است.

تو اگر خدا بودی که می دانستی پشت این در دوزخت چه کسی ایستاده است.

             خانه فرعون را شيطان شبى

                                                             حلقه بر در زد كه دارم مطلبى

             گفت فرعون: اى فلان! تو كيستى

                                                             آدمى يا جنی زود گو كيستى ؟

             كيست آيا حلقه بر در مى زدند؟

                                                             از چه آيا دست بر سر مى زند؟

             كرد شيطان ، بادى از مقعد رها

                                                             گفت : بادا اين به ريش آن خدا

             كو نداند در برون خانه كيست

                                                             حلقه بر در مى زند، از بهر چيست(طاقديس مرحوم نراقى)

از این جسارت و بی باکی فرعون او را شناخت، گفت ای ملعون داخل شو.

از این حرف او شیطان خنده اش گرفت و گفت: ملعونی بر ملعون دیگر وارد می شود.

داخل شد و فرعون را بسان یابو در خرمنی از گل دید، با تمسخر گفت: ای خاک بر آن سر بی فکرت، آخر مرتیکه احمق تو که نمی توانی مگسی را از سرت بپرانی بی خود می کنی ادعای خداییی می کنی. حال آن خوشه را به من ده تا نشانت دهم خدایی یعنی چه.

فرعون خوشه را به او می دهد، شیطان اسم اعظمی از اسماء الهی را می خواند و همانطور که مرد مصری خواسته بود تبدیل به مروارید شد.

شیطان خوشه مروارید را به فرعون داد و گفت: ای همکار عزیز، خودت انصاف بده، من با این همه عبادات و قدرت ها و راز و نیاز هایی که با خدا کردم و این همه مقام و شوکتی که داشتم، خواستم بنده ای از بندگان خدا باشم ولی خدا که هیچ حتی بندگان خدا هم من را به عنوان یک بنده قبول نکردند و کلی نفرین نثارم کردند، آنوقت تو با این همه حماقاتو کودنی و بی مغزی، خود را خدا می دانی؟

فرعون گفت: ای ابلیس وجدانا چرا بر آدم سجده نکردی و این همه مهنت را به جان خریدی؟

شیطان پوزخندی زد و گفت: به این خاطر که می دانستم طینت خبیثی مانند تو در صلب آدم وجود دارد، به این خاطر سجده نکردم.

 

بعله، این شیطانی که شما لعن و نفرینش می کنید شیطانی بود که هزاران سال خدا را پرستید و فقط برای یک لغزش کوچک بدین گونه رانده شد، آنوقت ما با این همه گناهی که می کنیم، توقع بهشت را از خدا داریم.

            شيطان كه رانده شد، بجز يك خطا نكرد

                                                                        خود را براى سجده آدم رضا نكرد

          شيطان هزار مرتبه بهتر زبى نماز

                                                                        او سجده را بر آدم و اين بر خدا نكرد

 

منتظر داستانای دیگه هم باشین

|ادامه مطلب|   فوران ترشحات مغز*سعید(ارشمیدس)*درچهارشنبه 13 شهریور1387ساعت3:42   
حلول ماه مبارک رمضان مبارک

سلام دوستان

دوباره یه ماه رمضان دیگه اومد

خیلی با سعادتیم که تونستیم یه بار دیگه مهمون خدا بشیم

امیدوارم شما دعوت خدارو تو این ماه لبیک بگید و بیاید سره سفره

به امید آمرزیده شده همه گناهامون در این ماه پر برکت

حس و حال نداشتم تا درباره ماه رمضون داستان بنویسم، انشا الله چند روز دیگه یه داستان قشنگ مینویسم

دعامون کنید، خواهش میکنم، مهمتر از همه برای ظهور آقامون دعا کنید تا مارو از شر این مفسدین خلاص کنه

به امید ظهورش

|ادامه مطلب|   فوران ترشحات مغز*سعید(ارشمیدس)*دردوشنبه 11 شهریور1387ساعت2:10   
عکس سه بعدی سری دوم

اینم سری دوم عکس های سه بعدی

الباقیش تو ادامه مطلب

|ادامه مطلب|   فوران ترشحات مغز*سعید(ارشمیدس)*درسه شنبه 5 شهریور1387ساعت2:36   
عکس سه بعدی

سلام

این دفعه با چند تا عکس سه بعدی ( 3d image) برگشتم

اگه نمی تونید اونارو به خوبی نگاه کنید بگید تا آموزش دیدنشم واستون بذارم

عکس هارو هم می تونید از این زیر دانلودش کنید، هم می تونید تو ادامه مطالب ببینیدشون

دانلود عکس سه بعدی ( با حجم1.12 مگا بایت)

اگه می خوای برقا نره حتما نظر بده( اگه خواستی ربطشو بعدا می گم)

|ادامه مطلب|   فوران ترشحات مغز*سعید(ارشمیدس)*دردوشنبه 4 شهریور1387ساعت1:49   
یه بازیه تپل

سلام

این بار اومدم با یه بازیه تووووووووووووووووووپ

دانلودش کنید و فیض ببرید

اینم عکسش

اینم از دانلودش

دانلود

|ادامه مطلب|   فوران ترشحات مغز*سعید(ارشمیدس)*دریکشنبه 3 شهریور1387ساعت4:55   
تست

بازم سلام

امروز براتون چند تا تست گذاشتم

اولیش تست IQ هست که ترجمه آقای رهام صادقیه کار کردن باهاش آسونه توضیح نمی خواد

دانلود IQ

دومیشم چند تا تست که به صورت HTML درون یه فایل RAR قرار دادم

یادم نیست از کدوم سایت گرفتم

به هر حال اینجا از همشون بابت این مطلب دزدی معذرت می خوام

دانلود تست

نظر نشه فراموش      لامپه اضافی هم خاموش

|ادامه مطلب|   فوران ترشحات مغز*سعید(ارشمیدس)*درجمعه 1 شهریور1387ساعت16:47   
.:. مطالبي که قبلا نوشتم، حتما بخونيد.:.
:: بابا رفت (کجا رفت؟)
:: ساینا جون تولدت مبارک
:: امام رضا تولدت مبارک، انشاالله صد سال دیگه بازم تولدت تو همین روز باشه
:: نفس نکش
:: مناسک دانشگاه
:: حذف تو حذف
:: تا اطلاع ثانوی تعطیل است
:: عشق چگونه است؟
:: بازیه بی معنی نویسی
:: شب ضربت
:: اندر احوالات کابینه ی شیطان
:: اندر احوالات شیطان و برصیصای عابد
:: یادگار غربت7
:: من برگشتم
:: نرم افزار های توپ 2
:: نرم افزار های توپ
:: کمک می خوام، دنبال اسم دخترم برای خواهر زاده ی آینده ام
:: یادگار غربت 6
:: سیب ممنوعه
:: روزنگار تعطیلات عید
:: سال 1388 مبارک
:: روز عجیب
:: زاهد
:: تولدم مبارک، یادتون نره من ساعت 4 به دنیا میام
:: یادگار غربت 5
:: یادگار غربت 4
:: یادگار غربت 3
:: بازی پرتاب لنگه کفش سمت جرج بوش 2
:: بازی پرتاب لنگه کفش سمت جرج بوش
:: عید مبارک

code Code Design By : chum.blogfa.com

Code--chum.blogfa.com-->