24-25-26
خدایا 26تا کافیه؟
ایکاش بیشتر می خریدم، بسته خالی و تیکه پاره قرص رو می ذاره رو میز، از دوستاش شنیده بود با 20-30 تا قرص آلپروزولام راحت میشه مرد.
راست گفته بودن؟ یا مثل بقیه وقتا واسه مسخره بازی این حرفا رو می زدن؟
به قرصا نگاه کرد، چه خوش رنگ بودن، یاد بچگیاش افتاد، وقتی با پسر عموش می رفتن سر کوچه و اسمارتیس می خریدنو با هم می خوردن، از رنگ سبز و بنفش خیلی خوشش میومد، رنگای دیگشو می داد به پسر عموشو و بجاش رنگای مورد علاقشو می گرفت و میذاشت دهنش، برعکس بقیه دوست نداشت اونارو بجوه، می مکیدشون و شیرشونو می کشید.
مرور خاطرات براش شیرین بود، یاد اون سادگی های بچگی میافتاد، اما الان دیگه چیزی از سادگی و قشنگی بچگی نمونده بود
بطری آب رو از رو میز بر میداره، دستاش می لرزه، لیوانم می گیره تو اون یکی دستش، یه دستی در بطری باز می کنه، باز یاد قدیما میافته، وقتی خونوادگی با هم می رفتن بیرون غذا بخورن، اون همیشه در نوشابه رو با یه دست و با فشار باز می کرد، طوری که در بطری یه متر می رفت هوا و باچرخش خوشگلی میافتاد پایین.
آبو ریخت تو لیوان، دوباره یاد گذشته افتاد، وقتی با دخترای فامیل می رفتن تو استخر خونه باباجون و شنا می کردن، چقدر با پسرا سرو کله می زدن تا بتونن یه روز استخر و تصاحب کنن.
بطری رو گذاشت رو میز، حالا نوبت قرصا
|
ادامه مطلب|
فوران ترشحات مغز*سعید(ارشمیدس)*دریکشنبه 14 مهر1387ساعت15:47
|
 |