پرنده به آسمان نگاه کرد، نور عجیبی در آسمان دید، شگفت زده شد
سال های زیادی بود که آسمانی نوری نداشت
به راهش ادامه داد
به عبادتگاه پارسیان رسید، بر سر در معبد فرود آمد
کمی به بالهایش رسید، جستی زد و بر یکی از ستون ها فرود آمد
ناگهان صدای داد و فریادی او را از جا پراند
صدای عابدان معبد بود، چیزی را با ترس و واهمه فریاد می زدند
آرام به داخل معبد رفت، معبد تاریک بود
چشمانش که به تاریکی عادت کرد چندین نفر را کنار تشتی بزرگ دید که بر سر خود می زدند و جملاتی را تکرار می کردند
خوب گوش داد، می گفتند: خداوندا، چه شده؟ خدایان بر ما غضب کردند؟
آتشکده خاموش شده، اکنون چه کنیم؟
تعجب کرد، آتشکده چه بود؟
مردی گفت: باید به مردم خبر دهیم، باید هم اکنون حیوانی را قربانی کنیم
و همه سراسیمه به سوی در معبد هجوم آوردند
پرنده ترسید، به سرعت از معبد بیرون آمد و به آسمان پناه برد
چه شده بود؟
چه اتفاقی اینچنین ساکنین سر خوش معبد راهراسان کرده بود؟
مدتی بال زد
به آسمان نگاه کرد، همچنان آن نور زیبا در آسمان می درخشید
بیشتر و با شکوهتر از قبل
تشنگی او را فرا گرفت، به سوی دریاچه پرواز کرد
بالاخره درختان اطراف دریاچه را از دور دست دید
آسوده به راهش ادامه داد
کمی که رفت چیز عجیبی دید
دریاچه نبود، مسیر را که درست آمده بود، پس دریاچه کجا بود؟
به درختان اطراف نگاه کرد، همان درختان بودند
به اطراف دقیق شد
حیوانات دیگر را دید
به سوی آهو رفت، کنارش فرود آمد
پرسید: چه اتفاقی افتاده؟ دریاچه چه شده؟
آهو گفت: نمی دانم، من که برای خوردن آب آمده بودم، دریاچه را خالی دیدم، نمی دانم چه شده؟
پرنده بیشتر جستو جو کرد
پرندگان دیگر را دید، به کنارشان رفت
در حال بحث بودند
شاید آنها دلیل خشکی دریاچه را بدانند
از یکی پرسید: درباره ی چه سخن می گویید؟ دریاچه چرا خشک شده؟
دیگری گفت: ما هم نمی دانیم، اما یکی از پرندگان خبری از دور دست آورده، می گوید یکی از بزرگترین ساختمان ها و بناهای ایران فرو ریخته
ساختمانی که در بزرگی و استقامت همتا نداشت، نامش ایوان مدائن بود
پرنده در شگفت ماند، امروز چه شده بود؟
آتشکده ی فارس، دریاچه، اکنون هم ایوان مدائن
به آسمان نگاه کرد، نور بیشتر شده بود
از جمعیت جدا شد
پر زد و بر بلندای درختی نشست
به فکر فرو رفت، این همه اتفاق بزرگ، چه دلیلی داشت؟
ساعتی از روز گذشت
حیوانات، دیگر دور دریاچه نبودند، به دنبال چشمه ای بودند تا خود را سیراب کنند
دیگر تشنگی را فراموش کرده بود
به فکر فرو رفت، شاید این ها نشانه ی چیزی باشند
در همین فکر و خیال بود که صدای جیغ مهیبی راشنید، از جایش پرید
این دیگر صدای چه بود؟
به دنبال منبع صدا بود، اما چیزی یا کسی آن اطراف نبود
+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+
ابلیس سراسیمه بود
همه شیاطین او را دوره کرده بودند
هر کس چیزی می گفت: چه شده سرورم؟ اتفاقی افتاده؟
دیگری گفت: ای بزرگ شیاطین، ارباب و معبود ما، چرا سراسیمه اید، چه چیزی شما را هراسان کرده؟
ابلیس نعره ای کشید و گفت: ببرید صدایتان را، کمتر آن دهان های کثیفتان را باز و بسته کنین
هر کدام از شما باید به سویی رود، کل زمین را جستجو کنید، بی شک اتفاق بزرگی افتاده
بوی دشمنی و بهشت را استشمام می کنم
هر کدام از شیاطین به سویی رفتند، تا خبر مهم را برای اربابشان بیاورند و مژدگانیی بگیرند
شیطان بر تخت خود تکیه زده بود، فکر می کرد
نوری به چشمانش خورد، به اطراف نگریست
صدایی گفت: ای ابلیس، به دنبال چه می گردی؟ هراست بهر چیست؟
صدای جبرئیل بود
ابلیس گفت: در قلمرو من چه می کنی؟ چه کسی به تو اذن ورود داده؟
جبرئیل گفت: من نیازی به اذن ورود تو ندارم، هر زمان که اختیار کنم، به محفلت وارد می شوم
فقط آمده ام مژده ای به تو دهم، تو را از خبری آگاه کنم که مطمئنا نا امیدت می کند
ابلیس لحظه ای درنگ کرد، از جایش بلند شد
با تردید پرسید: نا امیدی؟ چه شده؟
جبرئیل گفت: ختم رسل، خاتم الانبیا، احمد، محمد رسول خدا، امروز به دنیا آمد
دیگر دوران خوشیت به سر آمده، دیگر تو و آن پیروان گمراهت در کلیسا ها و محفل های مسیحیان جشن و سرور نمی گیرید
اکنون برترین دین خدا ظهور کرده، دینی کامل
از این پس هر که رهرو محمد شد، دشمن توست، و هر آن که از او روی برگرداند، همراه و یاور توست
جبرئیل برگشت تا ابلیس را ترک کند و حیران و مانده، تنها بگذارد
ابلیس صدا زد: لحظه ای صبر کن، سوالی دارم
جبرئیل گفت: بپرس.
ابلیس گفت: ولی و وصیه او کیست؟
جبرئیل لبخندی زد و گفت: علی، همان که اهل مسیحیت آن را آلیا صدا می زنند
کسی که کلید بهشت در دست اوست، و فرزندان او جانشینان محمد بر زمینند، و آخرین فرزند آنها، منجی بشریت است، اوست که تو را به قعر دوزخ می افکند
عرقی سرد بر پیشانیه ابلیس نشست
برگشت و بر تخت خود نشست
اندکی بعد پیروانش گرد او جمع شدند
گفتند: ارباب، ملائک، ملائک گرد زمین جمع شده بودند، و آشکده ی ...
ابلیس با اشاره ی دست ساکتشان کرد
رو به همه گفت: آخرین نبیه خدا امروز به دنیا آمد
کسی که دین اسلام را بین تمامی فرزندان آدم رواج می دهد
از این پس تعداد مومنان زیاد می شوند، زیرا او دوست داران زیادی دارد
خبر این روز را از قبل داشتم، کتبیه ی الهی هرگز سخن هجو نمی گوید
اما، گمراه کردن و از راه به در کردن آنها لذت بیشتری دارد
اکنون می توانم ثابت کنم که فرزندان آدم چه موجودات مفلوکی هستند و من حق داشتم که سجده نکنم
ابلیس لبخندی زد، سپس خندید، خنده ای از ته دل، صدای قه قهه اش به آسمان رفت
همه ی شیاطین نیز خندیدند، شور و شوقی وصف ناپذیر آنها را فرا گرفت
پ-ن: سلام، خوبین بچه ها؟
اول بابت ضعف های داستان عذر می خوام، چون وسطای نوشتنش چند بار واسم کار پیش اومد و مجبورم شدم نیمه تموم بذارمش، بخاطر همین حسش رفت
شرمنده
بعد برای کسایی که متوجه داستان نشدن بگم که موقع تولد حضرت محمد دریاچه ساوه که یکی از بزرگترین دریاچه های زمان خود بود خشک شد، و ایوان مدائن که به گفته ی مورخان، حتی بزرگترین زلزله ی تاریخ هم نمی توانست حتی تکانی کوچک به آن بدهد فرو ریخت، و آتشکده ی فارس که هزاران سال روشن بود خاموش شد
و شیطان هم نعره ای وحشتناک کشید، چون هیچی نباشه خیر سرش چند هزار سال تو آسمون بود و می دونست که چه اتفاقایی قراره بی افته
بعد اینکه من زمان و مکان رو تو این داستان مد نظر قرار ندادم، شاید این اتفاقا شب افتاده باشه، نمی دونم
همین
امیدوارم خوشتون اومده باشه
راستی، امشب خیلی خسته ام، خوابم میاد، از دیروز تا الان فقط 4 ساعت خوابیدم، فردا میام جواب کامنتاتون رو میدم، قربون همتون
بدرود تا درودی دگر