تبليغاتX
در عجبم از کار این خلق بی خرد که ناراضیند از آنچه که دارند، اما ندانند آنچه که دارند نداشته ی دیگران است 

خدایا، به هر آنچه داده ای و نداده ای شکر، که داده ات رحمت بوده و نداده ات حکمت 

انسانیت را در ذات خود بجو نه در کوچه پس کوچه های زندگی 

*-.-* زندگی اجباریست (-.-) لاجرم باید زیست *-.-*

زندگی اجباریست (-.-) لاجرم باید زیست

درباره وبلاگ

 

به نامه یزدانه پاک
که مرا نهاد در این خاکه پاک

به ساله 68 بود زاییدنم
ناخواسته آوردنم روی خاک

نهادند نامم سعید و خواهد بود نامم
تا زمانی که روم به نزد یارانه پاک

سلام دوستای گلم
اسمم سعید ارشمیدسه( یعنی بهم میگن)
، 19 ساله از شهریار (اصالتا لاهیجانیم)
خوشحالم که وبلاگم سر زدید
من می خوام پچ پچای خودم
با دلمو که تو تنهایی ها با هم می کنیم
براتون بنویسم کنارش از فلسفه ترفند و جوک و اس ام اسای تاریخ گذشته و همه همه چیز براتون می نویسم

امیدوارم با نظراتون منو یاری کنید که بهتر و بهتر بنویسم


 

منوی وبلاگ

 

صفحه اول وبلاگ
آرشیو وبلاگ
(پروفایل سعید(ارشمیدس
عناوین مطالب وبلاگ

 

بايگاني وبلاگ

 

آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
شهریور 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385

 

آرشیو موضوعی

 

اولین نگاه
یادگار غربت
داستان
ترفند
دل نوشته
دانلود
تئوری ها
جملات زیبا
چرند و پرند

 

لينگ رفقاي گل

 

کل کل تو ایران
GESTURE
Life - a girl from paradise
همه جوره از همه جا
............یه لحظه لطفا
با مای بیبی سرتونو مثل یه مرد بالا بگیرین
شبگرد منتظر
بچه های باحال
تنها ماندم ....
دریای احساس
دفتری برای ثبت خاطرات عاشقانه
قطره بارانم
ابرهای بارونی,روزهای جوونی
آنتی بوی
جادوی سکوت
4LI (پسرخاک)
عشقبازی
دختر تنها
ناگفته های 12 دختر همکلاسی
•¤¤• مثل یک رویا •¤¤•
غریبه ی رهگذر
عشق ابدی من ......
سلام همسایه های 2
از روی دلتنگی
علیرضا ملیکا
یه دختر باحال و خفن
ღ♥ღ درگذشت خاطره ها ღ♥ღ
میلام...بارسلونا...پرسپولیس
★★بیاتوتفریح کن★★
چرت پرتایه یه آدم دیوونه
بچه باحالا بیان اینجا
یه شب مهتاب
باغ ستاره
تالار دلتنگی
حرف های نگفته قلب یک عاشق به معشوقش
سکوت پر صدا
°”خاطرات دخترک دانشجو`”°
اشعار یک شاعر مرده
سکوت
به کدامین گناه !!! (زندگی جاریست)
جزیره عشق
فقط سیاوش
نیلوفر مرداب
عاشقانه می نویسم
عکس ماشین
تنهاترین دختر
من دیگه عاشق نیستم(خسته ام خسته...)
عشق
یه بوسه گنده
من و خیال و خاطره
طرفداران هيلاري
(دنیای من( حتما ببینید
قلب های شکسته
پرتقالی
فقط به خاطر تو
(`'•_¸کلبه ی تنهایی ¸_• '´)
............ و اما عشق
فقط به خاطر تو عزیزم
الهه ی سکوت
الهام الهه پیروزی پرسپولیس
اونایی که کالبد شکافی نشدن
گوسفند زنده
ژاکوب
!بخوانیدش آس مان، پر از شب و تنهایی!
گاه نوشت
رویای کاغذی
عکسهاي خفن داغ داغ داغ بيا توووووووو
! عاشق فراری !
سینوس 360 درجه ی ما چند نفر
nice_sentences
کلبه سرد
احــسـاس مـحـبـت
دختری از جنس تنهایی

 

آمار وبلاگ

 

 

نظرسنجی وبلاگ

 

آهنگ وبلاگ

 


 
 
سال 1388 مبارک

سلام به همه ی دوستان

خوبین؟

دیری دیری ری دیری دیره ریی

سال نو مبارک

سال ۱۳۸۸ خورشیدی مبارک

انشا الله سال خوب و پر برکتی داشته باشین

جاتون خالی من الان شمالم

دندونمم کشیدم، درد داره

نه می تونم چایی بخورم نه می تونم آجیل و شیرینی و شکلات بخورم

فقط می تونم خون بخورم

بابا این تلویزیون ما چقدر بی بخاره

سال تحویل شده انگار نه انگار

من هی میگم خدایا چرا صدای توپ و تفنگ نمیاد؟

فقط این مجریه هی داره زر زر می کنه

بعد دیدم رهبر گراممون داره میگه سال نو مبارک

نمی دونم چی بگم؟

هر سال دارن بد و بدتر می کنن

انشاالله شما سال خوبی داشته باشین و مثل این تلویزیونمون بی بخار و خشک نباشین

شاد باشین و شاد زندگی کنین

شرمنده که قبل از تحویل سال آپ نکردم

خونه نبودم و اینجا همه ی کافی نتا بسته بود

الان هم نیم ساعت منتظر موندم تا تونستم بشینم پشت سیستم

داشتن ویندوز تمام سیستم هارو عوض می کردن

تعطیلات خوش بگذره

بدرود تا درودی دگر

|ادامه مطلب|   فوران ترشحات مغز*سعید(ارشمیدس)*درجمعه 30 اسفند1387ساعت19:15   
روز عجیب

پرنده به آسمان نگاه کرد، نور عجیبی در آسمان دید، شگفت زده شد

سال های زیادی بود که آسمانی نوری نداشت

به راهش ادامه داد

به عبادتگاه پارسیان رسید، بر سر در معبد فرود آمد

کمی به بالهایش رسید، جستی زد و بر یکی از ستون ها فرود آمد

ناگهان صدای داد و فریادی او را از جا پراند

صدای عابدان معبد بود، چیزی را با ترس و واهمه فریاد می زدند

آرام به داخل معبد رفت، معبد تاریک بود

چشمانش که به تاریکی عادت کرد چندین نفر را کنار تشتی بزرگ دید که بر سر خود می زدند و جملاتی را تکرار می کردند

خوب گوش داد، می گفتند: خداوندا، چه شده؟ خدایان بر ما غضب کردند؟

آتشکده خاموش شده، اکنون چه کنیم؟

تعجب کرد، آتشکده چه بود؟

مردی گفت: باید به مردم خبر دهیم، باید هم اکنون حیوانی را قربانی کنیم

و همه سراسیمه به سوی در معبد هجوم آوردند

پرنده ترسید، به سرعت از معبد بیرون آمد و به  آسمان پناه برد

چه شده بود؟

چه اتفاقی اینچنین ساکنین سر خوش معبد راهراسان کرده بود؟

مدتی بال زد

به آسمان نگاه کرد، همچنان آن نور زیبا در آسمان می درخشید

بیشتر و با شکوهتر از قبل

تشنگی او را فرا گرفت، به سوی دریاچه پرواز کرد

بالاخره درختان اطراف دریاچه را از دور دست دید

آسوده به راهش ادامه داد

کمی که رفت چیز عجیبی دید

دریاچه نبود، مسیر را که درست آمده بود، پس دریاچه کجا بود؟

به درختان اطراف نگاه کرد، همان درختان بودند

به اطراف دقیق شد

حیوانات دیگر را دید

به سوی آهو رفت، کنارش فرود آمد

پرسید: چه اتفاقی افتاده؟ دریاچه چه شده؟

آهو گفت: نمی دانم، من که برای خوردن آب آمده بودم، دریاچه را خالی دیدم، نمی دانم چه شده؟

پرنده بیشتر جستو جو کرد

پرندگان دیگر را دید، به کنارشان رفت

در حال بحث بودند

شاید آنها دلیل خشکی دریاچه را بدانند

از یکی پرسید: درباره ی چه سخن می گویید؟ دریاچه چرا خشک شده؟

دیگری گفت: ما هم نمی دانیم، اما یکی از پرندگان خبری از دور دست آورده، می گوید یکی از بزرگترین ساختمان ها و بناهای ایران فرو ریخته

ساختمانی که در بزرگی و استقامت همتا نداشت، نامش ایوان مدائن بود

پرنده در شگفت ماند، امروز چه شده بود؟

آتشکده ی فارس، دریاچه، اکنون هم ایوان مدائن

به آسمان نگاه کرد، نور بیشتر شده بود

از جمعیت جدا شد

پر زد و بر بلندای درختی نشست

به فکر فرو رفت، این همه اتفاق بزرگ، چه دلیلی داشت؟

ساعتی از روز گذشت

حیوانات، دیگر دور دریاچه نبودند، به دنبال چشمه ای بودند تا خود را سیراب کنند

دیگر تشنگی را فراموش کرده بود

به فکر فرو رفت، شاید این ها نشانه ی چیزی باشند

در همین فکر و خیال بود که صدای جیغ مهیبی راشنید، از جایش پرید

این دیگر صدای چه بود؟

به دنبال منبع صدا بود، اما چیزی یا کسی آن اطراف نبود

 

                                    +-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+

 

ابلیس سراسیمه بود

همه شیاطین او را دوره کرده بودند

هر کس چیزی می گفت: چه شده سرورم؟ اتفاقی افتاده؟

دیگری گفت: ای بزرگ شیاطین، ارباب و معبود ما، چرا سراسیمه اید، چه چیزی شما را هراسان کرده؟

ابلیس نعره ای کشید و گفت: ببرید صدایتان را، کمتر آن دهان های کثیفتان را باز و بسته کنین

هر کدام از شما باید به سویی رود، کل زمین را جستجو کنید، بی شک اتفاق بزرگی افتاده

بوی دشمنی و بهشت را استشمام می کنم

هر کدام از شیاطین به سویی رفتند، تا خبر مهم را برای اربابشان بیاورند و مژدگانیی بگیرند

شیطان بر تخت خود تکیه زده بود، فکر می کرد

نوری به چشمانش خورد، به اطراف نگریست

صدایی گفت: ای ابلیس، به دنبال چه می گردی؟ هراست بهر چیست؟

صدای جبرئیل بود

ابلیس گفت: در قلمرو من چه می کنی؟ چه کسی به تو اذن ورود داده؟

جبرئیل گفت: من نیازی به اذن ورود تو ندارم، هر زمان که اختیار کنم، به محفلت وارد می شوم

فقط آمده ام مژده ای به تو دهم، تو را از خبری آگاه کنم که مطمئنا نا امیدت می کند

ابلیس لحظه ای درنگ کرد، از جایش بلند شد

با تردید پرسید: نا امیدی؟ چه شده؟

جبرئیل گفت: ختم رسل، خاتم الانبیا، احمد، محمد رسول خدا، امروز به دنیا آمد

دیگر دوران خوشیت به سر آمده، دیگر تو و آن پیروان گمراهت در کلیسا ها و محفل های مسیحیان جشن و سرور نمی گیرید

اکنون برترین دین خدا ظهور کرده، دینی کامل

از این پس هر که رهرو محمد شد، دشمن توست، و هر آن که از او روی برگرداند، همراه و یاور توست

جبرئیل برگشت تا ابلیس را ترک کند و حیران و مانده، تنها بگذارد

ابلیس صدا زد: لحظه ای صبر کن، سوالی دارم

جبرئیل گفت: بپرس.

ابلیس گفت: ولی و وصیه او کیست؟

جبرئیل لبخندی زد و گفت: علی، همان که اهل مسیحیت آن را آلیا صدا می زنند

کسی که کلید بهشت در دست اوست، و فرزندان او جانشینان محمد بر زمینند، و آخرین فرزند آنها، منجی بشریت است، اوست که تو را به قعر دوزخ می افکند

عرقی سرد بر پیشانیه ابلیس نشست

برگشت و بر تخت خود نشست

اندکی بعد پیروانش گرد او جمع شدند

گفتند: ارباب، ملائک، ملائک گرد زمین جمع شده بودند، و آشکده ی ...

ابلیس با اشاره ی دست ساکتشان کرد

رو به همه گفت: آخرین نبیه خدا امروز به دنیا آمد

کسی که دین اسلام را بین تمامی فرزندان آدم رواج می دهد

از این پس تعداد مومنان زیاد می شوند، زیرا او دوست داران زیادی دارد

خبر این روز را از قبل داشتم، کتبیه ی الهی هرگز سخن هجو نمی گوید

اما، گمراه کردن و از راه به در کردن آنها لذت بیشتری دارد

اکنون می توانم ثابت کنم که فرزندان آدم چه موجودات مفلوکی هستند و من حق داشتم که سجده نکنم

ابلیس لبخندی زد، سپس خندید، خنده ای از ته دل، صدای قه قهه اش به آسمان رفت

همه ی شیاطین نیز خندیدند، شور و شوقی وصف ناپذیر آنها را فرا گرفت

 

 

پ-ن: سلام، خوبین بچه ها؟

اول بابت ضعف های داستان عذر می خوام، چون وسطای نوشتنش چند بار واسم کار پیش اومد و مجبورم شدم نیمه تموم بذارمش، بخاطر همین حسش رفت

شرمنده

بعد برای کسایی که متوجه داستان نشدن بگم که موقع تولد حضرت محمد دریاچه ساوه که یکی از بزرگترین دریاچه های زمان خود بود خشک شد، و ایوان مدائن که به گفته ی مورخان، حتی بزرگترین زلزله ی تاریخ هم نمی توانست حتی تکانی کوچک به آن بدهد فرو ریخت، و آتشکده ی فارس که هزاران سال روشن بود خاموش شد

و شیطان هم نعره ای وحشتناک کشید، چون هیچی نباشه خیر سرش چند هزار سال تو آسمون بود و می دونست که چه اتفاقایی قراره بی افته

بعد اینکه من زمان و مکان رو تو این داستان مد نظر قرار ندادم، شاید این اتفاقا شب افتاده باشه، نمی دونم

همین

امیدوارم خوشتون اومده باشه

راستی، امشب خیلی خسته ام، خوابم میاد، از دیروز تا الان فقط 4 ساعت خوابیدم، فردا میام جواب کامنتاتون رو میدم، قربون همتون

بدرود تا درودی دگر

|ادامه مطلب|   فوران ترشحات مغز*سعید(ارشمیدس)*درشنبه 24 اسفند1387ساعت22:53   
زاهد

دلم گرفته بود، احساس سنگینی می کردم، دلم می خواست جایی پیدا کنم تا در آن خودم را خالی کنم

چشمم به مسجدی افتاد

          به داخل مسجد رفتم، زاهدی را دیدم که در حال سجده بود

                        به کنارش رفتم، سر از سجده برداشت

چهره ی  روشنی داشت

                             نگاهش سوی من لغزید

در چشمانش نور علم را دیدم، کنجکاو شدم، یاد سوالاتم افتادم

                       همیشه می خواستم بدانم،  کسی را می جستم که پرسش هایم را پاسخ گوید

                                               اما پرسش چند پاسخ راضیم نمی کرد

بدو گفتم: به من چیزی عطا کن که با آن جواب سوال هایم را بیابم

                کلیدی که هر قفلی را بگشاید

   سرش را برگرداند، تسبیحش را برداشت و ذکر گفت

به نشانه ی ادب سخنی نگفتم

  گفت: چشمانت را ببند و سپس باز کن، آن چیزی را که می خواهی به تو می دهم

                                                     چشمانم را بستم و باز کردم

                                               او را ندیدم

                                    رفته بود

              چشمم به سجاده اش افتاد

              باز بود و تسبیح کنار مهر گرد شده بود

                                 لبخندی زدم و قامت بستم

                 

|ادامه مطلب|   فوران ترشحات مغز*سعید(ارشمیدس)*درپنجشنبه 22 اسفند1387ساعت5:20   
تولدم مبارک، یادتون نره من ساعت 4 به دنیا میام

سلام به همه

حدودای ۱۹ سال پیش بود که تو یه روز تقریبا سرد و ابری من بدنیا اومدم

اونجور که میگن اونقدر برای دیدن این دنیا عجله داشتم که همون دم در بیمارستان چشامو باز کردم

یادم نیست وقتی چشامو باز کردم چی دیدم، ولی هر چی بود خیلی قشنگ بود

بهتر از تاریکی و خفقان بود

من فرزند چهارم خانواده ام

قبل از من سه تا دختر پا به این دنیا گذاشتن

بابام خیلی پسر دوست داره

یعنی کلا خاندان ما پسر دوستن

اصلا معنی فامیلیمون همینه: پسر دوست

میگن وقتی من به دنیا اومدم بابام رفت تمام محله رو شیرینی داد

خلاصه گذشت تا اینکه من بزرگ شدم و بزرگ شدم

وقتی 5 سالم بود خواهرام برام کتاب داستان می خوندن و من هم همه رو حفظ می کردم و بعد برای دوستای مامانم تکرار می کردم، درست عین مطالبو می خوندم

وقتی 7 سالم شد رفتم کلاس اول

خواهر بزرگم نقاشیش خیلی خوب بود، یادمه برام یه نقاشی سیاه قلم کشید

سر کلاس بودیم و نقاشی داشتیم، معلم کلاس اولمون گفت: بچه ها یه نقاشی بکشین تا بهتون نمره بدم

منم به ذهنم رسید که همون سیاه قلم رو بکشم

وقتی کارم تموم شد به نقاشیم نگاه کردم، جدا که عالی شده بود، حتی از خواهرم هم بهتر کشیده بودم

میز اول بودم

معلم سریع اومد بالا سرم و به نقاشیم نگاه کرد، یه لبخند زد و گفت: عزیزم ما نقاشی سیاه و سفید قبول نمی کنیم، باید با مداد رنگی بکشی

اینو گفت و رفت سراغ بغل دستیم، شنیدم که از نقاشیه خرچنگ قورباغش تعریف می کرد و بهش بیست میداد

یه ورق زدمو به صفحه ی سفید نگاه کردم

رغبتی نداشتم

گذشت تا اینکه رسیدم به کلاس دوم

عید بود و من و پسر خالم داشتیم جلوی خونه بابا بزرگم بازی می کردیم

بابابزرگم داشت یه خونه می ساخت و جلوی خونه اش یه تپه ی کوچیک سیمان بود

من و پسر خالم توش لونه ی موش درست می کردیم، پسر خالم گفت، بیا از این ور تپه به اون ورش یه تونل بزنیم، بعد خودش شروع کرد به کندن، اما وقتی رسید به وسطاش گفت دیگه بقیش کنده نمیشه

یهو یه چیزی به فکرم رسید، اینور تپه یه نقطه رو انتخاب کردم، بعد از بالا یه خط راست کشیدم به اونور تپه، بعد دوباره یه خط راست از سمت راست تپه کشیدم به اون ور تپه، محل بر خوردشونو علامت زدمو گفتم: من از اینور می کنم و تو از اونور بکن

بعد چند دقیقه تونل آماده شد

اما کسی نبود ببینه که من تو هشت سالگی یه قضیه ی هندسی رو حل کردم

رسیدم به سوم دبستان

یه روز نشسته بودم تو خونه که به ذهنم رسید یه داستان بنویسم، نشستم و داستان رو نوشتم، تو خونه کسی رو نداشتم که براش داستان رو بخونم، یعنی روم نمیشد به کسی نشون بدم

فرداش بردم برای معلممون، وقتی خوندش گفت: این داستانا تکراریه، یه داستان جدید بنویس

گفتم باشه، اما دیگه ننوشتم

کلاس پنجم بودم که کلاسمون یه تیم فوتبال تشکیل داد، من شدم دروازه بان

بعد کلی مسابقه رسیدیم به فینال، مساوی شدیم و کارمون به پنالتی کشید

پنالتی اول رو ما زدیم و گل شد

بعد نوبت اونا شد، توپ رو همچین گرفتم که همه گوشاشون خورد زمین

وقتی توپو شوت کرد من با آرامش دستمو دراز کردم و توپو گرفتم

پنالتی دوم رو هم گل کردیم و منم دوباره توپو گرفتم

مسابقه که تموم شد تو صف اسم تیم مارو صدا کردن

رفیتم رو سکو و انتظار مدال رو می کشیدیم، اما بهمون نفری یه مداد رنگی شیش رنگ دادن

اومدیم پایین و مداد رنگیمو دادم به یکی از دوستام

از اون به بعد دیگه فوتبال بازی نکردم، رفتم سراغ پینگ پونگ و والیبال و بسکتبال

کلاس اول راهنمایی بودیم که معلممون اومد سر کلاس و اسم بچه هایی رو که برای المپیاد ریاضی انتخاب شده بودن رو خوند، اسم من نبود، تا اینکه معلم بهم نگاه کرد و گفت: تو هم برو امتحان بده

صدای اعتراض بچه ها بلند شد که آقا اسم اون نبوده و فلان

اما معلم گفت: اشکال نداره، اونم چند تا سوال سخت رو جواب داده

بعد امتحان نتایج رو اعلام کردن، من اول شدم

اما کسی نبود که باهام کار کنه و بگه المپیاد چیه و چه سوالایی میاد

رفتم تو المپیاد استانی و تر زدم و برگشتم

سال دوم هم همینجوری گذشت

سال سوم راهنمایی تو المپیاد علوم مدرسه اول شدم، معلم فقط آدرس رو بهم داد و گفت فلان تاریخ برو امتحان بده

رفتم و بی نتیجه برگشتم

اول دبیرستان برای تیم بسکتبال انتخاب شدم، اما موقع بازی فقط گذاشتن دو دقیقه بازی کنم، مربی هم به جای من رفیقشو فرستاد تو

صدای همه ی بچه ها بلند شد که چرا اینو آوردی بیرونو اونو بردی تو؟

بی خیال شدم و یه گوشه نشستم

دوم دبیرستان بودم که به نجوم علاقه مند شدم

یعنی علاقه مند بودم اما نه به طور تخصصی

کلی تحقیق کردم و مطلب خوندم

اونقدر به آسمون مسلط شده بودم که از جای مریخ ساعت رو با اختلاف دو دقیقه حدس می زدم

تمام داستان پیدایش جهان رو می دونستم

تئوری بیگ بنگ رو فول بودم

اما کسی نبود که همراهیم کنه

سال سوم دبیرستان دیگه امیدی نداشتم

سر کلاس فقط می خوابیدم

تو این چند سال دبیرستان و راهنمایی ریاضیم انقدر خوب بود که به بقیه بچه ها درس میدادم

بعد مدرسه قرار میذاشتنو و چند نفری جمع می شدن و بهشون ریاضی درس میدادم

پیش دانشگاهی دیگه بی خیال بودم

بدون انگیزه و امید

فقط میرفتم مدرسه

الان هم دیگه انگیزه ای ندارم

فقط میشینم یه گوشه و شعر می گم و داستان می نویسم

به این امید که مبادا این استعدادم کور بشه

یادمه سوم راهنمایی بودم که برای دوستم نظریه اثر پروانه ای رو توضیح دادم، بدونه اینکه خبر داشته باشم کسی این نظریه رو می دونه

از خودم گفتم

گفتم: مثلا تو می خوای بری سر کوچه ماست بخری، اما تصمیمت عوض بشه و نوشابه بخری، آینده ات عوض میشه

اما کسی نبود که به حرفم گوش کنه و دست و بالم رو بگیره

اول دبیرستان بودم که به رشته برق علاقه مند شدم، وسایل برقی خونه رو درست می کردم و مهتابی های سوخته رو درست می کردم

برای خودم اسباب بازی های الکترونیکی درست می کردم

اما پیشرفت نکردم، چون نه امکاناتشو داشتم، نه کسی رو که کمکم کنه و همراهیم کنه

این بود که شدم یه آدم همه چیز دانه بی مصرف

اون موقع ها انقدر بحث فلسفی با این و اون می کردم که بهم گفتن ارشمیدس، این لقبم هم از اون موقع روم موند

اینا فقط برای درد و دل بود

نخوندینم نخوندین

فقط می خواستم بگم که من استعداد داشتم، اما باغبونی نبود که بهم آب و کود بده تا رشد کنم و بار بدم

خشک شدم

قربان همگی

تو ادامه مطلب یه شعر نوشتم که اگه دوست داشتین برین بخونین

بدرود تا درودی دگر

|ادامه مطلب|   فوران ترشحات مغز*سعید(ارشمیدس)*درجمعه 2 اسفند1387ساعت3:16   
.:. مطالبي که قبلا نوشتم، حتما بخونيد.:.
:: بابا رفت (کجا رفت؟)
:: ساینا جون تولدت مبارک
:: امام رضا تولدت مبارک، انشاالله صد سال دیگه بازم تولدت تو همین روز باشه
:: نفس نکش
:: مناسک دانشگاه
:: حذف تو حذف
:: تا اطلاع ثانوی تعطیل است
:: عشق چگونه است؟
:: بازیه بی معنی نویسی
:: شب ضربت
:: اندر احوالات کابینه ی شیطان
:: اندر احوالات شیطان و برصیصای عابد
:: یادگار غربت7
:: من برگشتم
:: نرم افزار های توپ 2
:: نرم افزار های توپ
:: کمک می خوام، دنبال اسم دخترم برای خواهر زاده ی آینده ام
:: یادگار غربت 6
:: سیب ممنوعه
:: روزنگار تعطیلات عید
:: سال 1388 مبارک
:: روز عجیب
:: زاهد
:: تولدم مبارک، یادتون نره من ساعت 4 به دنیا میام
:: یادگار غربت 5
:: یادگار غربت 4
:: یادگار غربت 3
:: بازی پرتاب لنگه کفش سمت جرج بوش 2
:: بازی پرتاب لنگه کفش سمت جرج بوش
:: عید مبارک

code Code Design By : chum.blogfa.com

Code--chum.blogfa.com-->