سلامی دوباره
حالتون چطوره؟
خوبین؟
شرمنده که دیر اومدم و تو سال جدید خدمتتون نرسیدم
رفته بودم شمال، جاتون خالی یه حال و هوایی عوض کردیم
الان اومدم یه یه روزشمار کوچیک از تعطیلات عید بکنم و برم پی درسو زندگی، دو ماه بیشتر که وقت نداریم
روز قبل از عید: رسیدم خونه پدر بزرگم و یه جوری گذروندمش
روز عید: ساعت 12 ظهر از خواب پا شدم و یه آبی به دست و صورتم زدم و ناهار رو خوردم و منتظر موندم تا سال تحویل بشه، اما چه انتظاری چشم باز کردیم دیدم سال تحویل شده و ما داریم همینجوری تلویزیون رو نگاه می کنیم و همدیگه رو نگاه می کنیم و ساعت و نگاه می کنیم، پس چرا آهنگ نمی ذارن؟ پس چرا صدای توپ و تفنگ نمیاد، بعدش قرار بود من برم بیرون و مراسم قدم زنون رو اجرا کنم که بابابزرگم گفت نه، باید دایی حمیدت بیاد و مراسم افتتاحیه رو بجا بیاره، منم گفتم باشین تا بیاد
بعد یهو دیدیم پسر دایی هام اومدن تو و دایی محمودم پشت بندشون اومد تو، مامان بزرگ و بابا بزرگم شکه و متعجب سلام علیک کردن و تبریک و فلان
بعد دای حمیدم اومد و گفت: وااا، شما از کجا اومدین؟ قرار بود من اول بیام تو، تو دلم گفتم: حقتونه، لیاقت که ندارین
روز دوم: تو اتاق خواب بودم که دیدم صدای چند نفر میاد که دارن به هم سلام می کنن و تبریک می گن، فهمیدن مهمون اومده و سرمو کردم زیر بالشو خوابیدم، بقیه روز رو هم یه جوری گذروندم
روز سوم: رفتم خونه عموم، جاتون خالی خوش گذشت، پسر عموی جدیدم رو دیدم، اخمو بود، ولی خیلی خوشگل بود، بزنم به تخته، دو ماهش بود ولی هیکل گنده ای داشت
روز سوم: بازم خونه عموم بودم، گذشت و گپ زدیم و خندیدم، بعد من بحث خاندان و جد و آباد رو کشیدم وسطو به عموم گفتم چی شد که فامیلیمون رو این انتخاب کردن، یخورده حرف زد بعد یه ماجرای جالب رو گفت، گفت: قدیم قدیما، زمانی که پدر بزرگ مرحوم بنده که هیچ، پدر بزرگ مرحوم اونم هنوز پا به این دنیا نذاشته بود، 7 تا برادر بودن که از دم همشون کچل بودن، به اینا می گفتن هفت کچلان، آدمای خبیثی بودن، سر راه مردم چاله می کندن و کاروان هارو غارت می کردن، مردم هم به شدت ازشون می ترسیدن، خیلی خطری بودن
متاسفانه آثار زیادی ازشون به جا نمونده، تنها چیزی که ازشون مونده کلی ناله و نفرین مردمه که داره گریبان ما بدبخت بیچاره هارو می گیره
آخه یکی نیست بگه بجای اینکه کار کنین و زندگی جمع کنین، می رفتین مردم رو غارت می کردین
خدارو شکر من از اونا چیزی به ارث نبردم، فقط یخورده خشانت به ارث بردم که اونم شکر خدا همیشه بروز پیدا نمی کنه
دور از جون شماها من وقتی قاطی می کنم شدیدا خطرناک میشم، صدام خیلی کلفت میشه، خودمم نمی دونم چطوری اینجوری میشه، شاید روح یکی از اون هفتا کچل میاد تو بدنم و هی انگشت می کنه و اذیت می کنه، خدا عالمه
بگذریم، اینم از اجداد ما، خدا به ما شانس هم که نداده، اجداد درست و حسابی و فیلسوف و دکتر و فلان گیرمون نیومده، پدر بزرگ گراممون می گن خیلی بد اخلاق بود، طوری که اگه جای خون عسل میریختی تو رگاش بازم قابل استعمال نبود
اما میگن دست بزن درستی داشت
بابام هم اخمو هست ولی در کل مهربونه، اگه این اخم و تخمش نبود که من الان داشتم یه گوشه سیگاری بار می ذاشتم، یا داشتم گاز فندکمو پر می کردم
بگذریم
روز چهارم: همچنان خونه عموم، لامصب نمیذاشتن از خونه برم بیرون، خواستم با عموم برم دهاتمونو از اون ور برم خونه مادر بزرگم و چتر رو از خونه عموم باز کنم، اما نذاشتن که، گفتن ساکتو بذار اینجا و شام برگرد، بنده هم که روی حرف زن عموی مهربانم حرف نمی زنم ساکو پرت کردم و گفتم: گور پدر چتر، بالن باز می کنم
رفتیم دهات و اونجا هم یه دوری زدیم و برگشتیم و خوابیدیم و بعد....
روز پنجم: داشتم از خونه عموم می اومدم بیرون که دیدم یه مرده دمه در وایساده، بهم گفت بگو دختر عموت بیاد، منم فکر کردم دایی محترمشونه، گفتم الان میگم بیاد
بعد زن عموم اومد برای بدرقه گفت: خاک بر سرش، داره میره شوهر کنه
من که در اون لحظه سرم پایین بود و داشتم بند کفشمو می بستم و خون درست و حسابی به مغزم نمی رسید سرمو بلند کردم و گفتم: کی داره شوهر می کنه؟
گفت: دختر عموت
چون خون تو راه بود و داشت به مغزم می رسید گفتم دختر عموم کیه؟
گفت .... دیگه
تازه خون رسید به مغزمو گفتم: کی؟ ..... می خواد شوهر کنه؟ بابا اون که بچه است( بچه ام 17 سالشه) چرا می خواین شوهرش بدین( بقیه ماجرا بماند چون غیبت میشه)
منم دپرس رفم خونه مادر بزرگم
روز ششم: هنوز دپرس از جریان دختر عمو از خواب بیدار شدم، یه وقت فکر بد نکنینا، فکر نکنین من عاشقش بودم و شکست عشقی خوردم، نه، دلم به حال خودش می سوخت، آخه تو این سن اشتباهه که شوهر کنه، اونم با کی؟ با کسی که نمی تونه نیاز هاشو بر طرف کنه، تازه اونم چی، پدر مادر راضی نباشن، دیگه خودتون بفهمین چی می گم، منم که خونواده دوست، نمی تونستم طاقت بیارم، یه چند بار زنگ زدم گفتم منصرفش کنین، بدبخت میشه ها
روز هفتم: مادرم اومد شمال خونه مادر بزرگمو بعد حال و احوال کردیم و شام خوردیم و خوابیدیم
روز هشتم: به مامانم گفتم بریم خونه عموم و بچه اش رو ببین و یه کادو بده و برگردیم، بهش جریان دختر عموم رو نگفتم، زنگ زدم به عموم تا آمار بگیرم کجان تا فردا بریم خونشون، گفت خونه مادر زنمیم و فردا ناهار بیاین، اما خونه مادر زنش که نبود، جشن عقد کنون دخترش بود و به من نگفت، داستانش این پایین میاد
روز نهم: رفتیم یه نینای برای پسر عموم خریدیم و رفیتم خونه اش، سلام علیک و گپ و گفت و گو، بعد زن عموم به مامانم گفت: ..... رو دیشب عقد کردیم، بعد مادرم مثل من اول درک نکرد بعد گفت چرا و فلان و انشا الله خوشبخت بشن و بسان
بعد برگشتیم خونه خاله ام و تو راه خواهرم اس ام اس داد که ..... عقد کرده و همه فک و فامیل دعوت بودن جز ما
منم قاطی کردم و گفتم فردا میرم در خونشونو می کشمشون زیر علامت سوال
مامان و خالم گفتن بیخیال بابا، چیکار داری و از این سخنان بچه خر کنی
بعد مامانم یواشکی زنگ زد به بابام و جریان رو گفت و بعد بابام بهم زنگ زد و گفت ولش تو چیکار داری، گفتم چرا اون پسر عمه های فلانمو دعوت کرد، بعد منی که همش میگفتن سعید یه چیز دیگه است و دوسش داریم و مثل پسرمون می مونه و فلان فلان رو دعوت نکردن؟
بابام گفت: عموت گفت فکر کردم اگه سعید رو دعوت کنم میره می زنه داماد رو ناکار می کنه، بخاطر همین نگفتم تا بیای
من گفتم مگه ما قوم تاتاریم که بریم دعوا کنیم؟
خلاصه تمومش کردم و دایی کوچیکم منو به زور برد عروسی یکی از فامیلا و یه شامی خوردیم و برگشتیم
روز دهم: گذشت
روز یازدهم: بارون اومد و من و پسر خاله ام رفتیم بیرون قدم زدیم و خوش گذروندیم
روز دوازدهم: بارون بند اومده بود ولی همچنان هوا ابری بود، منم زد به سرم که برم بزنم به کوه و جنگل
رفتم جاتون خالی کلی حال مردم و کلی هم عکس گرفتم، باور کنین جای بسیار قشنگی بود، طبیعت بکر بود، هر کسی اون طرفا نمی رفت، یعنی بلند نبود بره، تازه اگه بلدم بود نفسشو نداشت که بره
روز سیزدم: پر ماجرا ترین روز تو کل تعطیلات
قبل از سیزده به در قرار گذاشته بودیم تا همه ی خانواده نفری 10 هزار تومن پول بذاریم تا گوشت بخیرم و بریم بیرون بخوریم
روز 13 ساعت 8:30 دقیقه پا شدم و وسایلو آماده کردم و به زور همه رو یه جا جمع کردم، و رفتیم سراغ طبیعت
طبق معمول هر سال شوهر خاله گراممون افتاد جلو و ما راه افتادیم پشتش، مارو طبق سال های قبل برد یه جای مزخرفه مزخرف، منم که نمی خواستم امسالمون مثل سالای قبل گند بشه جاتون خالی قاطی کردم و گفتم چرا مارو آوردین اینجا؟ این چه جاییه؟ باورکنین مارو برده بودن قبرستون، یه جوب بقلش بود و چند تا زمین کشاورزی
خلاصه خاله ام و شوهر خاله ام رفتن تو ماشین و صداشون در نیومد، به شوهر خاله بزرگم که راننده آژانس بود گفت جایی رو بلدی؟ گفت آره، گفتم بریم همونجا، بنده خدا هر سال میگه من یه جایی رو بلدم که خیلی خوبه، اما هیچکی به حرفش گوش نمیده، خلاصه رفتیم اونجایی که شوهر خاله بزرگ می گفت، دمش گرم، عجب جایی بود، طبیعت، رودخونه، جنگل، همه با هم یه جا بود
ناهار رو خوردیم و بچه هارو جمع کردم و بازی وسطی رو راه انداختم
حدود 2 ساعت بازی کردیم و بعد رفتیم کنار دریا، اونجا هم یه 4 ساعتی بازی کردیم و بعد برگشتیم خونه
وقتی اومدم خونه ی مادر بزرگم تمام بدنم درد می کرد
خوابیدم و شد...
روز چهاردهم: هیچی، برگشتیم شهریار و تمام
این بود روزنگار عید ما
ببخشید زیاد حرف زدم
راستی، واقعا شرمنده ام، ادامه داستان رو ننوشتم، سعی می کنم حتما بنویسم، خیلی عذر می خوام، از همتون معذرت می خوام
عفو کنین، ببخشید
نه ترو خدا، نزنین؟
اینجاش دیگه خیلی بی مزه شد
شرمنده
بدرود تا درودی دگر