)-داستان باز نویسی شد-(
در زمان های قدیم، در قوم بنی اسرائل شخصی می زیست به نام برصیصا( همون برصیصای عابد)
این بنده ی خدا مثل شیطان انقدر خدا رو عبادت کرد که به یه مقام بسیار بالایی رسید، به مقام مستجب الدعوه(مستجب الدعوه نمی دونی چیه؟ مستجب الدعوه یعنی اینکه هر دعایی بکنه همون موقع مستجاب میشه، حالا یه داستان هم در این باب بگم: یکی دیگه از عابدان(بلعم باعورا) به همین مقام مستجب الدعوی رسیده بود(یعنی اسم اعظم گرفته بود)، در زمان حضرت موسی، بعد مردم (اطرافیان فرعون) میرن رو مخشو می گن تو که دعات مستجاب میشه، حالا بیا یه دعایی در حق این موسی بکن و نفرینش کن و یه بلایی سرش بیار، اینم طبق روال عابدی خر میشه و میره سوار خرش میشه تا بره تو کوه طور و موسی رو نفرین کنه ( حضرت موسی در کوه مشغول عبادت بود) وقتی به پای کوه می رسن این عابده هر چی می زده در ...ون خره که بره بالا این خره نمی رفته (چرا نمی رفته؟ چون خدا نمی خواسته) این عابده هی می زده در ..ون خره و هی فحش میداده و هی نفرین می کرده که به امر خدا زبون خره وا میشه و خره داد می زنه: های یابو، مگه مرض داری می زنی در ...نه حیوون خدا؟ خوب نکبت خدا میگه نرو بالات، می خوای بری پیامبر خدا رو نفرین کنی که چی بشه؟ فکر کردی خیال کردی، فکر می کنی خدا میزاره توی ببو گلابی پیامبرشو نفرین کنی؟ این خره همینجوری داشته به این بلعمه فحش میداده و نصیحت می کرده که یهو عابده فاظی می کنه و می افته به جونه خره، انقدر این خره زبون بسته ی تازه باز شده رو می زنه که خره میمیره و به بهشت میره، بعد خدا هم اسم اعظمی رو که به عابده داده بوده رو ازش می گیره ،تو تاریخ خدا چند تا حیوون رو می فرسته بهشت، یکیش همین خره است، یکیشم سگ اصحاب کهف بود، اونیکیش رو یادم نمیاد، بقیشو هم نمی دونم)
خوب بریم سراغ برصیصا، این عابد قصه مون که مستجاب الدعوه شده می شینه تو خونه اش و مردم مریض ها و بیمار های روانیشون رو می فرستادن خونه ی این بنده خدا تا شفاشون بده( حیف دیگه الان نیست وگرنه تورو بهش معرفی می کردم)
تو یه جای دیگه ی شهر، تو خونه ی یکی از خانه های طبقه ی اشراف دختری زندگی می کرد مثل پنجه ی آفتاب، خوشگل و زیبا، اما فقط یه بدی داشت، بدیش چی بود؟ دیوونه بود (مثل خیلی ها)، دیوونه نبود ها، دیوونه شد، دیوونه اش کردن، حالا چطوری دیوونه شد رو اگه بگم غیبت میشه، استغفرالله
برادرهای این دختره که قصه ی برصیصای عابد رو می دونستن و شنیده بودن که بعضی بیماری ها رو شفا میده خواهرشونو برداشتن و رفتن خونه ی برصیصای عابد
برصیصا وقتی دختر رو دید گفت که این باید یه چند روزی پیش من بمونه تا درمانش کنم (به چه دلیلی؟؟؟؟)
اونا هم که به برصیصا اعتماد داشتن گفتن باشه، فقط خواهش می کنیم خوبش کن
برادرا که رفتن شیطان ملعون(نکبت) اومد توی اتاق برصیصا و گفت: به به، می بینم تیکه ی خوبی بلند کردی، جریان چیه؟ نامرد داشتیم؟ تک خوری می کنی؟ می مردی یه آمار بدی؟
برصیصا گفت: استغفرالله، ملعون خجالت بکش، این بنده خدا برای درمان و شفا اومده، فکر کردی همه مثل خودتن؟
یه چند تا فحش(لعنت) به شیطان داد و رفت تا به دعا و عبادتش برسه برای درمان این طفل بی گناه
شیطان هم همونطور که مستحضرید(درسته؟) بیخیال ماجرا نشد رفت رو مخه برصیصا، گفت: دیوانه، مگه میشه؟ بابا بیخیال شو، کسی نمی فهمه، این دختره که دیوونست، حالیش نیست، تو مراسم رو اجرا کن، بعد براش دعا کن که خوب بشه، اونم بعد اینکه خوب شد چیزی یادش نمیاد، تازه کلی هم ازت تشکر می کنه، شاید یه دور هم بعد خوب شدنش رفتی رو کار، چی فکر کردی؟ فکر کردی این دختره خوب شه چی بهت می دن؟ پول؟ خانوم؟ ویلا تو بالای شهر؟ نخیر داداش، یه "خدا خیرت بده" بهت می گن و میرن دنبال کارشون، تو می مونی و یه خروار کف که توش بمونی
برصیصا گفت: اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
شیطان گفت: جمع کن بابا، اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، اعوذ بالله، اعوذ بالله، چی فکر کردی؟ فکر کردی کی هستی؟ تو چند سالته؟ 60، 70؟ باقالی یه قنوت من به اندازه ی دو برابر سن تو طول کشید، حالا تو که تازه چند ساله شروع به عبادت خدا کردی اومدی اینجا واسه من م-لا بازی در میاری؟
بیچاره من این همه واسه خدا عبادت کردم، عاقبتم چی شد؟ بیا نگاه کن،عاقبت این شده که آدمای چلغوزی(درسته؟) مثل تو بیان بهم لعنت بگن و از شرّم به خدا پناه ببرن، برو بابا دیگه دوران این کارا گذشته
خلاصه خودمونیم، انقدر رو مخ این بشر راه رفت که برصیصا خر شد و( با عرض پوزش از خر) رفت رو کار
بعد چند روز دید دختره هی می گه: اه اه اه، تو چرا اینقدر بوی گند میدی؟ چرا اینقدر اینجا بو میده؟ اه اه اه
بعد با خوردن هر گونه شیرینی حالت تهوع بهش دست میداد و بالا میاورد
یهو شیطان ظاهر شد و گفت: برصیصا، مبارکه، فکر کنم بابا شدی؟ حالا برو سونوگرافی ببین بچه ات دختره یا پسر
برصیصا گفت: خفه بابا، سونوگرافی بعد هفته ی شونزدهم نشون میده که بچه دختره یا پسر، حالا چه خاکی تو سرمون کنیم؟
شیطان گفت: می گم تا هنوز بچه شکل نگرفته و روح توش دمیده نشده بیا سقطش کنیم، بهد چهار ماه که روح دمیده بشه سقط کردنش حرومه، گناه داره
برصیصا یه نگاه به شیطون کرد و گفت: تو گناه می فهمی چیه؟
خلاصه بعد گفتمان و نشست و میز گردهای مفصل و با استفاده از اسل44( می دونم با ص می نویسن) به این نتیجه رسیدن که دختره رو بکشن و دفنش کنن، برصیصای عاجز( به جای عابد) دختره رو کشت و تو یکی از زمین های اطراف دفنش کرد
وقتی مراسم خاکسپاری دختر تموم شد ابلیس به برصیصا گفت: خدا جفتشونو رحمت کنه، خدا تو رو هم رحمت کنه، حالا بیا بریم خونه تا کسی مارو ندیده
وسط راه شیطان یهو می گه: آخ آخ، وایسا بینم، بیل هارو از کنار قبر برداشتی؟
برصیصا گفت: نه؟ برای چی بردارم؟
شیطان گفت: خری دیگه، تازه کاری این چیزارو بلد نیستی، بیل هارو که پیدا کنن میدن آزمایشگاه اثر انگشتامونو پیدا می کنن و روزگارمونو سیاه می کنن، تو برو خونه من میرم بیل هارو بردارم
برصیصا هم رفت خونه
ابلیس تغییر قیافه داد و رفت در خونه ی اون دختره
یکی از برادرا که در رو باز کرد ابلیس گفت: ای خاک تو سرتون، چه نشسته این که این برصیصای نامرد زده خواهرتونو حامله کرده و بعد کشتتشو برده فلان جا دفن کرده
برادره بقیه برادر هارو صدا کرد و با ابلیس رفتن سر خاک خواهره و نبش قبر کردن و دیدن بعله، خواهر مرده و خواهر زادشونم هنوز بدنیا نیومده مرده
ابلیس گفت: خدا رحمتش کنه، قدم نرسیدتونم مبارک باشه
برادرا قاطی می کنن و میرن پیش پادشاه و جریان رو بهش می گن
پادشاه هم دستور میده برصیصا رو به بند کنن و بیارن در محضر دادگاه
خلاصه برصیصا به همه چی اعتراف می کنه و حکم اعدامش صادر میشه
وقتی می برنش بالای دار و و طناب رو می اندازن گردنش شیطان جلوش حاظر میشه و میگه: ای برصیصا، این همه بدبختی رو من سرت آوردم، می خوای از بدبختی نجاتت بدم؟
برصیصا میگه: دهنت سرویس، تو خوش خوشونش تو بودی و دست و پا می گرفتی، حالا که رفتم بالای دار جلوم وایسادی و عریضه می نویسی؟
ابلیس گفت: بابا گذشته ها گذشته، بگو می خوای خلاصت کنم یا نه؟
برصیصا گفت: د نکبت اگه می تونی دیگه چرا سوال می کنی، خلاصم کن وگرنه تا چند ثانیه دیگه میرم تو قعر دوزخ ها
شیطان گفت:خوب اگه می خوای خلاصت کنم بهم سجده کن
برصیصا گفت: اوه اوه، زر زر زیادی می کنیا، من این همه جلوی خدا سجده کردم عاقبتم این شد، حالا بیام جلوی تو نکبت سجده کنم که دیگه هیچی، کلاهم پس معرکه است
تو همین حین یهو صندلی رو از زیر پاش کشیدن و آویزون شد
ابلیس گفت: اگه به جای این قد قد کردنا سجده می کردی الان این پایین نشسته بودی و نفستو می کشیدی
برصیصا تو ذهنش گفت: آخه الاغ من که بالای دارم، چطوری جلوت سجده کنم؟
ابلیس گفت: تو با همون چشای خوشگلت به من سجده کنی قبوله
برصیصای عابد(عاجز قدیم) هم با اشاره به ابلیس سجده می کنه و به خدا کافر میشه و همونجا جا به جا سقط میشه
بعد شیطون میگه: «ای خاک بر سرتون که به خدای خودتون کافر شدید، من از همه ی کسایی که به خدا کافر شدن بیزارم»
اینه دیگه، عبرت بگیرین
قربانتون
بدرود تا درودی دگر