تبليغاتX
در عجبم از کار این خلق بی خرد که ناراضیند از آنچه که دارند، اما ندانند آنچه که دارند نداشته ی دیگران است 

خدایا، به هر آنچه داده ای و نداده ای شکر، که داده ات رحمت بوده و نداده ات حکمت 

انسانیت را در ذات خود بجو نه در کوچه پس کوچه های زندگی 

*-.-* زندگی اجباریست (-.-) لاجرم باید زیست *-.-*

زندگی اجباریست (-.-) لاجرم باید زیست

درباره وبلاگ

 

به نامه یزدانه پاک
که مرا نهاد در این خاکه پاک

به ساله 68 بود زاییدنم
ناخواسته آوردنم روی خاک

نهادند نامم سعید و خواهد بود نامم
تا زمانی که روم به نزد یارانه پاک

سلام دوستای گلم
اسمم سعید ارشمیدسه( یعنی بهم میگن)
، 19 ساله از شهریار (اصالتا لاهیجانیم)
خوشحالم که وبلاگم سر زدید
من می خوام پچ پچای خودم
با دلمو که تو تنهایی ها با هم می کنیم
براتون بنویسم کنارش از فلسفه ترفند و جوک و اس ام اسای تاریخ گذشته و همه همه چیز براتون می نویسم

امیدوارم با نظراتون منو یاری کنید که بهتر و بهتر بنویسم


 

منوی وبلاگ

 

صفحه اول وبلاگ
آرشیو وبلاگ
(پروفایل سعید(ارشمیدس
عناوین مطالب وبلاگ

 

بايگاني وبلاگ

 

آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
شهریور 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385

 

آرشیو موضوعی

 

اولین نگاه
یادگار غربت
داستان
ترفند
دل نوشته
دانلود
تئوری ها
جملات زیبا
چرند و پرند

 

لينگ رفقاي گل

 

کل کل تو ایران
GESTURE
Life - a girl from paradise
همه جوره از همه جا
............یه لحظه لطفا
با مای بیبی سرتونو مثل یه مرد بالا بگیرین
شبگرد منتظر
بچه های باحال
تنها ماندم ....
دریای احساس
دفتری برای ثبت خاطرات عاشقانه
قطره بارانم
ابرهای بارونی,روزهای جوونی
آنتی بوی
جادوی سکوت
4LI (پسرخاک)
عشقبازی
دختر تنها
ناگفته های 12 دختر همکلاسی
•¤¤• مثل یک رویا •¤¤•
غریبه ی رهگذر
عشق ابدی من ......
سلام همسایه های 2
از روی دلتنگی
علیرضا ملیکا
یه دختر باحال و خفن
ღ♥ღ درگذشت خاطره ها ღ♥ღ
میلام...بارسلونا...پرسپولیس
★★بیاتوتفریح کن★★
چرت پرتایه یه آدم دیوونه
بچه باحالا بیان اینجا
یه شب مهتاب
باغ ستاره
تالار دلتنگی
حرف های نگفته قلب یک عاشق به معشوقش
سکوت پر صدا
°”خاطرات دخترک دانشجو`”°
اشعار یک شاعر مرده
سکوت
به کدامین گناه !!! (زندگی جاریست)
جزیره عشق
فقط سیاوش
نیلوفر مرداب
عاشقانه می نویسم
عکس ماشین
تنهاترین دختر
من دیگه عاشق نیستم(خسته ام خسته...)
عشق
یه بوسه گنده
من و خیال و خاطره
طرفداران هيلاري
(دنیای من( حتما ببینید
قلب های شکسته
پرتقالی
فقط به خاطر تو
(`'•_¸کلبه ی تنهایی ¸_• '´)
............ و اما عشق
فقط به خاطر تو عزیزم
الهه ی سکوت
الهام الهه پیروزی پرسپولیس
اونایی که کالبد شکافی نشدن
گوسفند زنده
ژاکوب
!بخوانیدش آس مان، پر از شب و تنهایی!
گاه نوشت
رویای کاغذی
عکسهاي خفن داغ داغ داغ بيا توووووووو
! عاشق فراری !
سینوس 360 درجه ی ما چند نفر
nice_sentences
کلبه سرد
احــسـاس مـحـبـت
دختری از جنس تنهایی

 

آمار وبلاگ

 

 

نظرسنجی وبلاگ

 

آهنگ وبلاگ

 


 
 
شب ضربت

از پنجره ی مسجد به بیرون نگاه کرد، هنوز هوا تاریک بود، تا سحر چند سوایی مونده بود

عباشو محکم دور خودش پیچید، به اطراف نگاهی کرد، به جز چند نفر فقیر، کسه دیگه ای تو مسجد نبود

با خودش گفت: نباید انقدر زود به مسجد می اومدم، مردم بهم مشکوک میشن

عباشو محکمتر کرد، غلاف شمشیر خورد به پهلوش

سوزشی رو تو قلبش احساس کرد

با خودش فکر کرد: من نمی تونم، آخه کی می تونه همچین کاری رو بکنه، جلوی این همه آدم، آخه من چطوری باید این کارو انجام بدم؟

یکی زیر گوشش نجوا کرد: اااااااااه، کمتر وول بخور، چرا اینقدر تکون می خوری؟ می خوای همه بفهمن می خوای چه غلطی بکنی؟ بگیر کپه ی مرگتو بذار، هنوز زوده

بهش توجهی نکرد، آخه اون چه می فهمه معنیه این کار چیه؟

چشاشو بست، سعی کرد بخوابه، شاید خوابش ببره و نقششون بهم بخوره

اما مگه این حروم زاده میذاشت، اصلا اون بخاطر همین اینجا بود، اینجا بود تا مطمئن بشه که من اون کارو انجام میدم

شمشیرشو بغل کرد، چشماشو محکمتر بست

صدای ناله ی یکی از فقیر هارو شنید، تو خواب داشت یه چیزی رو زمزمه می کرد، می گفت: نه، نهههه، بگیرینش، نذارین بره

بهش توجهی نکرد

یه مدت بدون حرکت سر جاش موند، چشاش داشت کم کم گرم خواب میشد، یه چند شبی بود که درست و حسابی نخوابیده بود

فکر کاری که می خواست بکنه خواب و خوراک رو ازش گرفته بود

آخه مگه کشتن علی به این سادگی هاست؟

مگه میشه سر نماز برم بالا سرشو شمشیر رو بکوبم فرق سرش؟

                   نه

 ادامه مطلب

صدای پای او (یه داستان دیگه)

|ادامه مطلب|   فوران ترشحات مغز*سعید(ارشمیدس)*درچهارشنبه 18 شهریور1388ساعت3:32   
اندر احوالات شیطان و برصیصای عابد

)-داستان باز نویسی شد-(

در زمان های قدیم، در قوم بنی اسرائل شخصی می زیست به نام برصیصا( همون برصیصای عابد)

این بنده ی خدا مثل شیطان انقدر خدا رو عبادت کرد که به یه مقام بسیار بالایی رسید، به مقام مستجب الدعوه(مستجب الدعوه نمی دونی چیه؟ مستجب الدعوه یعنی اینکه هر دعایی بکنه همون موقع مستجاب میشه، حالا یه داستان هم در این باب بگم: یکی دیگه از عابدان(بلعم باعورا) به همین مقام مستجب الدعوی رسیده بود(یعنی اسم اعظم گرفته بود)، در زمان حضرت موسی، بعد مردم (اطرافیان فرعون) میرن رو مخشو می گن تو که دعات مستجاب میشه، حالا بیا یه دعایی در حق این موسی بکن و نفرینش کن و یه بلایی سرش بیار، اینم طبق روال عابدی خر میشه و میره سوار خرش میشه تا بره تو کوه طور و موسی رو نفرین کنه ( حضرت موسی در کوه مشغول عبادت بود) وقتی به پای کوه می رسن این عابده هر چی می زده در ...ون خره که بره بالا این خره نمی رفته (چرا نمی رفته؟ چون خدا نمی خواسته) این عابده هی می زده در ..ون خره و هی فحش میداده و هی نفرین می کرده که به امر خدا زبون خره وا میشه و خره داد می زنه: های یابو، مگه مرض داری می زنی در ...نه حیوون خدا؟ خوب نکبت خدا میگه نرو بالات، می خوای بری پیامبر خدا رو نفرین کنی که چی بشه؟ فکر کردی خیال کردی، فکر می کنی خدا میزاره توی ببو گلابی پیامبرشو نفرین کنی؟ این خره همینجوری داشته به این بلعمه فحش میداده و  نصیحت می کرده که یهو عابده فاظی می کنه و می افته به جونه خره، انقدر این خره زبون بسته ی تازه باز شده رو می زنه که خره میمیره و  به بهشت میره، بعد خدا هم اسم اعظمی رو که به عابده داده بوده رو ازش می گیره ،تو تاریخ خدا چند تا حیوون رو می فرسته بهشت، یکیش همین خره است، یکیشم سگ اصحاب کهف بود، اونیکیش رو یادم نمیاد، بقیشو هم نمی دونم)

خوب بریم سراغ برصیصا، این عابد قصه مون که مستجاب الدعوه شده می شینه تو خونه اش و مردم مریض ها و بیمار های روانیشون رو می فرستادن خونه ی این بنده خدا تا شفاشون بده( حیف دیگه الان نیست وگرنه تورو بهش معرفی می کردم)

تو یه جای دیگه ی شهر، تو خونه ی یکی از خانه های طبقه ی اشراف دختری زندگی می کرد مثل پنجه ی آفتاب، خوشگل و زیبا، اما فقط یه بدی داشت، بدیش چی بود؟ دیوونه بود (مثل خیلی ها)، دیوونه نبود ها، دیوونه شد، دیوونه اش کردن، حالا چطوری دیوونه شد رو اگه بگم غیبت میشه، استغفرالله

برادرهای این دختره که قصه ی برصیصای عابد رو می دونستن و شنیده بودن که بعضی بیماری ها رو شفا میده خواهرشونو برداشتن و رفتن خونه ی برصیصای عابد

برصیصا وقتی دختر رو دید گفت که این باید یه چند روزی پیش من بمونه تا درمانش کنم (به چه دلیلی؟؟؟؟)

اونا هم که به برصیصا اعتماد داشتن گفتن باشه، فقط خواهش می کنیم خوبش کن

برادرا که رفتن شیطان ملعون(نکبت) اومد توی اتاق برصیصا و گفت: به به، می بینم تیکه ی خوبی بلند کردی، جریان چیه؟ نامرد داشتیم؟ تک خوری می کنی؟ می مردی یه آمار بدی؟

برصیصا گفت: استغفرالله، ملعون خجالت بکش، این بنده خدا برای درمان و شفا اومده، فکر کردی همه مثل خودتن؟

یه چند تا فحش(لعنت) به شیطان داد و رفت تا به دعا و عبادتش برسه برای درمان این طفل بی گناه

شیطان هم همونطور که مستحضرید(درسته؟) بیخیال ماجرا نشد رفت رو مخه برصیصا، گفت: دیوانه، مگه میشه؟ بابا بیخیال شو، کسی نمی فهمه، این دختره که دیوونست، حالیش نیست، تو مراسم رو اجرا کن، بعد براش دعا کن که خوب بشه، اونم بعد اینکه خوب شد چیزی یادش نمیاد، تازه کلی هم ازت تشکر می کنه، شاید یه دور هم بعد خوب شدنش رفتی رو کار، چی فکر کردی؟ فکر کردی این دختره خوب شه چی بهت می دن؟ پول؟ خانوم؟ ویلا تو بالای شهر؟ نخیر داداش، یه "خدا خیرت بده" بهت می گن و میرن دنبال کارشون، تو می مونی و یه خروار کف که توش بمونی

برصیصا گفت: اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

شیطان گفت: جمع کن بابا، اعوذ بالله من الشیطان الرجیم، اعوذ بالله، اعوذ بالله، چی فکر کردی؟ فکر کردی کی هستی؟ تو چند سالته؟ 60، 70؟ باقالی یه قنوت من به اندازه ی دو برابر سن تو طول کشید، حالا تو که تازه چند ساله شروع به عبادت خدا کردی اومدی اینجا واسه من م-لا بازی در میاری؟

بیچاره من این همه واسه خدا عبادت کردم، عاقبتم چی شد؟ بیا نگاه کن،عاقبت این شده که  آدمای چلغوزی(درسته؟) مثل تو بیان بهم لعنت بگن و از شرّم به خدا پناه ببرن، برو بابا دیگه دوران این کارا گذشته

خلاصه خودمونیم، انقدر رو مخ این بشر راه رفت که برصیصا خر شد و( با عرض پوزش از خر) رفت رو کار

بعد چند روز دید دختره هی می گه: اه اه اه، تو چرا اینقدر بوی گند میدی؟ چرا اینقدر اینجا بو میده؟ اه اه اه

بعد با خوردن هر گونه شیرینی حالت تهوع بهش دست میداد و بالا میاورد

یهو شیطان ظاهر شد و گفت: برصیصا، مبارکه، فکر کنم بابا شدی؟ حالا برو سونوگرافی ببین بچه ات دختره یا پسر

برصیصا گفت: خفه بابا، سونوگرافی بعد هفته ی شونزدهم نشون میده که بچه دختره یا پسر، حالا چه خاکی تو سرمون کنیم؟

شیطان گفت: می گم تا هنوز بچه شکل نگرفته و روح توش دمیده نشده بیا سقطش کنیم، بهد چهار ماه که روح دمیده بشه سقط کردنش حرومه، گناه داره

برصیصا یه نگاه به شیطون کرد و گفت: تو گناه می فهمی چیه؟

خلاصه بعد گفتمان و نشست و میز گردهای مفصل و با استفاده از اسل44( می دونم با ص می نویسن) به این نتیجه رسیدن که دختره رو بکشن و دفنش کنن، برصیصای عاجز( به جای عابد) دختره رو کشت و تو یکی از زمین های اطراف دفنش کرد

وقتی مراسم خاکسپاری دختر تموم شد ابلیس به برصیصا گفت: خدا جفتشونو رحمت کنه، خدا تو رو هم رحمت کنه، حالا بیا بریم خونه تا کسی مارو ندیده

وسط راه شیطان یهو می گه: آخ آخ، وایسا بینم، بیل هارو از کنار قبر برداشتی؟

برصیصا گفت: نه؟ برای چی بردارم؟

شیطان گفت: خری دیگه، تازه کاری این چیزارو بلد نیستی، بیل هارو که پیدا کنن میدن آزمایشگاه اثر انگشتامونو پیدا می کنن و روزگارمونو سیاه می کنن، تو برو خونه من میرم بیل هارو بردارم

برصیصا هم رفت خونه

ابلیس تغییر قیافه داد و رفت در خونه ی اون دختره

یکی از برادرا که در رو باز کرد ابلیس گفت: ای خاک تو سرتون، چه نشسته این که این برصیصای نامرد زده خواهرتونو حامله کرده و بعد کشتتشو برده فلان جا دفن کرده

برادره بقیه برادر هارو صدا کرد و با ابلیس رفتن سر خاک خواهره و نبش قبر کردن و دیدن بعله، خواهر مرده و خواهر زادشونم هنوز بدنیا نیومده مرده

ابلیس گفت: خدا رحمتش کنه، قدم نرسیدتونم مبارک باشه

برادرا قاطی می کنن و میرن پیش پادشاه و جریان رو بهش می گن

پادشاه هم دستور میده برصیصا رو به بند کنن و بیارن در محضر دادگاه

خلاصه برصیصا به همه چی اعتراف می کنه و حکم اعدامش صادر میشه

وقتی می برنش بالای دار و و طناب رو می اندازن گردنش شیطان جلوش حاظر میشه و میگه: ای برصیصا، این همه بدبختی رو من سرت آوردم، می خوای از بدبختی نجاتت بدم؟

برصیصا میگه: دهنت سرویس، تو خوش خوشونش تو بودی و دست و پا می گرفتی، حالا که رفتم بالای دار جلوم وایسادی و عریضه می نویسی؟

ابلیس گفت: بابا گذشته ها گذشته، بگو می خوای خلاصت کنم یا نه؟

برصیصا گفت: د نکبت اگه می تونی دیگه چرا سوال می کنی، خلاصم کن وگرنه تا چند ثانیه دیگه میرم تو قعر دوزخ ها

شیطان گفت:خوب اگه می خوای خلاصت کنم بهم سجده کن

برصیصا گفت: اوه اوه، زر زر زیادی می کنیا، من این همه جلوی خدا سجده کردم عاقبتم این شد، حالا بیام جلوی تو نکبت سجده کنم که دیگه هیچی، کلاهم پس معرکه است

تو همین حین یهو صندلی رو از زیر پاش کشیدن و آویزون شد

ابلیس گفت: اگه به جای این قد قد کردنا سجده می کردی الان این پایین نشسته بودی و نفستو می کشیدی

برصیصا تو ذهنش گفت: آخه الاغ من که بالای دارم، چطوری جلوت سجده کنم؟

ابلیس گفت: تو با همون چشای خوشگلت به من سجده کنی قبوله

برصیصای عابد(عاجز قدیم) هم با اشاره به ابلیس سجده می کنه و به خدا کافر میشه و همونجا جا به جا سقط میشه

بعد شیطون میگه: «ای خاک بر سرتون که به خدای خودتون کافر شدید، من از همه ی کسایی که به خدا کافر شدن بیزارم»

اینه دیگه، عبرت بگیرین

قربانتون

بدرود تا درودی دگر

|ادامه مطلب|   فوران ترشحات مغز*سعید(ارشمیدس)*درشنبه 7 شهریور1388ساعت1:10   
سیب ممنوعه

 شیرینه نه؟

پای درخت سیب  نشسته بودم
نسیمی خنک می وزید
به آسمان بهشت نگاه کردم
براستی که زیبا بود
چشمانم را بستم و نفسی عمیق کشیدم، بوی سیب ها بینیم را نوازش می داد، چشمانم را باز کردم
به سیب های سرخ نگاه کردم که همچو مروارید خونین می درخشیدند
دستم را دراز کردم تا یکی را بچینم، چشمم به نوشته ی روی سیب افتاد
ممنوع
دستم را پایین آوردم و رو از درخت گرفتم
با خود گفتم: ممنوع است، نباید بچینم
پلک هایم را به هم فشردم تا شاید خوابم ببرد
چشمانم گرم خواب بود که صدای پایی خوابم را پراند
به اطراف نگاه کردم، صدای پای حوا بود
آمد و کنارم زیر درخت سیب نشست
دستم را به دور شانه هایش حلقه کردم و به صورتش نگاه کردم، چهره اش تمام زیبایی های بهشت را از نظرم محو می کرد
او را بیشتر فشردم
آرامشی وجودم را فرا گرفت
آرامشی که حتی در کنار فرشتگان نیر احساس نمی کردم
به چشمانش نگاه کردم، همچو دریایی نیلگون بود
سوی نگاهش را دنبال کردم
به سیب ها چشم دوخته بود، تکانش دادم، گفتم: حوا، این سیب برای ما ممنوع است
به من نگاه کرد، لبخندی زد و گفت: میوه ی شیرین و خوش بویی است، می خواهم مزه ی بهشتی اش را تجربه کنم
سپس به سیب ها زل زد
صورتش را به سوی خود چرخاندم، به چشمانش زل زدم و گفتم: نه، آن نوشته ی روی سیب را بخوان، ممنوع
حوا گفت: پس بگذار حداقل لمسش کنم، این که دیگر ممنوع نیست
به فکر فرو رفتم
نمی خواستم دلش را بشکنم
اما
نمی توانستم امر خدا را نادیده بگیرم، چانه ام را با دستان ظریفش گرفت و به چشمانم خیره شد، در آبیه بی کران چشمهایش غرق شدم
سرم را به زیر انداختم و دستم را سوی درخت دراز کردم، سیبی آمد و در دستم قرار گرفت
چیدم و به سوی حوا گرفتمش
لبخندی زد و آن را گرفت و به بینیش نزدیک کرد، نفسی عمیق کشید و چشمانش را بست
گفت: چه بویی دارد، حتما مزه اش هم مانند بویش خوب است
به من نگاه کرد، گفتم: هرگز، به عاقبتش فکر کن
حوا چشمانش را بست و گازی به سیب زد
با ولع زیاد شروع به خوردن سیب کرد
ماتم برده بود، این چه کاری بود که کرد؟ چرا سیب را خورد؟
به او گفتم: برای چه از آن خوردی؟
می دانی چه گناه بزرگی مرتکب شدی؟
سیب را به سویم دراز کرد و گفت: شیرین است بخور، من از آن سیب خوردم، دیدی که چیزی نشد، اشکالی ندارد
سیب را از دستش گرفتم: نگاهش کردم، سرخیش هوش از سرم پراند
به حوا نگاه کردم، به نشانه ی تایید سری تکان داد، چشمانم را بستم و گازی به سیب زدم
شیرینش تمام وجودم را فرا گرفت
ناگهان بادی وزید و جامه هایمان را درید، چشمانم را باز کردم، همه ی فرشتگان اطرافمان حاظر شدند
از شرم سر به زیر انداختم و قدمی از حوا فاصله گرفتم
                            صدای قه قهه ی شیطان را از دور شنیدم

 من ملک بودم و فردوس برین جایم بود    آدم آورد به این دیر خراب آوارم (شیطان)

عکس بالا با کیفیت اصلی

|ادامه مطلب|   فوران ترشحات مغز*سعید(ارشمیدس)*دردوشنبه 7 اردیبهشت1388ساعت17:19   
روز عجیب

پرنده به آسمان نگاه کرد، نور عجیبی در آسمان دید، شگفت زده شد

سال های زیادی بود که آسمانی نوری نداشت

به راهش ادامه داد

به عبادتگاه پارسیان رسید، بر سر در معبد فرود آمد

کمی به بالهایش رسید، جستی زد و بر یکی از ستون ها فرود آمد

ناگهان صدای داد و فریادی او را از جا پراند

صدای عابدان معبد بود، چیزی را با ترس و واهمه فریاد می زدند

آرام به داخل معبد رفت، معبد تاریک بود

چشمانش که به تاریکی عادت کرد چندین نفر را کنار تشتی بزرگ دید که بر سر خود می زدند و جملاتی را تکرار می کردند

خوب گوش داد، می گفتند: خداوندا، چه شده؟ خدایان بر ما غضب کردند؟

آتشکده خاموش شده، اکنون چه کنیم؟

تعجب کرد، آتشکده چه بود؟

مردی گفت: باید به مردم خبر دهیم، باید هم اکنون حیوانی را قربانی کنیم

و همه سراسیمه به سوی در معبد هجوم آوردند

پرنده ترسید، به سرعت از معبد بیرون آمد و به  آسمان پناه برد

چه شده بود؟

چه اتفاقی اینچنین ساکنین سر خوش معبد راهراسان کرده بود؟

مدتی بال زد

به آسمان نگاه کرد، همچنان آن نور زیبا در آسمان می درخشید

بیشتر و با شکوهتر از قبل

تشنگی او را فرا گرفت، به سوی دریاچه پرواز کرد

بالاخره درختان اطراف دریاچه را از دور دست دید

آسوده به راهش ادامه داد

کمی که رفت چیز عجیبی دید

دریاچه نبود، مسیر را که درست آمده بود، پس دریاچه کجا بود؟

به درختان اطراف نگاه کرد، همان درختان بودند

به اطراف دقیق شد

حیوانات دیگر را دید

به سوی آهو رفت، کنارش فرود آمد

پرسید: چه اتفاقی افتاده؟ دریاچه چه شده؟

آهو گفت: نمی دانم، من که برای خوردن آب آمده بودم، دریاچه را خالی دیدم، نمی دانم چه شده؟

پرنده بیشتر جستو جو کرد

پرندگان دیگر را دید، به کنارشان رفت

در حال بحث بودند

شاید آنها دلیل خشکی دریاچه را بدانند

از یکی پرسید: درباره ی چه سخن می گویید؟ دریاچه چرا خشک شده؟

دیگری گفت: ما هم نمی دانیم، اما یکی از پرندگان خبری از دور دست آورده، می گوید یکی از بزرگترین ساختمان ها و بناهای ایران فرو ریخته

ساختمانی که در بزرگی و استقامت همتا نداشت، نامش ایوان مدائن بود

پرنده در شگفت ماند، امروز چه شده بود؟

آتشکده ی فارس، دریاچه، اکنون هم ایوان مدائن

به آسمان نگاه کرد، نور بیشتر شده بود

از جمعیت جدا شد

پر زد و بر بلندای درختی نشست

به فکر فرو رفت، این همه اتفاق بزرگ، چه دلیلی داشت؟

ساعتی از روز گذشت

حیوانات، دیگر دور دریاچه نبودند، به دنبال چشمه ای بودند تا خود را سیراب کنند

دیگر تشنگی را فراموش کرده بود

به فکر فرو رفت، شاید این ها نشانه ی چیزی باشند

در همین فکر و خیال بود که صدای جیغ مهیبی راشنید، از جایش پرید

این دیگر صدای چه بود؟

به دنبال منبع صدا بود، اما چیزی یا کسی آن اطراف نبود

 

                                    +-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+

 

ابلیس سراسیمه بود

همه شیاطین او را دوره کرده بودند

هر کس چیزی می گفت: چه شده سرورم؟ اتفاقی افتاده؟

دیگری گفت: ای بزرگ شیاطین، ارباب و معبود ما، چرا سراسیمه اید، چه چیزی شما را هراسان کرده؟

ابلیس نعره ای کشید و گفت: ببرید صدایتان را، کمتر آن دهان های کثیفتان را باز و بسته کنین

هر کدام از شما باید به سویی رود، کل زمین را جستجو کنید، بی شک اتفاق بزرگی افتاده

بوی دشمنی و بهشت را استشمام می کنم

هر کدام از شیاطین به سویی رفتند، تا خبر مهم را برای اربابشان بیاورند و مژدگانیی بگیرند

شیطان بر تخت خود تکیه زده بود، فکر می کرد

نوری به چشمانش خورد، به اطراف نگریست

صدایی گفت: ای ابلیس، به دنبال چه می گردی؟ هراست بهر چیست؟

صدای جبرئیل بود

ابلیس گفت: در قلمرو من چه می کنی؟ چه کسی به تو اذن ورود داده؟

جبرئیل گفت: من نیازی به اذن ورود تو ندارم، هر زمان که اختیار کنم، به محفلت وارد می شوم

فقط آمده ام مژده ای به تو دهم، تو را از خبری آگاه کنم که مطمئنا نا امیدت می کند

ابلیس لحظه ای درنگ کرد، از جایش بلند شد

با تردید پرسید: نا امیدی؟ چه شده؟

جبرئیل گفت: ختم رسل، خاتم الانبیا، احمد، محمد رسول خدا، امروز به دنیا آمد

دیگر دوران خوشیت به سر آمده، دیگر تو و آن پیروان گمراهت در کلیسا ها و محفل های مسیحیان جشن و سرور نمی گیرید

اکنون برترین دین خدا ظهور کرده، دینی کامل

از این پس هر که رهرو محمد شد، دشمن توست، و هر آن که از او روی برگرداند، همراه و یاور توست

جبرئیل برگشت تا ابلیس را ترک کند و حیران و مانده، تنها بگذارد

ابلیس صدا زد: لحظه ای صبر کن، سوالی دارم

جبرئیل گفت: بپرس.

ابلیس گفت: ولی و وصیه او کیست؟

جبرئیل لبخندی زد و گفت: علی، همان که اهل مسیحیت آن را آلیا صدا می زنند

کسی که کلید بهشت در دست اوست، و فرزندان او جانشینان محمد بر زمینند، و آخرین فرزند آنها، منجی بشریت است، اوست که تو را به قعر دوزخ می افکند

عرقی سرد بر پیشانیه ابلیس نشست

برگشت و بر تخت خود نشست

اندکی بعد پیروانش گرد او جمع شدند

گفتند: ارباب، ملائک، ملائک گرد زمین جمع شده بودند، و آشکده ی ...

ابلیس با اشاره ی دست ساکتشان کرد

رو به همه گفت: آخرین نبیه خدا امروز به دنیا آمد

کسی که دین اسلام را بین تمامی فرزندان آدم رواج می دهد

از این پس تعداد مومنان زیاد می شوند، زیرا او دوست داران زیادی دارد

خبر این روز را از قبل داشتم، کتبیه ی الهی هرگز سخن هجو نمی گوید

اما، گمراه کردن و از راه به در کردن آنها لذت بیشتری دارد

اکنون می توانم ثابت کنم که فرزندان آدم چه موجودات مفلوکی هستند و من حق داشتم که سجده نکنم

ابلیس لبخندی زد، سپس خندید، خنده ای از ته دل، صدای قه قهه اش به آسمان رفت

همه ی شیاطین نیز خندیدند، شور و شوقی وصف ناپذیر آنها را فرا گرفت

 

 

پ-ن: سلام، خوبین بچه ها؟

اول بابت ضعف های داستان عذر می خوام، چون وسطای نوشتنش چند بار واسم کار پیش اومد و مجبورم شدم نیمه تموم بذارمش، بخاطر همین حسش رفت

شرمنده

بعد برای کسایی که متوجه داستان نشدن بگم که موقع تولد حضرت محمد دریاچه ساوه که یکی از بزرگترین دریاچه های زمان خود بود خشک شد، و ایوان مدائن که به گفته ی مورخان، حتی بزرگترین زلزله ی تاریخ هم نمی توانست حتی تکانی کوچک به آن بدهد فرو ریخت، و آتشکده ی فارس که هزاران سال روشن بود خاموش شد

و شیطان هم نعره ای وحشتناک کشید، چون هیچی نباشه خیر سرش چند هزار سال تو آسمون بود و می دونست که چه اتفاقایی قراره بی افته

بعد اینکه من زمان و مکان رو تو این داستان مد نظر قرار ندادم، شاید این اتفاقا شب افتاده باشه، نمی دونم

همین

امیدوارم خوشتون اومده باشه

راستی، امشب خیلی خسته ام، خوابم میاد، از دیروز تا الان فقط 4 ساعت خوابیدم، فردا میام جواب کامنتاتون رو میدم، قربون همتون

بدرود تا درودی دگر

|ادامه مطلب|   فوران ترشحات مغز*سعید(ارشمیدس)*درشنبه 24 اسفند1387ساعت22:53   
زاهد

دلم گرفته بود، احساس سنگینی می کردم، دلم می خواست جایی پیدا کنم تا در آن خودم را خالی کنم

چشمم به مسجدی افتاد

          به داخل مسجد رفتم، زاهدی را دیدم که در حال سجده بود

                        به کنارش رفتم، سر از سجده برداشت

چهره ی  روشنی داشت

                             نگاهش سوی من لغزید

در چشمانش نور علم را دیدم، کنجکاو شدم، یاد سوالاتم افتادم

                       همیشه می خواستم بدانم،  کسی را می جستم که پرسش هایم را پاسخ گوید

                                               اما پرسش چند پاسخ راضیم نمی کرد

بدو گفتم: به من چیزی عطا کن که با آن جواب سوال هایم را بیابم

                کلیدی که هر قفلی را بگشاید

   سرش را برگرداند، تسبیحش را برداشت و ذکر گفت

به نشانه ی ادب سخنی نگفتم

  گفت: چشمانت را ببند و سپس باز کن، آن چیزی را که می خواهی به تو می دهم

                                                     چشمانم را بستم و باز کردم

                                               او را ندیدم

                                    رفته بود

              چشمم به سجاده اش افتاد

              باز بود و تسبیح کنار مهر گرد شده بود

                                 لبخندی زدم و قامت بستم

                 

|ادامه مطلب|   فوران ترشحات مغز*سعید(ارشمیدس)*درپنجشنبه 22 اسفند1387ساعت5:20   
24-25-26

24-25-26

خدایا 26تا کافیه؟

ایکاش بیشتر می خریدم، بسته خالی و تیکه پاره قرص رو می ذاره رو میز، از دوستاش شنیده بود با 20-30 تا قرص آلپروزولام راحت میشه مرد.

راست گفته بودن؟ یا مثل بقیه وقتا واسه مسخره بازی این حرفا رو می زدن؟

به قرصا نگاه کرد، چه خوش رنگ بودن، یاد بچگیاش افتاد، وقتی با پسر عموش می رفتن سر کوچه و اسمارتیس می خریدنو با هم می خوردن، از رنگ سبز و بنفش خیلی خوشش میومد، رنگای دیگشو می داد به پسر عموشو  و بجاش رنگای مورد علاقشو می گرفت و میذاشت دهنش، برعکس بقیه دوست نداشت اونارو بجوه، می مکیدشون و شیرشونو می کشید.

مرور خاطرات براش شیرین بود، یاد اون سادگی های بچگی میافتاد، اما الان دیگه چیزی از سادگی و قشنگی بچگی نمونده بود

بطری آب رو از رو میز بر میداره، دستاش می لرزه، لیوانم می گیره تو اون یکی دستش، یه دستی در بطری باز می کنه، باز یاد قدیما میافته، وقتی خونوادگی با هم می رفتن بیرون غذا بخورن، اون همیشه در نوشابه رو با یه دست و با فشار باز می کرد، طوری که در بطری یه متر می رفت هوا و باچرخش خوشگلی میافتاد پایین.

آبو ریخت تو لیوان، دوباره یاد گذشته افتاد، وقتی با دخترای فامیل می رفتن تو استخر خونه باباجون و شنا می کردن، چقدر با پسرا سرو کله می زدن تا بتونن یه روز استخر و تصاحب کنن.

بطری رو گذاشت رو میز، حالا نوبت قرصا

|ادامه مطلب|   فوران ترشحات مغز*سعید(ارشمیدس)*دریکشنبه 14 مهر1387ساعت15:47   
فرشته زمینی

سلام

خوبین؟

این داستان رو واسه عید فطر نوشتم، اول از همه عیدتون مبارک، نماز روزه هاتون مقبول درگاه الهی، دوم اینکه این داستان اصلا خوب نشده شرمنده، امیدوارم یه خورده راضیتون کنه

 

برای آخرین بار به زمین نگاه کرد

تموم شد

باید برمی گشت

به اولین روز فکر کرد

زمانی که خدا دستور داد عده ای از فرشتگان برای مراقبت از آدمیان باید به زمین بروند

همه جمع شده بودن، از کوچیکترین فرشته تا بزرگترین ها

همه و همه باید می رفتن و از فرزندان آدم مراقبت می کردن

ماه رمضان شروع شده بود

شیاطین در بند بودن، صدای نعره هاشون میومد

بالاخره رفتن

هر کدوم مامور مراقبت از یه نفر بودن

به در خونه ای رسید

داخل شد

برو تو ادامه مطلب ببین کجا رفت

|ادامه مطلب|   فوران ترشحات مغز*سعید(ارشمیدس)*درچهارشنبه 10 مهر1387ساعت14:15   
صدای پای او

گشنه ش بود، اما چیزی برای خوردن نداشت، پس چرا نیومد؟

دیشب هم نیومده بود

اما باز دیشب یه تیکه نون برای خوردن داشت، که اونم شب قبل براش آورده بود

گشنگی بهش فشار می آورد

اما اصلا واسش مهم نبود

اون که به گشنگی عادت داشت

بیشتر دیدنش واسش مهم بود

دوست داشت یه بار دیگه دست مهربونشو رو سرش حس کنه

می خواست فقط یه بار دیگه نوازشش کنه

چقدر موقع تماس دستش با بدنش احساس آرامش می کرد

کاش اون باباش بود

یاد پدرش افتاد، خیلی وقت پیش تو یکی از جنگ ها کشته شده بود

می گفتن تو جنگ با مسلمونا کشته شد

درباره مسلمونا زیاد شنیده بود

می گفتن بهترینه مردمن، به فقیرا کمک می کنن

براشون فقیر و دارا فرقی نداره

اما اینا چه آدمای خوبی بودن که باباشو کشتن

اگه اینا خوب بودن پس چرا من الان گشنمه؟

چرا غذایی برای خوردن ندارم؟

فقط همون مرده برام غذا میاره

اون مثل پدرم منو نوازش میکنه

اونم مسلمونه؟

فکر نکنم؟ اگه اون مسلمون باشه پس چرا بقیه مسلمونا بهم غذا نمیدن

اون مسلمون نیست

مسلومنا بابامو کشتن

اما اون اینکارو نمی کنه

مطمئنم

بعد از کشته شدن باباش مادرش ازغصه دق کرد مرد

خواهرشم که از زور گشنگی مجبور شد زن یه مرد کثافت بشه

شوهرش اینقدر نامرد بود که نمی ذاشت خواهرش اونو ببینه

حتی نمی ذاشت خواهرش براش غذا بیاره، چند بار براش یواشکی غذا آورد

اما شوهرش فهمید و خیلی کتکش زد، از اون روز به بعد دیگه از خواهرش خبر نداشت

تا اون روز که اون مرد مهربون رو دید

اون مرده داشت با چند نفر دیگه تو کوچه راه می رفت

یه دفعه برگشت و بهش نگاه کرد

همین که چشماش بهش افتاد برق مهربونی رو تو چشاش دید

اما اون به راهش ادامه داد

تا شب به اون مرده فکر می کرد

طبق معمول چیزی برای خوردن نداشت

پس دراز کشید و سعی کرد بخوابه

تا شاید درد گشنگی رو حس نکنه

همین که چشاش گرم شده بود صدای پای یه نفر رو حس کرد

تنش لرزید

نکنه دوباره اون دزد ها باشن؟

چند باری بهش حمله کرده بودنو چیزایی که از مادرشو باباش براش یادگاری مونده بود رو ازش دزدیده بودن

خودشو جمع کرد و چشماشو محکم بست

خدا خدا می کرد که بهش کاری نداشته باشن

اما اون داشت میومد طرفش

تا رسید کنارشو وایساد

قلبش داشت تند تند میزد

بعد چند لحظه اون ناشناس رفت

دلش آروم گرفت

آروم سرشو بلند کرد و دید هیچکس اون اطرافت نیست

خیلی ترسیده بود

تشنش شده بود

خواست بلند بشه که بره از چاه شهر آب بخوره دید یه بقچه کنارشه

آروم برداشتشو بازش کرد

خدایا چی میدید؟

تو بقچه یه تیکه بزرگ نون بود

پس اون مرد ناشناس واسش نون آورده بود

تشنگیش رو فراموش کرد و با ولع نون رو خورد

نصفشو نگه داشت برای فردا نهارش

گرفت با خیال راحت خوابید

تو خواب خواهرشو دید که داشت براش یه سینی غذا میاورد

تو سینی مرغ بریون بود با کلی سبزی و میوه

خواهرش داشت بهش لبخند می زد و غذا رو براش میاورد

اما یه دفعه اون شوهرش با شلاق اومد پشت سرش و شروع کرد به زدنش

هرچی فریاد میزد که نزن، خواهرمو نزن نامرد

اما فایده نداشت

شوهرش اینقدر با شلاق زدتش که از هوش رفت

بعد رو کرد به اون

نیشش باز شد

با خنده و قهقهه اومد طرفش

شلاق رو تو دستاش تاب میداد

می خواست فرار کنه و از دستش در بره

اما نمی تونست از ترس سر جاش میخکوب شده بود

اومد طرفشو با شلاق شروع کرد به زدنش

اون هی می گفت نزن اما اون بازم می زد

هر چی التماس می کرد فایده نداشت

شوهر خواهرش هی می گفت پاشو عوضی

پاشو گمشو یه جا دیگه بخواب

یهو از خواب پرید

دید یه نفر بالا سرش وایساده و با لگد می زنه تو پهلوش

میگه پاشو گمشو دم خونه خودت بخواب

اینم یکی از همون مسلمونا بود

چرا اینقدر مسلمونا بدن؟

تیکه نونشو برداشت و رفت

تا غروب تو کوچه بازار گشت تا شب شد

دوباره گشنش شد

اون نصفه نون رو که ظهر خورد بود

حالا باید چیکار می کرد؟

رفت جای همیشگیش و دراز کشید تا شاید خوابش ببره

تو عالم خواب دید که همون مرده اومده و نشسته بالا سرش

دست یه نفر رو سرش حس کرد

سریع از خواب پرید

همون مرد رو بالا سرش دید

ترسش ریخت

چهره خیلی مهربونی داشت

فقط نگاش کرد

مرد بهش گفت: آخ ببخشید پسرم، بیدارت کردم؟ منو ببخش

فقط نگاهش کرد

چیزی نمی تونست بگه

فقط نگاش می کرد و از دیدنش سیر نمیشد

مرده بهش گفت: بیا برات غذا آوردم، بخور تا گشنگیت برطرف شه

یه ظرف شیر و یه تیکه نون براش آورده بود

اونارو گرفت و خورد

اون مرد همینطوری نگاش می کرد

وقتی غذاش تموم شد اون مرد بلند شد که بره

بهش گفت: نرو، عمو نرو من تنها می ترسم

یه لبخند بهش زد و پیشونیشو بوس کرد: گفت نترس پسرم، خدا با توئه، نترس

خداحافظی کرد و رفت

یه احساس عجیب داشت، انگار دوباره حظور پدرشو حس می کرد

گرفت خوابید

شب ها به همین منوال می گذشت و اون مرد براش غذا میاورد، بعضی شب ها بیدار می موند تا ببنتش

بعضی شبها هم از زور خستگی خوابش می برد

اما الان دو شبه که نیومده

خیلی گشنش بود

دیگه چشماشو به زور باز نگه داشته بود، می خواست بیدار بمونه تا شاید اون مرد مهربون اومد

تو تنهایی بابا صداش می کرد

اما هیچ وقت جرات نکرد جلوش اینو بگه

خوابش برد

تو خواب دید همه مردم یه جا جمع شدن

رفت طرف مردم

پرسید: اینجا چه خبره؟

یه مرد با چشمانی گریون گفت: علی حالش بده، دکترا گفتنم معلوم نیست زنده بمونه، ما جمع شدیم تا براش دعا کنیم

یهو از خواب پرید

علی

این اسم چقدر براش آشنا بود؟

یادش اومد

همونی که باباش تو جنگ مقابل اون کشته شده بود

اون مرد گریون گفته بود باید براش دعا کنیم تا خوب بشه

چرا خوب بشه؟ تا یه نفردیگه رو مثل من یتیم کنه؟

رو کرد به آسمونو از ته دل از خدا خواست: خدایا نذار علی زنده بمونه.

دوباره خوابید

ایندفعه خواب همون مرد مهربون رو دید

اومد کنارش نشست پیشونیشو بوس کرد و

گفت: پسرم علی رو ببخش، علی رو بخش

بعد شروع کرد به گریه کردن و ازش دور شد

از خواب بیدار شد

چرا باید علی رو می بخشید؟

اون مرده مهربون چرا از اون خواست که علی رو ببخشه؟

علی برادش بود؟

به اون اعتماد داشت

رو به آسمون کرد و گفت: خدایا، علی رو بخشیدم، خوبش کن

شروع کرد به گشت و گذار تو شهر

گشنگی امونشو بریده بود

اما شهر یه جوری شده بود

دیگه مثل روزای قبل نبود

یه سکوتی توی شهر بود

همینجور که داشت می گشت، چشمش به یه خونه افتاد

چقدر اون خونه آشنا بود

یاد خوابش افتاد

این همون خونه علی بود

سریع رفت دمه خونه

دید چند تا پسر بچه با کاسه های شیر جلو در خونه صف کشیدن

خیلی های دیگه هم گوشه و کنار نشستن و دارن گریه می کنن

از بچه ها پرسید:

اینجا خونه کیه؟ چرا دارین گریه می کنین؟ این کاسه های شیر چیه؟

یکی از بچه ها گفت: اینجا خونه امام علیه، ابن ملجم با شمشیر سمی فرق اونو شکافته، دکترا گفتن باید بهش شیر زیاد بدین تا خوب بشه و اثر سم از بین بره

پرسید: شما چرا براش شیر آوردین؟

پسره گفت: آخه علی هر شب برای ما شیر و خرما و نون میاورد، ما هم اومدیم اینجا براش شیر آوردیم واسش دعا می کنیم

علی واسشون غذا میاورد؟

اما علی که پدرشو کشته بود؟

علی؟

نمی تونست باور کنه

یهو یاد اون مرده مهربون افتاد: پس اون بود که براش شبا نون وشیر میاورد، پس اون بود که شبا براش قصه می گفت؟

علی بود

نمیدونست چیکار کنه

یاد خواب دومش افتاد، علی اومد کنارشو گفت: پسرم علی رو ببخش، علی رو ببخش، پس علی همون مرد مهربون بود

یه حس دو گانگی تو وجودش بوجود اومد

از علی متنفر بود چون پدرشو کشته بود

از یه طرف دیگه، این همه لطف و مهربونی رو نمی تونست فراموش کنه

تصمیمشو گرفت

برگشت تا که بره اونم یه کاسه شیر بیاره

چند قدمی دور نشده بود که

صدای ناله و گریه بلند شد

دلش ریخت

برگشت

دو تا مرد نورانی دم در خونه ایستاده بودنو گریه می کردن

فقط صدای مردم رو می شنید که

داد می زدن: علی، علی شهید شد

صدای افتادن کاسه های شیر رو شنید

یاد دعای دیشبش افتاد: *خدایا نذار علی زنده بمونه*

از خودش متنفر شد

اون باعث شد علی خوب نشه

باز یه پدر دیگه رو از دست داد

از اون شب به بعد فقط صدای پاهاش رو می شنید که تو کوچه ها می پیچید

دیگه از علی خبری نبود

همه شب سر به گریبان علی می ذاشتم                      در دل خود او را پدر خویش می پنداشتم

چه شب ها که بر سرم گریان نشست                      قطره قطره اشک بر زلف هایش نشست

با بغضی می گفت بر من که ای مرد بزرگ                  علی کرد در عمرش بر تو جفایی بس بزرگ

هرچه کردم بر بزرگیت من را ببخش                           گنه کرده علی، آن مرد تنها، علی را تو ببخش

چه سود که بخششم بر من نشد چاره ساز               علی دور شد از من، رفت به راهی بس دراز

از آن شب تنها به بستر خود می پیچیدم                   صدای پای علی را که از دور می آمد می شنیدم

صدای پایش راهنوز در گوشم حس می کنم               نانی که هرشب بربالینم می گذاشت، حس می کنم

رفت و هر شب را به یادش سر می کنم                    روزو شب را به امید وصالش سر می کنم

|ادامه مطلب|   فوران ترشحات مغز*سعید(ارشمیدس)*دریکشنبه 31 شهریور1387ساعت21:46   
دخترک بی گناه

از راننده پرسید: ببخشید آقا کرایش چنده؟

راننده گفت: 200 تومن دخترم

کرایه رو از تو کیفش درآورد و به راننده داد، بقیشو که می ذاشت تو کیفش، چشمش به آینش افتاد، برداشتش

تو آینه به خودش نگاه کرد، خیلی وقت بود که آرایش نکرده بود

باباش فکر می کرد که  دخترش بچه خوبی شده، بیچاره نمی دونست که دخترش پول واسه خریدن لوازم آرایش نداره، نمی دونه که دختره نازش پولاشو جمع می کنه تا بتونه باهاش مواد بخره

آینه رو میذاره تو کیفش، از پنجره بیرون رو نگاه می کنه، دنباله یه شیرینی فروشی بزرگ می گرده

چند دقیقه ای خیره میشه تا بالاخره می بینتش

سریع به راننده می گه: آقا ممنون، من این بغل پیاده میشم.

ماشین که وای میسه سریع می پره بیرون، طاقتش تموم شده بود، سر درد عجیبی گرفته بود

میره کناره شیرینی فروشی وای میسه

زل می زنه به آدما

دنباله یه پسره قد بلند با تی شرت مشکی و مو دم اسبی می گرده

یهو یکی از پشت میزنه رو شونش

از جا می پره و بر میگرده می بینه همون پسری که دنبالش بود داره نگاش می کنه و نیشش تا بناگوش بازه

با تته پته می گه: ســــســلام

پسره یه نیش خندی میزنه و میگه، به به ، شیوا خانوم، از این طرفا؟ راه گم کردی؟ چی شده؟ احوالی از ما نمی پرسیدی؟ با گنده ها می پریدی؟ چی شد الان به ما فقیر فقرا سر زدی؟

اَه، اصلا حوصله کل کل با اینو نداشت، اگه اون آرشه کثافت بهش نارو نمی زد الان دیگه مجبور نبود جلو این نکبت وایسه و نازشو بکشه

با اخم بهش گفت: به خودم مربوطه چرا تا حالا نیومدم، اگه داری بده، اگه نه که برم رده کارم.

سرشو میندازه پایین و منتظر جواب می مونه

بابک بهش میگه: خوب حالا، جنی نشو، بیا بریم اینجا خیطه، چقدر با خودت پول آوردی؟

خودشو واسه این لحظه اماده کرده بود

گفت: زیاد نیست، یه ده تومنی میشه

بابک با یه صدای مسخره میگه: ده تومن؟ زرشک، با این حتی مشماشم بهت نمی دن.

بغض گلوشو گرفت: جون هرکی دوست داری بابک، بخدا بیشتر از این نتونستم جورکنم، پول تو جیبی هامو کم کردن، پولاشونم قایم می کنن، اینم از قلکه داداشم برداشتم، تو رو خدا، هرکاری بگی میکنم، یه هفتست تو خماریشم، بابا نامرد واسه تو که ارزونتر میافته، چرا اینقدر گرون میدی؟ بیست تومن خیلی، اونم فقط واسه یه بست

یه لبخند رضایت رو لبای بابک میشینه: خوب، اگه پول نداری میشه خشکه حساب کرد، ببینیم چی میشه، اگه فازش مثبت باشه، شاید جیرتو بیشتر کردم

احساس شرم میکنه، آخه چرا باید اینطوری بشه؟

تقصیره کی بود؟

خودش؟

خونوادش؟

بابای بی خیالش؟

مامانه همیشه خوشش؟

داداش کوچولوی 8 سالش؟

                                                    ادامه مطلب

|ادامه مطلب|   فوران ترشحات مغز*سعید(ارشمیدس)*دردوشنبه 18 شهریور1387ساعت1:5   
قصه عشق(رماني از صلاح الدين احمد لواساني - هندي)

قصه عشق

قصه عشق(رماني از صلاح الدين احمد لواساني - هندي)

قبل از اينكه به قصه بپردازم ، توضيح چند نكته رو لازم ميدونم.
اول : اين داستان صد در صد واقعي ست و من فقط در بعضي موارد اسامي افراد و اماكن رو در اون تغيير دادم.
دوم :بخشي از اين رمان سال 1356 به چاپ رسيد اما بعد از چاپ آن در سال 1357 ماجراهايي بوجود آمد كه مسير داستان كاملا" تغيير كرد . اما بعلت وقوع انقلاب در ايران اين رمان ديگر امكان چاپ مجدد نيافت . اكنون كه تصميم به باز نويسي اين رمان گرفته ام با توجه به عدم وجود حتي يك نسخه از چاپ قبلي ناچارم با استفاده از حافظه خود و دستنويسهاي بسيار قديميم كه مندرس و كهنه نيز گرديده به اين كار بپردازم. البته فصل هاي جديدي نيز به نوشته هاي قبلي اضافه خواهد شد. كه مربوط به سال 1357 است.

با سپاس بيكران
هميشه پایدار باشيد.

فصل اول - نگاه


×××××××××××××

ماجرا از يك شب سرد اسفند ماه سال ۱۳۵۴ شروع شد.

بالاخره بعد از دو روز زحمت شبانه روزي ,كار تزيين خونه و تدارك تولد تموم شد . درست چند ساعت قبل از جشن.

من كه حسابي خسته و كثيف شده بودم به امير پسر داييم كه كه تولدش بود و اين همه زحمت رو به خاطر جشن تولد اون كشيده بودم. گفتم : من ميرم خونه . يه دوش ميگيرم . لباسام رو عوض ميكنم و بر ميگردم .

امير با اصرار ميگفت : تو خسته اي خب همين جا دوش بگير لباس هم تا دلت بخواد ميدوني كه هست .

من بهانه آوردم و بالاخره قانعش كردم كه بايد برم و برگردم.

راستش اصل داستان مسئله كادويي بود كه بايد براش ميگرفتم ،

به هر صورت خودمو به خونه رسوندم و بعد از يه دوش آبگرم كه بهترين دواي خستگي من تو اون لحظه بود ، لباس پوشيدم و آماده حركت شدم.

چون قبلا" تصميم خودم را در مورد كادو گرفته بودم سر راه يه سرويس بروت كه شامل ادكلن ،عطر و لوسيون بعد از اصلاح بود و خودم يه ست مثل همون رو قبلا" خريده بودم . گرفتم و به سمت خونه دايي راه افتادم. هوا خيلي سرد بود و خيابونا حسابي يخ زده بود ، جوري كه . من كه بين بچه ها تو رانندگي به بي كله معروف بودم جرات نكردم خيلي شلتاق بزنم.

راستش با اينكه تازه هفده سالم بود اما دو سال بود خودم ماشين كه داشتم يعني از پونزده سالگي و رانندگي ميكردم البته بدون گواهينامه .

بهر صورت كمي دير رسيدم و تعدادي از مهمونها اومده بودند مسئول موزيك من بودم و دير كرده بودم.

نميدونم چه مرگم شده بود در حاليكه هوا بشدت سرد بود من احساس گرماي شديدي ميكردم. از در كه وارد شدم همه يه جيغ بلند و ممتد كشيدن و به اين وسيله ورود من رو خوشامد گفتن راستش از اونجايي كه من خيلي شيطون و در عين حال فعال بودم همه يه جورايي منو تحويل ميگرفتن .

من مركز موزيك هاي دست اول بودم و هرچي موزيك تاپ ميخواست تو بازار بياد .حداقل يه هفته قبلش تو بساط من ميتونستي پيداش كني . البته به همه اين خواص خوش سرو زبوني منو رو هم اضافه كن . به هر صورت با تشويق بچه ها پشت دستگاه استريو رفتم در همين حال به امير كه منو تا پشت دستگاه همراهي ميكرد گفتم من زبونم داره از حلقم در مياد. يه نوشيدني خنك ميخوام

سعيد چشم بلند بالايي گفت و بعد از چند لحظه يه ليوان شربت آبليمو كه قطعات يخ توش ملق ميزدن . داد دست من . منم لا جرعه سر كشيدم بي خبر از اينكه توي ليوان ودكا هم ريختن.

همه ميدونستن من تو زندگيم اهل دو چيز نيستم يكي سيگار و دومي مشروب .اما براي اينكه سر بسر من بزارن با اين پلتيك وبا استفاده از تشنگي شديد من اون شب يه ليوان ودكا به خورد ما دادن.

بهر صورت با گرم شدن كله من مجلس هم حسابي گرم شده بود .

يه سري موسيقي تاپ از سري نان استاپ ها كه تازه به دستم رسيده بود بچه ها را حسابي كوك كرده بود .

در همين زمان داشتم فكر ميكردم براي اينكه بچه ها يه كم خستگيشون در بره يه موزيك تانگو بزارم كه يكي از بچه ها به طرفم اومد و گفت : من دوتا آهنگ جديد آوردم كه البته شما بايد شنيده باشين يكيش مال ستار ودومي رو ابي خونده اگه ميشه اين دوتارو بزارين.

راستش جا خوردم آهنگ جديد از ستار و ابي .پس چرا بدست من نرسيده . بدون اينكه خودمو لو بدم گفتم آره آره دارم بزار ببينم . كه گفت : فرقي نميكنه اينم مال شماست. من نگاهي كردم و با تشكر نوار رو گرفتم و تو دستگاه انداختم .تا اومدم به خودم بجنبم ديدم هركس يه پارتنر انتخاب كرده و با اورتور آهنگ شروع كرده به
رقصيدن.

هر چي چشم انداختم ديدم كسي نيست كه من با هاش برقصم نا اميد داشتم پشت دستگاه بر مي گشتم كه ديدم دختر داييم نازيين يه كوشه نشسته و سرش رو انداخته پايين و داره گلهاي قالي رو نگاه ميكنه. به طرفش رفتم و گفتم افتخار مي........

این قصه رو بخونید واقعا قشنگه

دانلود قصه ی عشق

|ادامه مطلب|   فوران ترشحات مغز*سعید(ارشمیدس)*درجمعه 3 اسفند1386ساعت1:36   
هری پاتر و مقدسات مرگ

سلام دوستان امروز می خوام براتون کتاب هفتم هری پاتر و احتمالا آخرین اونو براتون بذارم هری پاتر و مقدسات مرگ، که بوسیله ی گروه تخصصی دنیای جادوگری ترجمه شده ، چون اکثر لینک های دانلود این کتاب خرابن من جسارت کردم و اونو در هاست خودم آپلود کردم تا بتونم کمک کوچکی در راه انتشار این کتاب بکنم . از انجمن بزرگ دنیای جادوگر خواستارم تا این جسارت بزرگ منو نادیده بگیره و ببخشه همانطور که هری مالفوی رو بخشید.

هری پاتر و مقدسات مرگ از مجموع سری کتاب های هری پاتر هست که به قلم توانای جوانا کاتلین رولینگ نوشته شده که ۱۰ سال فکر همه ی نوجوان ها و جوانها به خصوص بزرگ سال هارو به خودش مشغول کرده کتاب های هری پاتر به شرح زیر می باشند :

1-هری پاتر و سنگ جادو

2-هری پاتر و تالار  اسرار

3-هری پاتر و زندانی آزکابان

4-هری پاتر و جام آتش

5-هری پاتر و محفل ققنوس

6-هری پاتر و شاهزاده دورگه

7-هری پاتر و مقدسات مرگ

 

اونایی که شش کتاب قبلیو خوندن با خوندن این کتاب دچار چنان تحیری میشن که حد نداره شما در این کتاب خیانت ها و فداکاری هایی رو می بینین که درکش واقعا سخته اون آدمایی که فکر می کردین خوبن بد میشن و اونایی که بد ،خوب میشن راز هایی بر ملا میشه که زندگی رو براتون تو دنیای جادو سخت می کنه در وسط های کتاب یه مرگ شما رو تکون میده مرگ یه فداکار که اگه بدونین کیه اشکتون در میاد آشتی یه خائن ، خیانت  یه آشنا و.....

دیگه چیزی نمیگم این کتاب رو از این زیر دانلود کنید با حجمه ۴.۵ مگا بایت به صورت PDF :

(امکان داره بعضی اوقات یه اروری بده که اونم به خاطر شلوغی هستش نگران نباشید می تونید بعدا زمانی که خلوته دانلودش کنید)

هری پاتر و مقدسات مرگ

این کتاب جزو انتشارات انجمن دنیای جادوگری هست یادتون نره ها مال خودم نیست بعدا بگین خیانت کردیhttp://www.wizardingworld.ir

|ادامه مطلب|   فوران ترشحات مغز*سعید(ارشمیدس)*درجمعه 16 شهریور1386ساعت4:55   
.:. مطالبي که قبلا نوشتم، حتما بخونيد.:.
:: بابا رفت (کجا رفت؟)
:: ساینا جون تولدت مبارک
:: امام رضا تولدت مبارک، انشاالله صد سال دیگه بازم تولدت تو همین روز باشه
:: نفس نکش
:: مناسک دانشگاه
:: حذف تو حذف
:: تا اطلاع ثانوی تعطیل است
:: عشق چگونه است؟
:: بازیه بی معنی نویسی
:: شب ضربت
:: اندر احوالات کابینه ی شیطان
:: اندر احوالات شیطان و برصیصای عابد
:: یادگار غربت7
:: من برگشتم
:: نرم افزار های توپ 2
:: نرم افزار های توپ
:: کمک می خوام، دنبال اسم دخترم برای خواهر زاده ی آینده ام
:: یادگار غربت 6
:: سیب ممنوعه
:: روزنگار تعطیلات عید
:: سال 1388 مبارک
:: روز عجیب
:: زاهد
:: تولدم مبارک، یادتون نره من ساعت 4 به دنیا میام
:: یادگار غربت 5
:: یادگار غربت 4
:: یادگار غربت 3
:: بازی پرتاب لنگه کفش سمت جرج بوش 2
:: بازی پرتاب لنگه کفش سمت جرج بوش
:: عید مبارک

code Code Design By : chum.blogfa.com

Code--chum.blogfa.com-->