تبليغاتX
در عجبم از کار این خلق بی خرد که ناراضیند از آنچه که دارند، اما ندانند آنچه که دارند نداشته ی دیگران است 

خدایا، به هر آنچه داده ای و نداده ای شکر، که داده ات رحمت بوده و نداده ات حکمت 

انسانیت را در ذات خود بجو نه در کوچه پس کوچه های زندگی 

*-.-* زندگی اجباریست (-.-) لاجرم باید زیست *-.-*

زندگی اجباریست (-.-) لاجرم باید زیست

درباره وبلاگ

 

به نامه یزدانه پاک
که مرا نهاد در این خاکه پاک

به ساله 68 بود زاییدنم
ناخواسته آوردنم روی خاک

نهادند نامم سعید و خواهد بود نامم
تا زمانی که روم به نزد یارانه پاک

سلام دوستای گلم
اسمم سعید ارشمیدسه( یعنی بهم میگن)
، 19 ساله از شهریار (اصالتا لاهیجانیم)
خوشحالم که وبلاگم سر زدید
من می خوام پچ پچای خودم
با دلمو که تو تنهایی ها با هم می کنیم
براتون بنویسم کنارش از فلسفه ترفند و جوک و اس ام اسای تاریخ گذشته و همه همه چیز براتون می نویسم

امیدوارم با نظراتون منو یاری کنید که بهتر و بهتر بنویسم


 

منوی وبلاگ

 

صفحه اول وبلاگ
آرشیو وبلاگ
(پروفایل سعید(ارشمیدس
عناوین مطالب وبلاگ

 

بايگاني وبلاگ

 

آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
شهریور 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385

 

آرشیو موضوعی

 

اولین نگاه
یادگار غربت
داستان
ترفند
دل نوشته
دانلود
تئوری ها
جملات زیبا
چرند و پرند

 

لينگ رفقاي گل

 

کل کل تو ایران
GESTURE
Life - a girl from paradise
همه جوره از همه جا
............یه لحظه لطفا
با مای بیبی سرتونو مثل یه مرد بالا بگیرین
شبگرد منتظر
بچه های باحال
تنها ماندم ....
دریای احساس
دفتری برای ثبت خاطرات عاشقانه
قطره بارانم
ابرهای بارونی,روزهای جوونی
آنتی بوی
جادوی سکوت
4LI (پسرخاک)
عشقبازی
دختر تنها
ناگفته های 12 دختر همکلاسی
•¤¤• مثل یک رویا •¤¤•
غریبه ی رهگذر
عشق ابدی من ......
سلام همسایه های 2
از روی دلتنگی
علیرضا ملیکا
یه دختر باحال و خفن
ღ♥ღ درگذشت خاطره ها ღ♥ღ
میلام...بارسلونا...پرسپولیس
★★بیاتوتفریح کن★★
چرت پرتایه یه آدم دیوونه
بچه باحالا بیان اینجا
یه شب مهتاب
باغ ستاره
تالار دلتنگی
حرف های نگفته قلب یک عاشق به معشوقش
سکوت پر صدا
°”خاطرات دخترک دانشجو`”°
اشعار یک شاعر مرده
سکوت
به کدامین گناه !!! (زندگی جاریست)
جزیره عشق
فقط سیاوش
نیلوفر مرداب
عاشقانه می نویسم
عکس ماشین
تنهاترین دختر
من دیگه عاشق نیستم(خسته ام خسته...)
عشق
یه بوسه گنده
من و خیال و خاطره
طرفداران هيلاري
(دنیای من( حتما ببینید
قلب های شکسته
پرتقالی
فقط به خاطر تو
(`'•_¸کلبه ی تنهایی ¸_• '´)
............ و اما عشق
فقط به خاطر تو عزیزم
الهه ی سکوت
الهام الهه پیروزی پرسپولیس
اونایی که کالبد شکافی نشدن
گوسفند زنده
ژاکوب
!بخوانیدش آس مان، پر از شب و تنهایی!
گاه نوشت
رویای کاغذی
عکسهاي خفن داغ داغ داغ بيا توووووووو
! عاشق فراری !
سینوس 360 درجه ی ما چند نفر
nice_sentences
کلبه سرد
احــسـاس مـحـبـت
دختری از جنس تنهایی

 

آمار وبلاگ

 

 

نظرسنجی وبلاگ

 

آهنگ وبلاگ

 


 
 
بابا رفت (کجا رفت؟)

بابا آب داد

                بابا نان داد

                        بابا مرا بغل کرد

                                         بابا رفت

مامان مرا بغل کرد

                    بابا نیامد

                         مامان آب داد

                                  مامان نان داد

بابا نیامد

       تابستان رفت

                 پاییز آمد

                     زمستان آمد

                                  بابا آمد

بابا با یک زن آمد

                  بابا مرا بغل کرد

       مامان دست مرا کشید

                      مامان مرا بغل کرد

زن آمد

              مامان رفت

                                زن آب داد

                     زن نان داد

      زن مرا بغل کرد

زمستان رفت

           عید آمد

                مامان نیامد

                           بهار رفت

                                تابستان آمد

        حکم طلاق مامان آمد

مامان آمد

             مامان مرا بغل کرد

         بابا آمد

           بابا دست مرا کشید

                               مامان رفت

     زن آمد

                 زن مرا بغل کرد

     بابا ما را بغل کرد

 تابستان رفت

          پاییز آمد

               زندگی شاد رفت

                           زندگی غمگین آمد

          مامان دیگر هیچوقت نیامد

 *******************

ب-خ۱: ترشحات مغز خودمه، بیکار بودم یه چیزی نوشتم

ب-خ۲: سلام خوبین؟ عید همتون پساپس پس پس مبارک، شرمنده نیومدم، دوباره همون مشکل قبلی

ب-خ۳: ابلیس امروزا خیلی سرش شلوغه، داره به شاگرداش امر و نهی می کنه، حیف بحث ۳۰آ۳۰ ممنوعه واسه من، وگرنه عقده مقده هامو خالی می کردم، یادگار غربت رو هم نتونستم بنویسم، حسش نمیاد، وقتی هم حسش میاد یا بیرونم، یا تو پارک، خلاصه شرمنده

ب-خ۴: بدرود تا درودی دگر

|ادامه مطلب|   فوران ترشحات مغز*سعید(ارشمیدس)*دریکشنبه 22 آذر1388ساعت21:36   
امام رضا تولدت مبارک، انشاالله صد سال دیگه بازم تولدت تو همین روز باشه
سلام

۰۸/۰۸/۱۳۸۸

تولد هشتیم امام

شاید همتون بگین وای چه جالب، چقدر قشنگ

اما نمی دونین که این اتفاق چه معنی هایی می تونه داشته باشه

معنی هاشو من نمیگم، تا تو کفش بمونین

ولی اگه شما چیزی به ذهنتون میرسه بگین

تولد امام رضا، ضامن آهو، امام غریب، بر همه ی شما مبارک

بدرود تا درودی دگر

ب-خ۱: یکی از معنی هاش اثبات شیعه ۱۲ امامیه برای اونایی که سنین، یا ۷ امامی، یا برای اونایی که لائیکن(چند تا از دوستام لائیکن، کاش امروز پیششون بودمو محکم می زدم پس کلشونو می گفتم: بیدار شین احمق ها، خدا وجود داره)

ب-خ۲: من عاشق نشده ام، این صد بار

ب-خ۳: خوش به حال اونایی که الان کنار بارگاه ملکوتی امام رضا هستن، و بیشتر خوش به حال اونای که خیلی دوست داشتن کنار مرقد امام رضا باشن، ولی نمی تونن، نگران نباشین، امام رضا میاد پیشتون(باور کنین)

ب-خ۴: دعا یادتون نره

|ادامه مطلب|   فوران ترشحات مغز*سعید(ارشمیدس)*درجمعه 8 آبان1388ساعت8:8   
نفس نکش

گفت: عاشقمی؟

گفتم: آره

گفت: چقدر؟

گفتم: خیلی

گفت: می خوای باهات دوست شم؟

خندیدمو گفتم: آره

محکم کوبید تو صورتمو گفت: بیخود کردی، آخه کدوم خری میاد با تو دوست شه؟ توهم زدی، چی می کشی؟

تو چشاش نگاه کردم و گفتم: نفس می کشم، فاز توهمش بالاست، بیا تو هم بکش، شاید یه روز مثل من شدی

 

 البته این نفس نیستا، فکر کنم هروئینه

جدی نگیرین، این جزء توهمات خودمه، همیشه فکر میکنم اگه بخوام یه روز به یکی پیشنهاد دوستی بدم چه اتفاقی می افته؟

فکر کنم یه چیزی تو همین مایه ها، بخاطر همینه تا الان به هیشکی پیشنهاد ندادم

کسی سرکه ی خوب سراغ نداره، فکر کنم باید ترشی بندازم

قربانتون

بدرود تا درودی دگر

 

 نکته کنکوری:من هنوز کسی رو پیدا نکردم که بخوام بهش پیشنهاد بدم، پس گیر ندین، تو دانشگاه هم از کسی خوشم نیومده، هی نگین دانشگاه بده، دانشگاه خیلی هم خوبه، بهتر میشد اگه دختر پسرهارو جدا می کردن، چیه می خوای تیکه بندازی یهو یادت میفته دخترا تو کلاسن، تیکتو می خوری و نمیندازی، اگه همه پسر بودن خیلی حال میداد

نکته دانشگاهی: باور کنین تو دانشگاه خبری نیست، دیگه تموم شد اون دوران قدیم، اگه می خواین فقط برای دختر بازی و پسر بازی و این جنگولک بازی ها برین دانشگاه بهتون پیشنهاد می کنم نرین، برین کار کنین و یه ماشین بخرین و برین سراغ موارد بالا

ب-خ1: می دونم الان میگین یخورده اعتماد به تنفس داشته باش، برو جلو، سفت باش(محکم)

ب-خ2: ولی من هم اعتماد به تنفس دارم، هم محکمم، ولی، تو این مورد تا وقتی مطمئن نشم طرف جدا منو می خواد، عمرا نمیرم جلو

ب-خ3: راستی، پیشنهاد می کنم نفس نکشین، توهمش بالاست، خدایی نکرده مثل من میشین

|ادامه مطلب|   فوران ترشحات مغز*سعید(ارشمیدس)*درشنبه 2 آبان1388ساعت2:9   
مناسک دانشگاه
سلام

امروز خیر سرمون اولین روز دانشگاه بود

دهنم آسفالت شد

فکر کنم تمام فحش هایی که بلد بودمو امروز مرور کردم

کسی تو دانشگاه نموند که بهش فحش نداده باشم

بی ادب نیستم

ولی اگه شما هم جای من بودید و یه ساعت و نیم دنبال کلاستون می گشتید اما آخرش پیداش نمی کردین به زمین و زمان فحش میدادید

مسخره ها یه توضیح کوچیک نمیدن، فقط نوشته بودن مشخصه ۳۱۰۲ فارسی عمومی استاد خانوم فلانی

دیگه هر جا که فکرشو بکنین رفتم

حتی اتاق رئیس دانشگاه هم رفتم، گفتم حاجی این کلاس ۳۱۰۲ کجاست

گفت نمی دونم

رفتم ساختمون علوم پایه اتاق اساتید

کلی داد و بیداد که آی فلان فلان شده ها این چه برنامه ای و فلان

اخرش یارو یه برگه در آورد گفت مشخصه درس چیه؟

گفتم ۳۱۰۲

کاغذ هاشو نگاه کرد گفت: ببین این کاری که تو می گی به من ربطی نداره ها، دارم همینجوری بهت می گم

مثلا داشت منت میذاشت

گفت: نگاه کن، کلاست اینجاست، اتاق ۲۲۰۳

گفتم پس این ۳۱۰۲ چیه؟

گفت این هیچی، این مشخصه ی درسته، باید بری تو لیست نگاه کنی تا بفهمی کلاس چندی

گفتم: بابا لیست هارو حفظ کردم انقدر خوندم، نبود

گفت لابد ننوشتیمش

منم رفتم ساختمون دوم طبقه ی دوم کلاس ۰۳

اما خالی بود

قاطی کردم، رفتم اتاق اساتید پیش همونی که کلاس هارو تنظیم می کنه

دیگه انقدر عصبی بودم فکر کنم یارو خودش فهمید

گفت چیه پسرم؟

گفتم این درس فارسی عمومی کجاست؟ استادش خانوم ....یه

گفت مشخصه اش

گفتم ۳۱۰۲

برگه هاشو نگاه کرد گفت: اتاق ۱۱۰۴

گفتم پس اون قبلیه چی می گفت اتاق ۲۲۰۳؟

گفت اینجا کلاس بوده، مگه تو بورد هارو نگاه نکردی؟

گفتم بابا همه رو نگاه کردم نبود

گفت خداییش نگاه نکردی، گفتم نگاه کردم بابا

دستمو گرفت گفت بیا بریم نشونت بدم

رفتیم پایه یه بورد گوشه سالن، گفت اینجاست

نگاه کردم دیدم  ۷-۸ تا برگه ی آچاره که ریز ریز توش نوشته

 رو یکی فقط نوشته بود: ۱۱۰۴ خانم ...... فارسی عمومی

گفتم: من حضرت عیسی نیستم که علم غیب داشته باشم، چشام میکروسکوپم نیست که این خطهارو بخونم، از کجا بفهمم این کلاس منه؟

گفت این دیگه مشکل خودته، خودت باید بگردی

گفتم دو روز بشینم دونه دونه این برگه هارو بخونم؟

گفت آره

گذاشت رفت

منم رفتم خونه گفتم: گور پدر همتون(فحش آخر)

جالبش اینجاست، استاد اومده رفته سر کلاس، دیده هیشکی نیست، رفته اتاق اساتید گفته: وقتی شاگرد ها نیستن چرا میگین بیاین سر کلاس؟

به یارو گفتم: خوب مومن هیشکی نتونسته کلاس هارو پیدا کنه، چطوری توقع داری بچه ها برن تو کلاس؟

چند تا دیگه از بچه هام دنبال کلاس می گشتن

بهشون گفتم: کلاس هفته ی بعده، امروز تشکیل نمیشه

خلاصه اینجوری بود که من چند بار دور دانشگاه رو طواف کردم و هفت بار از این دانشکده به اون دانشکده رفتم و سنگ انداختم و فحش دادم

این خاطره ی روز اول بود

ببینیم فردا چی میشه؟

فردا ساعت ۴ کلاس فیزیک دارم، باید از ساعت ۱۲ برم تا بتونم کلاسمو پیدا کنم

کسی فروشگاه کفش آهنی سراغ نداره؟

بدرود تا درودی دگر

|ادامه مطلب|   فوران ترشحات مغز*سعید(ارشمیدس)*درچهارشنبه 8 مهر1388ساعت3:23   
عشق چگونه است؟

از خودم سوال کردم: آیا کسی وجود دارد که عاشقانه عشقش را به معشوقش تقدیم کند؟

 

از سبزی فروش پرسیدم: عشق چگونه است؟

گفت: بستگی دار، قورمه باشد یا آشی؟

از قصاب پرسیدم، گفت: بستگی دارد،  گوسفندی باشد یا گاوی

از میوه فروشی پرسیدم، گفت: بستگی دارد، نوبر باشد یا یخچالی

از راننده ای پرسیدم، گفت: بستگی دار، فرعی باشد یا اصلی

از عالمی پرسیدم، گفت: بستگی دارد، آسمانی باشد یا زمینی؟

از رهگذری پرسیدم، گفت: بستگی دارد، بی هدف باشد یا با هدف

از ماموری پرسیدم، گفت: بستگی دارد، قانونی باشد یا غیر قانونی

از دیوانه ای پرسیدم، گفت: بستگی دارد، به عشقت برسی یا نرسی

از مجنون پرسیدم، گفت: بستگی دارد، سبویت را بشکند یا دلت را

از رئیسی پرسیدم، گفت: بستگی دارد، حساب بانکی داشته باشد، یا نداشته باشد

از سیاستمداری پرسیدم، گفت: بستگی دارد، دموکراتیک باشد، یا دیکتاتوری

از معلم پرسیدم، گفت: بستگی دارد،  صعودی باشد یا نزولی

از پیامبری پرسیدم، گفت: بستگی دارد،  به سوی خدا هدایتت کند یا به سوی شیطان

از فرشته ای پرسیدم، گفت: بستگی دارد، عبادت خدا را بکند یا عبادت تو را

از مادری پرسیدم، گفت: بستگی دارد، مهربان باشد یا بی مهر

از پدری پرسیدم، گفت: بستگی دارد، عاقبتت را به خیر کند یا به شر

از وکیلی پرسیدم، گفت: بستگی دارد، شاکی خصوصی داشته باشد یا شاکیه عمومی

از کودکی پرسیدم، گفت: بستگی دارد، به حرفت گوش بدهد یا حرف خودش را بزند

از شیطانی پرسیدم، گفت: بستگی دارد، به عشقش پایبند باشد، یا هرزه گری کند

از مومنی پرسیدم، گفت: بستگی دارد، به عشقش ایمان داشته باشد یا از روی هوس باشد

از عاشقی پرسیدم، گفت: بستگی دارد، عشق حقیقی باشد، یا عشق دروغین

از خدا پرسیدم، گفت: بستگی دارد، بنده ی من باشد یا بنده ی دلش

 به نظر شما عشق چگونه است؟

بی خودی نوشت ۱: ما هم مبتلا شدیم(به همین پی نوشت ها)

بی خودی نوشت ۲: دانشگاه گرمسار قبول شدم، نرم افزار کامپیوتر

بی خودی نوشت ۳: اما نمیرم، دوره، خرجشم بالاست

بی خودی نوشت ۴: میرم آزاد، شهر قدس(شهریار) مهندسی کامپیوتر(اگه خدا بخواد)

بی خودی نوشت ۵: از این بی خودی نوشت ها زیاد استفاده نمی کنم

بی خودی نوشت ۶: عاشقی کیلو چند؟

بی خودی نوشت ۷: بدرود تا درودی دگر

|ادامه مطلب|   فوران ترشحات مغز*سعید(ارشمیدس)*درچهارشنبه 25 شهریور1388ساعت5:16   
شب ضربت

از پنجره ی مسجد به بیرون نگاه کرد، هنوز هوا تاریک بود، تا سحر چند سوایی مونده بود

عباشو محکم دور خودش پیچید، به اطراف نگاهی کرد، به جز چند نفر فقیر، کسه دیگه ای تو مسجد نبود

با خودش گفت: نباید انقدر زود به مسجد می اومدم، مردم بهم مشکوک میشن

عباشو محکمتر کرد، غلاف شمشیر خورد به پهلوش

سوزشی رو تو قلبش احساس کرد

با خودش فکر کرد: من نمی تونم، آخه کی می تونه همچین کاری رو بکنه، جلوی این همه آدم، آخه من چطوری باید این کارو انجام بدم؟

یکی زیر گوشش نجوا کرد: اااااااااه، کمتر وول بخور، چرا اینقدر تکون می خوری؟ می خوای همه بفهمن می خوای چه غلطی بکنی؟ بگیر کپه ی مرگتو بذار، هنوز زوده

بهش توجهی نکرد، آخه اون چه می فهمه معنیه این کار چیه؟

چشاشو بست، سعی کرد بخوابه، شاید خوابش ببره و نقششون بهم بخوره

اما مگه این حروم زاده میذاشت، اصلا اون بخاطر همین اینجا بود، اینجا بود تا مطمئن بشه که من اون کارو انجام میدم

شمشیرشو بغل کرد، چشماشو محکمتر بست

صدای ناله ی یکی از فقیر هارو شنید، تو خواب داشت یه چیزی رو زمزمه می کرد، می گفت: نه، نهههه، بگیرینش، نذارین بره

بهش توجهی نکرد

یه مدت بدون حرکت سر جاش موند، چشاش داشت کم کم گرم خواب میشد، یه چند شبی بود که درست و حسابی نخوابیده بود

فکر کاری که می خواست بکنه خواب و خوراک رو ازش گرفته بود

آخه مگه کشتن علی به این سادگی هاست؟

مگه میشه سر نماز برم بالا سرشو شمشیر رو بکوبم فرق سرش؟

                   نه

 ادامه مطلب

صدای پای او (یه داستان دیگه)

|ادامه مطلب|   فوران ترشحات مغز*سعید(ارشمیدس)*درچهارشنبه 18 شهریور1388ساعت3:32   
کمک می خوام، دنبال اسم دخترم برای خواهر زاده ی آینده ام
سلام به همگی دوستان

حالتون چطوره؟

خدا رو شکر این کنکور ما هم تموم شد

راحت شدیم

امسال خیلی سخت تر از پارسال بود

دینی و ادبیات و زبانش که داغون بود

تو زبان سه تا متن داده بودن

تو ادبیات که همش شعر بود، هیچی درباره کتاب و شاعر و تاریخ ادبیات و این چیزا نبود

البته واسه من خوب شد، چون با شعر و این چیزا رابطه ی خوبی دارم، تونستم اکثرشو جواب بدم

دینی که همش آیه بود

عربی که هیچی، من اصلا عربی بلدی نیستم، فقط تونستم چندتاشو جواب بدم

تو تخصصی ها که من اول رفتم سراغ شیمی، شیمی آسون بود

اما فیزیک سخت بود، اونم چند تا سوالش رو حل کردم

و اما ریاضی، اوه اوه، داغون

زیاد نتونستم ریاضی رو خوب بزنم

ببینیم خدا چی می خواد

نصبت به پارسال بهتر بود

یه خواهش از همه ی دوستان عزیز دارم، اگه خدا بخواد قراره دایی بشم

خواهرم کچلم کرده، میگه برام اسم پیدا کن، اما هر چی اسم از اینترنت پیدا می کنم و بهش می گم قبول نمی کنه

خواهر زاده ام انشاالله دختره

از همه ی شما دوستان عاجزانه خواهش مندم اسم های قشنگی که به ذهتنون می رسه رو برام بفرستین یا تو نظرات بگین، اسم دختر باشه ها

لطف می کنین اگه کمکم کنین

خوب برای اینکه این پست خالی نباشه یه نرم افزار خوب میذارم برای اونایی که دوست دارن سیستمشون متفاوت باشه

اونایی که دوست دارن تو ویندوزشون تغییرات جالب ایجاد کنن

یه نرم افزار برای تغییر شفافیت نوار وضعیت یا TransBar

خیلی باحاله، اگه می تونین حتما امتحانش کنین، ویندوز رو از حالت خشکی و یکنواختی در میاره

محیطش فارسیه، کار باهاش هم آسونه، سرعت سیستم رو اصلا نمیگیره

دانلود با حجم 25 کیلو بایت

خوب اینم یه نر افزار دیگه

این نرم افزار رو برای کسایی میذارم که خوش ذوقن

نرم افزار یاهو فرند Yahoo! Friend

یا این نرم افزار می تونید شکلک ها و تکست های زیبا برای دوستتون توی چت بفرستید

نرم افزار رو که نصب کردید یه پنل زیر آواتورتون ( همون عکسی که برای آیدیتون میذارید) قرار میگیره (سمت چپ پایین)

روی اون کلیک کنید و شکلک ها و تکست های قشنگی رو که می خوای برای دوستتون بفرستید

خیلی قشنگه

دانلود Yahoo Friend با حجم 1 مگا بایت

قربانت همتون

بدرود تا درودی دگر

|ادامه مطلب|   فوران ترشحات مغز*سعید(ارشمیدس)*درشنبه 6 تیر1388ساعت3:2   
یادگار غربت 6

سلام به همه ی دوستان

+

(این تیکه رو برای روز مادر اضافه کردم)

چون وقت ندارم و امتحان دارم و کنکور دارم و هزار تا بدبختیه دیگه مجبورم داستانی رو که پارسال برای روز مادر نوشته بودم امسال براتون بذارم، خواستین دانلود کنین

دانلود داستان مادر

+

حالتون چطوره؟

چه می کنید با انتخابات؟

خوب بالاخره با کلی سختی و مشقت یادگار غربت 6 رو هم نوشتم

البته داستان رو کلا بازنویسی کردم، اون اشکالاتی که دوستان ذکر کرده بودن برطرف شد

یه تغییراتی هم تو داستان دادم تا داستان معقولتر به نظر برسه

پس هر عزیزی که می خواد داستان رو بخونه باید لطف کنه از اول بخونه، چون اگه از اول نخونه خیلی چیزارو متوجه نمیشه

امروز رفته بودم پیش یکی از بچه ها کار داشتم دیدم تو شهریار چه غوغایی به پا شده

یه ور خیابون موسوی

یه ورشم احمدی نژاد

شهریار یه خیابون ولیعصر داره، سر ولیعصر طرفدارای موسوی بودن، ته ولیعصر هم طرفدارای احمدی نژاد

این دو تا افتاده بودن به جون هم و بهم دیگه می پریدن، بچه ها می گفتن زدن یه مزدا۳ رو داغون کردن

واسه همدیگه آجر پرت می کردن

از همه جالبتر شعاراشون بود

طرفدارای مسوی می گفتن: احمدی کم میاره--ناموس وسط میاره

یه هفته، دو هفته-- محمود حموم نرفته

دولت سیب زمینی- نمی خوایم نمی خوایم

دولت گشت ارشاد--نمی خوایم نمی خوایم

اونور هم طرفدارای احمدی نزاد می گفتن: پرونده ها رو میزه--هی میگه چیزه چیزه

آزادیه اندیشه با چیز و چیز نمیشه

از همین چرت و پرتا

احمدی نژاد که یه دروغگوئه، من اصلا کاری باهاش ندارم، یه احمق به تمام معنا

موسوی هم که والله ما اون موقع نبودیم ببینیم چه گندی زده

ولی اونجور که از برنامه هاش معلومه هیچ فرقی با بقیه نداره، اومده گفته می خوام خونه های عفاف درست کنم، می خوام آزادی بذارم، از این چرت و پرتا که همه می دونیم عملی نمیشه

به هر حال من به هیچکدوم از اینا رای نمیدم، اگرم برم پای صندوق یه ضربدر می زنم تا کسی بجاش چیزی ننویسه

دیگه اگه ناچار بشم به یه نفر رای بدم، به موسوی رای میدم، چون حداقل یخورده قیافه داره

مردم به تریپ و پرستیژش نمی خندن

بعضی ها می گن اونایی که رای نمی دن نباید هیچ توقعی از رئیس جمهور داشته باشن

جوابشون اینه: آخه بنده خدا، دفعه ی قبل که رای دادیم، دردی از دردامون دوا شد؟ رئیس جمهور کاری کرد؟

فقط مارو مسخره ی عالم و آدم کرد

من هیچ توقعی از رئیس جمهور ندارم، چون مطمئنم کاراش هیچ تاثیری تو زندگیم نداره جز اینکه بدبختمون کنه و بیکاری و اعتیاد و فساد رو زیاد کنه

من یکی رو می خوام که بهم ثابت کنه باید رای بدم، هر کی تونست ثابت کنه من لقب ارشمیدس رو از رو خودم بر میدارم

خوب بریم سراغ اصل مطلب:

من یادگار غربت رو به صورت  فایل PDF براتون میذارم که می تونین دانلود کنین

(برای خوندن فایل های PDf نیاز به برنامه ی Adobe Reader دارین، یا می تونین از نرم افزاری که این زیر گذاشتم استفاده کنین)

خواستم بذارم تو ادامه مطلب که بلاگفا ارور داد، شرمنده باید دانلود کنین و بخونین

دانلود یادگار غربت(روش کلیک راست کنین و Save target as رو بزنین)

اینم یه برنامه ی کم حجم که می تونین باهاش فایل های PDF رو بخونین( با حجم 1.5 م.گ)

منتظر نظراتتون در مورد داستان هستم

راستی، اینم یه شعره که در وصف این سی سالی که بر ما گذشته گفتم

خواستین دانلود کنین و بخونین

دانلود شعر 30سال( به دلیل وجود دموکراسی در ایران، این لینک رو حذف کردم)

بدرود تا درودی دگر

|ادامه مطلب|   فوران ترشحات مغز*سعید(ارشمیدس)*درچهارشنبه 20 خرداد1388ساعت22:10   
سیب ممنوعه

 شیرینه نه؟

پای درخت سیب  نشسته بودم
نسیمی خنک می وزید
به آسمان بهشت نگاه کردم
براستی که زیبا بود
چشمانم را بستم و نفسی عمیق کشیدم، بوی سیب ها بینیم را نوازش می داد، چشمانم را باز کردم
به سیب های سرخ نگاه کردم که همچو مروارید خونین می درخشیدند
دستم را دراز کردم تا یکی را بچینم، چشمم به نوشته ی روی سیب افتاد
ممنوع
دستم را پایین آوردم و رو از درخت گرفتم
با خود گفتم: ممنوع است، نباید بچینم
پلک هایم را به هم فشردم تا شاید خوابم ببرد
چشمانم گرم خواب بود که صدای پایی خوابم را پراند
به اطراف نگاه کردم، صدای پای حوا بود
آمد و کنارم زیر درخت سیب نشست
دستم را به دور شانه هایش حلقه کردم و به صورتش نگاه کردم، چهره اش تمام زیبایی های بهشت را از نظرم محو می کرد
او را بیشتر فشردم
آرامشی وجودم را فرا گرفت
آرامشی که حتی در کنار فرشتگان نیر احساس نمی کردم
به چشمانش نگاه کردم، همچو دریایی نیلگون بود
سوی نگاهش را دنبال کردم
به سیب ها چشم دوخته بود، تکانش دادم، گفتم: حوا، این سیب برای ما ممنوع است
به من نگاه کرد، لبخندی زد و گفت: میوه ی شیرین و خوش بویی است، می خواهم مزه ی بهشتی اش را تجربه کنم
سپس به سیب ها زل زد
صورتش را به سوی خود چرخاندم، به چشمانش زل زدم و گفتم: نه، آن نوشته ی روی سیب را بخوان، ممنوع
حوا گفت: پس بگذار حداقل لمسش کنم، این که دیگر ممنوع نیست
به فکر فرو رفتم
نمی خواستم دلش را بشکنم
اما
نمی توانستم امر خدا را نادیده بگیرم، چانه ام را با دستان ظریفش گرفت و به چشمانم خیره شد، در آبیه بی کران چشمهایش غرق شدم
سرم را به زیر انداختم و دستم را سوی درخت دراز کردم، سیبی آمد و در دستم قرار گرفت
چیدم و به سوی حوا گرفتمش
لبخندی زد و آن را گرفت و به بینیش نزدیک کرد، نفسی عمیق کشید و چشمانش را بست
گفت: چه بویی دارد، حتما مزه اش هم مانند بویش خوب است
به من نگاه کرد، گفتم: هرگز، به عاقبتش فکر کن
حوا چشمانش را بست و گازی به سیب زد
با ولع زیاد شروع به خوردن سیب کرد
ماتم برده بود، این چه کاری بود که کرد؟ چرا سیب را خورد؟
به او گفتم: برای چه از آن خوردی؟
می دانی چه گناه بزرگی مرتکب شدی؟
سیب را به سویم دراز کرد و گفت: شیرین است بخور، من از آن سیب خوردم، دیدی که چیزی نشد، اشکالی ندارد
سیب را از دستش گرفتم: نگاهش کردم، سرخیش هوش از سرم پراند
به حوا نگاه کردم، به نشانه ی تایید سری تکان داد، چشمانم را بستم و گازی به سیب زدم
شیرینش تمام وجودم را فرا گرفت
ناگهان بادی وزید و جامه هایمان را درید، چشمانم را باز کردم، همه ی فرشتگان اطرافمان حاظر شدند
از شرم سر به زیر انداختم و قدمی از حوا فاصله گرفتم
                            صدای قه قهه ی شیطان را از دور شنیدم

 من ملک بودم و فردوس برین جایم بود    آدم آورد به این دیر خراب آوارم (شیطان)

عکس بالا با کیفیت اصلی

|ادامه مطلب|   فوران ترشحات مغز*سعید(ارشمیدس)*دردوشنبه 7 اردیبهشت1388ساعت17:19   
روزنگار تعطیلات عید

سلامی دوباره

حالتون چطوره؟

خوبین؟

شرمنده که دیر اومدم و تو سال جدید خدمتتون نرسیدم

رفته بودم شمال، جاتون خالی یه حال و هوایی عوض کردیم

الان اومدم یه یه روزشمار کوچیک از تعطیلات عید بکنم و برم پی درسو زندگی، دو ماه بیشتر که وقت نداریم

روز قبل از عید: رسیدم خونه پدر بزرگم و یه جوری گذروندمش

روز عید: ساعت 12 ظهر از خواب پا شدم و یه آبی به دست و صورتم زدم و ناهار رو خوردم و منتظر موندم تا سال تحویل بشه، اما چه انتظاری چشم باز کردیم دیدم سال تحویل شده و ما داریم همینجوری تلویزیون رو نگاه می کنیم و همدیگه رو نگاه می کنیم و ساعت و نگاه می کنیم، پس چرا آهنگ نمی ذارن؟ پس چرا صدای توپ و تفنگ نمیاد، بعدش قرار بود من برم بیرون و مراسم قدم زنون رو اجرا کنم که بابابزرگم گفت نه، باید دایی حمیدت بیاد و مراسم افتتاحیه رو بجا بیاره، منم گفتم باشین تا بیاد

بعد یهو دیدیم پسر دایی هام اومدن تو و دایی محمودم پشت بندشون اومد تو، مامان بزرگ و بابا بزرگم شکه و متعجب سلام علیک کردن و تبریک و فلان

بعد دای حمیدم اومد و گفت: وااا، شما از کجا اومدین؟ قرار بود من اول بیام تو، تو دلم گفتم: حقتونه، لیاقت که ندارین

روز دوم: تو اتاق خواب بودم که دیدم صدای چند نفر میاد که دارن به هم سلام می کنن و تبریک می گن، فهمیدن مهمون اومده و سرمو کردم زیر بالشو خوابیدم، بقیه روز رو هم یه جوری گذروندم

روز سوم: رفتم خونه عموم، جاتون خالی خوش گذشت، پسر عموی جدیدم رو دیدم، اخمو بود، ولی خیلی خوشگل بود، بزنم به تخته، دو ماهش بود ولی هیکل گنده ای داشت

روز سوم: بازم خونه عموم بودم، گذشت و گپ زدیم و خندیدم، بعد من بحث خاندان و جد و آباد رو کشیدم وسطو به عموم گفتم چی شد که فامیلیمون رو این انتخاب کردن، یخورده حرف زد بعد یه ماجرای جالب رو گفت، گفت: قدیم قدیما، زمانی که پدر بزرگ مرحوم بنده که هیچ، پدر بزرگ مرحوم اونم هنوز پا به این دنیا نذاشته بود، 7 تا برادر بودن که از دم همشون کچل بودن، به اینا می گفتن هفت کچلان، آدمای خبیثی بودن، سر راه مردم چاله می کندن و کاروان هارو غارت می کردن، مردم هم به شدت ازشون می ترسیدن، خیلی خطری بودن

متاسفانه آثار زیادی ازشون به جا نمونده، تنها چیزی که ازشون مونده کلی ناله و نفرین مردمه که داره گریبان ما بدبخت بیچاره هارو می گیره

آخه یکی نیست بگه بجای اینکه کار کنین و زندگی جمع کنین، می رفتین مردم رو غارت می کردین

خدارو شکر من از اونا چیزی به ارث نبردم، فقط یخورده خشانت به ارث بردم که اونم شکر خدا همیشه بروز پیدا نمی کنه

دور از جون شماها من وقتی قاطی می کنم شدیدا خطرناک میشم، صدام خیلی کلفت میشه، خودمم نمی دونم چطوری اینجوری میشه، شاید روح یکی از اون هفتا کچل میاد تو بدنم و هی انگشت می کنه و اذیت می کنه، خدا عالمه

بگذریم، اینم از اجداد ما، خدا به ما شانس هم که نداده، اجداد درست و حسابی و فیلسوف و دکتر و فلان گیرمون نیومده، پدر بزرگ گراممون می گن خیلی بد اخلاق بود، طوری که اگه جای خون عسل میریختی تو رگاش بازم قابل استعمال نبود

اما میگن دست بزن درستی داشت

بابام هم اخمو هست ولی در کل مهربونه، اگه این اخم و تخمش نبود که من الان داشتم یه گوشه سیگاری بار می ذاشتم، یا داشتم گاز فندکمو پر می کردم

بگذریم

روز چهارم: همچنان خونه عموم، لامصب نمیذاشتن از خونه برم بیرون، خواستم با عموم برم دهاتمونو از اون ور برم خونه مادر بزرگم و چتر رو از خونه عموم باز کنم، اما نذاشتن که، گفتن ساکتو بذار اینجا و شام برگرد، بنده هم که روی حرف زن عموی مهربانم حرف نمی زنم ساکو پرت کردم و گفتم: گور پدر چتر، بالن باز می کنم

رفتیم دهات و اونجا هم یه دوری زدیم و برگشتیم و خوابیدیم و بعد....

روز پنجم: داشتم از خونه عموم می اومدم بیرون که دیدم یه مرده دمه در وایساده، بهم گفت بگو دختر عموت بیاد، منم فکر کردم دایی محترمشونه، گفتم الان میگم بیاد

بعد زن عموم اومد برای بدرقه گفت: خاک بر سرش، داره میره شوهر کنه

من که در اون لحظه سرم پایین بود و داشتم بند کفشمو می بستم و خون درست و حسابی به مغزم نمی رسید سرمو بلند کردم و گفتم: کی داره شوهر می کنه؟

گفت: دختر عموت

چون خون تو راه بود و داشت به مغزم می رسید گفتم دختر عموم کیه؟

گفت .... دیگه

تازه خون رسید به مغزمو گفتم: کی؟ ..... می خواد شوهر کنه؟ بابا اون که بچه است( بچه ام 17 سالشه) چرا می خواین شوهرش بدین( بقیه ماجرا بماند چون غیبت میشه)

منم دپرس رفم خونه مادر بزرگم

روز ششم: هنوز دپرس از جریان دختر عمو از خواب بیدار شدم، یه وقت فکر بد نکنینا، فکر نکنین من عاشقش بودم و شکست عشقی خوردم، نه، دلم به حال خودش می سوخت، آخه تو این سن اشتباهه که شوهر کنه، اونم با کی؟ با کسی که نمی تونه نیاز هاشو بر طرف کنه، تازه اونم چی، پدر مادر راضی نباشن، دیگه خودتون بفهمین چی می گم، منم که خونواده دوست، نمی تونستم طاقت بیارم، یه چند بار زنگ زدم گفتم منصرفش کنین، بدبخت میشه ها

روز هفتم: مادرم اومد شمال خونه مادر بزرگمو بعد حال و احوال کردیم و شام خوردیم و خوابیدیم

روز هشتم: به مامانم گفتم بریم خونه عموم و بچه اش رو ببین و یه کادو بده و برگردیم، بهش جریان دختر عموم رو نگفتم، زنگ زدم به عموم تا آمار بگیرم کجان تا فردا بریم خونشون، گفت خونه مادر زنمیم و فردا ناهار بیاین، اما خونه مادر زنش که نبود، جشن عقد کنون دخترش بود و به من نگفت، داستانش این پایین میاد

روز نهم: رفتیم یه نینای برای پسر عموم خریدیم و رفیتم خونه اش، سلام علیک و گپ و گفت و گو، بعد زن عموم به مامانم گفت: ..... رو دیشب عقد کردیم، بعد مادرم مثل من اول درک نکرد بعد گفت چرا و فلان و انشا الله خوشبخت بشن و بسان

بعد برگشتیم خونه خاله ام و تو راه خواهرم اس ام اس داد که ..... عقد کرده و همه فک و فامیل دعوت بودن جز ما

منم قاطی کردم و گفتم فردا میرم در خونشونو می کشمشون زیر علامت سوال

مامان و خالم گفتن بیخیال بابا، چیکار داری و از این سخنان بچه خر کنی

بعد مامانم یواشکی زنگ زد به بابام و جریان رو گفت و بعد بابام بهم زنگ زد و گفت ولش تو چیکار داری، گفتم چرا اون پسر عمه های فلانمو دعوت کرد، بعد منی که همش میگفتن سعید یه چیز دیگه است و دوسش داریم و مثل پسرمون می مونه و فلان فلان رو دعوت نکردن؟

بابام گفت: عموت گفت فکر کردم اگه سعید رو دعوت کنم میره می زنه داماد رو ناکار می کنه، بخاطر همین نگفتم تا بیای

من گفتم مگه ما قوم تاتاریم که بریم دعوا کنیم؟

خلاصه تمومش کردم و دایی کوچیکم منو به زور برد عروسی یکی از فامیلا و یه شامی خوردیم و برگشتیم

روز دهم: گذشت

روز یازدهم: بارون اومد و من و پسر خاله ام رفتیم بیرون قدم زدیم و خوش گذروندیم

روز دوازدهم: بارون بند اومده بود ولی همچنان هوا ابری بود، منم زد به سرم که برم بزنم به کوه و جنگل

رفتم جاتون خالی کلی حال مردم و کلی هم عکس گرفتم، باور کنین جای بسیار قشنگی بود، طبیعت بکر بود، هر کسی اون طرفا نمی رفت، یعنی بلند نبود بره، تازه اگه بلدم بود نفسشو نداشت که بره

روز سیزدم: پر ماجرا ترین روز تو کل تعطیلات

قبل از سیزده به در قرار گذاشته بودیم تا همه ی خانواده نفری 10 هزار تومن پول بذاریم تا گوشت بخیرم و بریم بیرون بخوریم

روز 13 ساعت 8:30 دقیقه پا شدم و وسایلو آماده کردم و به زور همه رو یه جا جمع کردم، و رفتیم سراغ طبیعت

طبق معمول هر سال شوهر خاله گراممون افتاد جلو و ما راه افتادیم پشتش، مارو طبق سال های قبل برد یه جای مزخرفه مزخرف، منم که نمی خواستم امسالمون مثل سالای قبل گند بشه جاتون خالی قاطی کردم و گفتم چرا مارو آوردین اینجا؟ این چه جاییه؟ باورکنین مارو برده بودن قبرستون، یه جوب بقلش بود و چند تا زمین کشاورزی

خلاصه خاله ام و شوهر خاله ام رفتن تو ماشین و صداشون در نیومد، به شوهر خاله بزرگم که راننده آژانس بود گفت جایی رو بلدی؟ گفت آره، گفتم بریم همونجا، بنده خدا هر سال میگه من یه جایی رو بلدم که خیلی خوبه، اما هیچکی به حرفش گوش نمیده، خلاصه رفتیم اونجایی که شوهر خاله بزرگ می گفت، دمش گرم، عجب جایی بود، طبیعت، رودخونه، جنگل، همه با هم یه جا بود

ناهار رو خوردیم و بچه هارو جمع کردم و بازی وسطی رو راه انداختم

حدود 2 ساعت بازی کردیم و بعد رفتیم کنار دریا، اونجا هم یه 4 ساعتی بازی کردیم و بعد برگشتیم خونه

وقتی اومدم خونه ی مادر بزرگم تمام بدنم درد می کرد

خوابیدم و شد...

روز چهاردهم: هیچی، برگشتیم شهریار و تمام

این بود روزنگار عید ما

ببخشید زیاد حرف زدم

راستی، واقعا شرمنده ام، ادامه داستان رو ننوشتم، سعی می کنم حتما بنویسم، خیلی عذر می خوام، از همتون معذرت می خوام

عفو کنین، ببخشید

نه ترو خدا، نزنین؟

اینجاش دیگه خیلی بی مزه شد

شرمنده

بدرود تا درودی دگر

|ادامه مطلب|   فوران ترشحات مغز*سعید(ارشمیدس)*دریکشنبه 16 فروردین1388ساعت23:42   
سال 1388 مبارک

سلام به همه ی دوستان

خوبین؟

دیری دیری ری دیری دیره ریی

سال نو مبارک

سال ۱۳۸۸ خورشیدی مبارک

انشا الله سال خوب و پر برکتی داشته باشین

جاتون خالی من الان شمالم

دندونمم کشیدم، درد داره

نه می تونم چایی بخورم نه می تونم آجیل و شیرینی و شکلات بخورم

فقط می تونم خون بخورم

بابا این تلویزیون ما چقدر بی بخاره

سال تحویل شده انگار نه انگار

من هی میگم خدایا چرا صدای توپ و تفنگ نمیاد؟

فقط این مجریه هی داره زر زر می کنه

بعد دیدم رهبر گراممون داره میگه سال نو مبارک

نمی دونم چی بگم؟

هر سال دارن بد و بدتر می کنن

انشاالله شما سال خوبی داشته باشین و مثل این تلویزیونمون بی بخار و خشک نباشین

شاد باشین و شاد زندگی کنین

شرمنده که قبل از تحویل سال آپ نکردم

خونه نبودم و اینجا همه ی کافی نتا بسته بود

الان هم نیم ساعت منتظر موندم تا تونستم بشینم پشت سیستم

داشتن ویندوز تمام سیستم هارو عوض می کردن

تعطیلات خوش بگذره

بدرود تا درودی دگر

|ادامه مطلب|   فوران ترشحات مغز*سعید(ارشمیدس)*درجمعه 30 اسفند1387ساعت19:15   
روز عجیب

پرنده به آسمان نگاه کرد، نور عجیبی در آسمان دید، شگفت زده شد

سال های زیادی بود که آسمانی نوری نداشت

به راهش ادامه داد

به عبادتگاه پارسیان رسید، بر سر در معبد فرود آمد

کمی به بالهایش رسید، جستی زد و بر یکی از ستون ها فرود آمد

ناگهان صدای داد و فریادی او را از جا پراند

صدای عابدان معبد بود، چیزی را با ترس و واهمه فریاد می زدند

آرام به داخل معبد رفت، معبد تاریک بود

چشمانش که به تاریکی عادت کرد چندین نفر را کنار تشتی بزرگ دید که بر سر خود می زدند و جملاتی را تکرار می کردند

خوب گوش داد، می گفتند: خداوندا، چه شده؟ خدایان بر ما غضب کردند؟

آتشکده خاموش شده، اکنون چه کنیم؟

تعجب کرد، آتشکده چه بود؟

مردی گفت: باید به مردم خبر دهیم، باید هم اکنون حیوانی را قربانی کنیم

و همه سراسیمه به سوی در معبد هجوم آوردند

پرنده ترسید، به سرعت از معبد بیرون آمد و به  آسمان پناه برد

چه شده بود؟

چه اتفاقی اینچنین ساکنین سر خوش معبد راهراسان کرده بود؟

مدتی بال زد

به آسمان نگاه کرد، همچنان آن نور زیبا در آسمان می درخشید

بیشتر و با شکوهتر از قبل

تشنگی او را فرا گرفت، به سوی دریاچه پرواز کرد

بالاخره درختان اطراف دریاچه را از دور دست دید

آسوده به راهش ادامه داد

کمی که رفت چیز عجیبی دید

دریاچه نبود، مسیر را که درست آمده بود، پس دریاچه کجا بود؟

به درختان اطراف نگاه کرد، همان درختان بودند

به اطراف دقیق شد

حیوانات دیگر را دید

به سوی آهو رفت، کنارش فرود آمد

پرسید: چه اتفاقی افتاده؟ دریاچه چه شده؟

آهو گفت: نمی دانم، من که برای خوردن آب آمده بودم، دریاچه را خالی دیدم، نمی دانم چه شده؟

پرنده بیشتر جستو جو کرد

پرندگان دیگر را دید، به کنارشان رفت

در حال بحث بودند

شاید آنها دلیل خشکی دریاچه را بدانند

از یکی پرسید: درباره ی چه سخن می گویید؟ دریاچه چرا خشک شده؟

دیگری گفت: ما هم نمی دانیم، اما یکی از پرندگان خبری از دور دست آورده، می گوید یکی از بزرگترین ساختمان ها و بناهای ایران فرو ریخته

ساختمانی که در بزرگی و استقامت همتا نداشت، نامش ایوان مدائن بود

پرنده در شگفت ماند، امروز چه شده بود؟

آتشکده ی فارس، دریاچه، اکنون هم ایوان مدائن

به آسمان نگاه کرد، نور بیشتر شده بود

از جمعیت جدا شد

پر زد و بر بلندای درختی نشست

به فکر فرو رفت، این همه اتفاق بزرگ، چه دلیلی داشت؟

ساعتی از روز گذشت

حیوانات، دیگر دور دریاچه نبودند، به دنبال چشمه ای بودند تا خود را سیراب کنند

دیگر تشنگی را فراموش کرده بود

به فکر فرو رفت، شاید این ها نشانه ی چیزی باشند

در همین فکر و خیال بود که صدای جیغ مهیبی راشنید، از جایش پرید

این دیگر صدای چه بود؟

به دنبال منبع صدا بود، اما چیزی یا کسی آن اطراف نبود

 

                                    +-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+

 

ابلیس سراسیمه بود

همه شیاطین او را دوره کرده بودند

هر کس چیزی می گفت: چه شده سرورم؟ اتفاقی افتاده؟

دیگری گفت: ای بزرگ شیاطین، ارباب و معبود ما، چرا سراسیمه اید، چه چیزی شما را هراسان کرده؟

ابلیس نعره ای کشید و گفت: ببرید صدایتان را، کمتر آن دهان های کثیفتان را باز و بسته کنین

هر کدام از شما باید به سویی رود، کل زمین را جستجو کنید، بی شک اتفاق بزرگی افتاده

بوی دشمنی و بهشت را استشمام می کنم

هر کدام از شیاطین به سویی رفتند، تا خبر مهم را برای اربابشان بیاورند و مژدگانیی بگیرند

شیطان بر تخت خود تکیه زده بود، فکر می کرد

نوری به چشمانش خورد، به اطراف نگریست

صدایی گفت: ای ابلیس، به دنبال چه می گردی؟ هراست بهر چیست؟

صدای جبرئیل بود

ابلیس گفت: در قلمرو من چه می کنی؟ چه کسی به تو اذن ورود داده؟

جبرئیل گفت: من نیازی به اذن ورود تو ندارم، هر زمان که اختیار کنم، به محفلت وارد می شوم

فقط آمده ام مژده ای به تو دهم، تو را از خبری آگاه کنم که مطمئنا نا امیدت می کند

ابلیس لحظه ای درنگ کرد، از جایش بلند شد

با تردید پرسید: نا امیدی؟ چه شده؟

جبرئیل گفت: ختم رسل، خاتم الانبیا، احمد، محمد رسول خدا، امروز به دنیا آمد

دیگر دوران خوشیت به سر آمده، دیگر تو و آن پیروان گمراهت در کلیسا ها و محفل های مسیحیان جشن و سرور نمی گیرید

اکنون برترین دین خدا ظهور کرده، دینی کامل

از این پس هر که رهرو محمد شد، دشمن توست، و هر آن که از او روی برگرداند، همراه و یاور توست

جبرئیل برگشت تا ابلیس را ترک کند و حیران و مانده، تنها بگذارد

ابلیس صدا زد: لحظه ای صبر کن، سوالی دارم

جبرئیل گفت: بپرس.

ابلیس گفت: ولی و وصیه او کیست؟

جبرئیل لبخندی زد و گفت: علی، همان که اهل مسیحیت آن را آلیا صدا می زنند

کسی که کلید بهشت در دست اوست، و فرزندان او جانشینان محمد بر زمینند، و آخرین فرزند آنها، منجی بشریت است، اوست که تو را به قعر دوزخ می افکند

عرقی سرد بر پیشانیه ابلیس نشست

برگشت و بر تخت خود نشست

اندکی بعد پیروانش گرد او جمع شدند

گفتند: ارباب، ملائک، ملائک گرد زمین جمع شده بودند، و آشکده ی ...

ابلیس با اشاره ی دست ساکتشان کرد

رو به همه گفت: آخرین نبیه خدا امروز به دنیا آمد

کسی که دین اسلام را بین تمامی فرزندان آدم رواج می دهد

از این پس تعداد مومنان زیاد می شوند، زیرا او دوست داران زیادی دارد

خبر این روز را از قبل داشتم، کتبیه ی الهی هرگز سخن هجو نمی گوید

اما، گمراه کردن و از راه به در کردن آنها لذت بیشتری دارد

اکنون می توانم ثابت کنم که فرزندان آدم چه موجودات مفلوکی هستند و من حق داشتم که سجده نکنم

ابلیس لبخندی زد، سپس خندید، خنده ای از ته دل، صدای قه قهه اش به آسمان رفت

همه ی شیاطین نیز خندیدند، شور و شوقی وصف ناپذیر آنها را فرا گرفت

 

 

پ-ن: سلام، خوبین بچه ها؟

اول بابت ضعف های داستان عذر می خوام، چون وسطای نوشتنش چند بار واسم کار پیش اومد و مجبورم شدم نیمه تموم بذارمش، بخاطر همین حسش رفت

شرمنده

بعد برای کسایی که متوجه داستان نشدن بگم که موقع تولد حضرت محمد دریاچه ساوه که یکی از بزرگترین دریاچه های زمان خود بود خشک شد، و ایوان مدائن که به گفته ی مورخان، حتی بزرگترین زلزله ی تاریخ هم نمی توانست حتی تکانی کوچک به آن بدهد فرو ریخت، و آتشکده ی فارس که هزاران سال روشن بود خاموش شد

و شیطان هم نعره ای وحشتناک کشید، چون هیچی نباشه خیر سرش چند هزار سال تو آسمون بود و می دونست که چه اتفاقایی قراره بی افته

بعد اینکه من زمان و مکان رو تو این داستان مد نظر قرار ندادم، شاید این اتفاقا شب افتاده باشه، نمی دونم

همین

امیدوارم خوشتون اومده باشه

راستی، امشب خیلی خسته ام، خوابم میاد، از دیروز تا الان فقط 4 ساعت خوابیدم، فردا میام جواب کامنتاتون رو میدم، قربون همتون

بدرود تا درودی دگر

|ادامه مطلب|   فوران ترشحات مغز*سعید(ارشمیدس)*درشنبه 24 اسفند1387ساعت22:53   
زاهد

دلم گرفته بود، احساس سنگینی می کردم، دلم می خواست جایی پیدا کنم تا در آن خودم را خالی کنم

چشمم به مسجدی افتاد

          به داخل مسجد رفتم، زاهدی را دیدم که در حال سجده بود

                        به کنارش رفتم، سر از سجده برداشت

چهره ی  روشنی داشت

                             نگاهش سوی من لغزید

در چشمانش نور علم را دیدم، کنجکاو شدم، یاد سوالاتم افتادم

                       همیشه می خواستم بدانم،  کسی را می جستم که پرسش هایم را پاسخ گوید

                                               اما پرسش چند پاسخ راضیم نمی کرد

بدو گفتم: به من چیزی عطا کن که با آن جواب سوال هایم را بیابم

                کلیدی که هر قفلی را بگشاید

   سرش را برگرداند، تسبیحش را برداشت و ذکر گفت

به نشانه ی ادب سخنی نگفتم

  گفت: چشمانت را ببند و سپس باز کن، آن چیزی را که می خواهی به تو می دهم

                                                     چشمانم را بستم و باز کردم

                                               او را ندیدم

                                    رفته بود

              چشمم به سجاده اش افتاد

              باز بود و تسبیح کنار مهر گرد شده بود

                                 لبخندی زدم و قامت بستم

                 

|ادامه مطلب|   فوران ترشحات مغز*سعید(ارشمیدس)*درپنجشنبه 22 اسفند1387ساعت5:20   
تولدم مبارک، یادتون نره من ساعت 4 به دنیا میام

سلام به همه

حدودای ۱۹ سال پیش بود که تو یه روز تقریبا سرد و ابری من بدنیا اومدم

اونجور که میگن اونقدر برای دیدن این دنیا عجله داشتم که همون دم در بیمارستان چشامو باز کردم

یادم نیست وقتی چشامو باز کردم چی دیدم، ولی هر چی بود خیلی قشنگ بود

بهتر از تاریکی و خفقان بود

من فرزند چهارم خانواده ام

قبل از من سه تا دختر پا به این دنیا گذاشتن

بابام خیلی پسر دوست داره

یعنی کلا خاندان ما پسر دوستن

اصلا معنی فامیلیمون همینه: پسر دوست

میگن وقتی من به دنیا اومدم بابام رفت تمام محله رو شیرینی داد

خلاصه گذشت تا اینکه من بزرگ شدم و بزرگ شدم

وقتی 5 سالم بود خواهرام برام کتاب داستان می خوندن و من هم همه رو حفظ می کردم و بعد برای دوستای مامانم تکرار می کردم، درست عین مطالبو می خوندم

وقتی 7 سالم شد رفتم کلاس اول

خواهر بزرگم نقاشیش خیلی خوب بود، یادمه برام یه نقاشی سیاه قلم کشید

سر کلاس بودیم و نقاشی داشتیم، معلم کلاس اولمون گفت: بچه ها یه نقاشی بکشین تا بهتون نمره بدم

منم به ذهنم رسید که همون سیاه قلم رو بکشم

وقتی کارم تموم شد به نقاشیم نگاه کردم، جدا که عالی شده بود، حتی از خواهرم هم بهتر کشیده بودم

میز اول بودم

معلم سریع اومد بالا سرم و به نقاشیم نگاه کرد، یه لبخند زد و گفت: عزیزم ما نقاشی سیاه و سفید قبول نمی کنیم، باید با مداد رنگی بکشی

اینو گفت و رفت سراغ بغل دستیم، شنیدم که از نقاشیه خرچنگ قورباغش تعریف می کرد و بهش بیست میداد

یه ورق زدمو به صفحه ی سفید نگاه کردم

رغبتی نداشتم

گذشت تا اینکه رسیدم به کلاس دوم

عید بود و من و پسر خالم داشتیم جلوی خونه بابا بزرگم بازی می کردیم

بابابزرگم داشت یه خونه می ساخت و جلوی خونه اش یه تپه ی کوچیک سیمان بود

من و پسر خالم توش لونه ی موش درست می کردیم، پسر خالم گفت، بیا از این ور تپه به اون ورش یه تونل بزنیم، بعد خودش شروع کرد به کندن، اما وقتی رسید به وسطاش گفت دیگه بقیش کنده نمیشه

یهو یه چیزی به فکرم رسید، اینور تپه یه نقطه رو انتخاب کردم، بعد از بالا یه خط راست کشیدم به اونور تپه، بعد دوباره یه خط راست از سمت راست تپه کشیدم به اون ور تپه، محل بر خوردشونو علامت زدمو گفتم: من از اینور می کنم و تو از اونور بکن

بعد چند دقیقه تونل آماده شد

اما کسی نبود ببینه که من تو هشت سالگی یه قضیه ی هندسی رو حل کردم

رسیدم به سوم دبستان

یه روز نشسته بودم تو خونه که به ذهنم رسید یه داستان بنویسم، نشستم و داستان رو نوشتم، تو خونه کسی رو نداشتم که براش داستان رو بخونم، یعنی روم نمیشد به کسی نشون بدم

فرداش بردم برای معلممون، وقتی خوندش گفت: این داستانا تکراریه، یه داستان جدید بنویس

گفتم باشه، اما دیگه ننوشتم

کلاس پنجم بودم که کلاسمون یه تیم فوتبال تشکیل داد، من شدم دروازه بان

بعد کلی مسابقه رسیدیم به فینال، مساوی شدیم و کارمون به پنالتی کشید

پنالتی اول رو ما زدیم و گل شد

بعد نوبت اونا شد، توپ رو همچین گرفتم که همه گوشاشون خورد زمین

وقتی توپو شوت کرد من با آرامش دستمو دراز کردم و توپو گرفتم

پنالتی دوم رو هم گل کردیم و منم دوباره توپو گرفتم

مسابقه که تموم شد تو صف اسم تیم مارو صدا کردن

رفیتم رو سکو و انتظار مدال رو می کشیدیم، اما بهمون نفری یه مداد رنگی شیش رنگ دادن

اومدیم پایین و مداد رنگیمو دادم به یکی از دوستام

از اون به بعد دیگه فوتبال بازی نکردم، رفتم سراغ پینگ پونگ و والیبال و بسکتبال

کلاس اول راهنمایی بودیم که معلممون اومد سر کلاس و اسم بچه هایی رو که برای المپیاد ریاضی انتخاب شده بودن رو خوند، اسم من نبود، تا اینکه معلم بهم نگاه کرد و گفت: تو هم برو امتحان بده

صدای اعتراض بچه ها بلند شد که آقا اسم اون نبوده و فلان

اما معلم گفت: اشکال نداره، اونم چند تا سوال سخت رو جواب داده

بعد امتحان نتایج رو اعلام کردن، من اول شدم

اما کسی نبود که باهام کار کنه و بگه المپیاد چیه و چه سوالایی میاد

رفتم تو المپیاد استانی و تر زدم و برگشتم

سال دوم هم همینجوری گذشت

سال سوم راهنمایی تو المپیاد علوم مدرسه اول شدم، معلم فقط آدرس رو بهم داد و گفت فلان تاریخ برو امتحان بده

رفتم و بی نتیجه برگشتم

اول دبیرستان برای تیم بسکتبال انتخاب شدم، اما موقع بازی فقط گذاشتن دو دقیقه بازی کنم، مربی هم به جای من رفیقشو فرستاد تو

صدای همه ی بچه ها بلند شد که چرا اینو آوردی بیرونو اونو بردی تو؟

بی خیال شدم و یه گوشه نشستم

دوم دبیرستان بودم که به نجوم علاقه مند شدم

یعنی علاقه مند بودم اما نه به طور تخصصی

کلی تحقیق کردم و مطلب خوندم

اونقدر به آسمون مسلط شده بودم که از جای مریخ ساعت رو با اختلاف دو دقیقه حدس می زدم

تمام داستان پیدایش جهان رو می دونستم

تئوری بیگ بنگ رو فول بودم

اما کسی نبود که همراهیم کنه

سال سوم دبیرستان دیگه امیدی نداشتم

سر کلاس فقط می خوابیدم

تو این چند سال دبیرستان و راهنمایی ریاضیم انقدر خوب بود که به بقیه بچه ها درس میدادم

بعد مدرسه قرار میذاشتنو و چند نفری جمع می شدن و بهشون ریاضی درس میدادم

پیش دانشگاهی دیگه بی خیال بودم

بدون انگیزه و امید

فقط میرفتم مدرسه

الان هم دیگه انگیزه ای ندارم

فقط میشینم یه گوشه و شعر می گم و داستان می نویسم

به این امید که مبادا این استعدادم کور بشه

یادمه سوم راهنمایی بودم که برای دوستم نظریه اثر پروانه ای رو توضیح دادم، بدونه اینکه خبر داشته باشم کسی این نظریه رو می دونه

از خودم گفتم

گفتم: مثلا تو می خوای بری سر کوچه ماست بخری، اما تصمیمت عوض بشه و نوشابه بخری، آینده ات عوض میشه

اما کسی نبود که به حرفم گوش کنه و دست و بالم رو بگیره

اول دبیرستان بودم که به رشته برق علاقه مند شدم، وسایل برقی خونه رو درست می کردم و مهتابی های سوخته رو درست می کردم

برای خودم اسباب بازی های الکترونیکی درست می کردم

اما پیشرفت نکردم، چون نه امکاناتشو داشتم، نه کسی رو که کمکم کنه و همراهیم کنه

این بود که شدم یه آدم همه چیز دانه بی مصرف

اون موقع ها انقدر بحث فلسفی با این و اون می کردم که بهم گفتن ارشمیدس، این لقبم هم از اون موقع روم موند

اینا فقط برای درد و دل بود

نخوندینم نخوندین

فقط می خواستم بگم که من استعداد داشتم، اما باغبونی نبود که بهم آب و کود بده تا رشد کنم و بار بدم

خشک شدم

قربان همگی

تو ادامه مطلب یه شعر نوشتم که اگه دوست داشتین برین بخونین

بدرود تا درودی دگر

|ادامه مطلب|   فوران ترشحات مغز*سعید(ارشمیدس)*درجمعه 2 اسفند1387ساعت3:16   
تولد مبارک

سلام

خوبین؟

امروز شنبه ۲۰ مهر تولد دو تا از بهترین دوستامه

براشون آرزوی سلامتی می کنم، انشا الله همیشه تنشون سالم باشه

راستی، دو سه هفته پیش هم تولد یکی از بهترین دوستام بود، پسا پس تولد اونم مبارک

قربان همتون، از لطف همتون ممنونم

ببینین چه روزگاریه، یه جا تولده، یه جا دیگه عزا

زندگی خیلی عجیبه، بدجور داره با ما بازی می کنه

بچه ها، بازیچه دست زندگی نشین

|ادامه مطلب|   فوران ترشحات مغز*سعید(ارشمیدس)*درشنبه 20 مهر1387ساعت3:6   
تسلیت

سلام

خوبین؟

امروز یکی از بهترین دوستام خواهرش فوت کرد، خیلی ناراحتم، مثل خواهر خودم بود

نمی خوام براش فاتحه بخونین، فقط از خدا بخواین به خونوادش صبر بده، داغ یه جوون خیلی سخته

ممنون

|ادامه مطلب|   فوران ترشحات مغز*سعید(ارشمیدس)*درسه شنبه 16 مهر1387ساعت1:34   
24-25-26

24-25-26

خدایا 26تا کافیه؟

ایکاش بیشتر می خریدم، بسته خالی و تیکه پاره قرص رو می ذاره رو میز، از دوستاش شنیده بود با 20-30 تا قرص آلپروزولام راحت میشه مرد.

راست گفته بودن؟ یا مثل بقیه وقتا واسه مسخره بازی این حرفا رو می زدن؟

به قرصا نگاه کرد، چه خوش رنگ بودن، یاد بچگیاش افتاد، وقتی با پسر عموش می رفتن سر کوچه و اسمارتیس می خریدنو با هم می خوردن، از رنگ سبز و بنفش خیلی خوشش میومد، رنگای دیگشو می داد به پسر عموشو  و بجاش رنگای مورد علاقشو می گرفت و میذاشت دهنش، برعکس بقیه دوست نداشت اونارو بجوه، می مکیدشون و شیرشونو می کشید.

مرور خاطرات براش شیرین بود، یاد اون سادگی های بچگی میافتاد، اما الان دیگه چیزی از سادگی و قشنگی بچگی نمونده بود

بطری آب رو از رو میز بر میداره، دستاش می لرزه، لیوانم می گیره تو اون یکی دستش، یه دستی در بطری باز می کنه، باز یاد قدیما میافته، وقتی خونوادگی با هم می رفتن بیرون غذا بخورن، اون همیشه در نوشابه رو با یه دست و با فشار باز می کرد، طوری که در بطری یه متر می رفت هوا و باچرخش خوشگلی میافتاد پایین.

آبو ریخت تو لیوان، دوباره یاد گذشته افتاد، وقتی با دخترای فامیل می رفتن تو استخر خونه باباجون و شنا می کردن، چقدر با پسرا سرو کله می زدن تا بتونن یه روز استخر و تصاحب کنن.

بطری رو گذاشت رو میز، حالا نوبت قرصا

|ادامه مطلب|   فوران ترشحات مغز*سعید(ارشمیدس)*دریکشنبه 14 مهر1387ساعت15:47   
فرشته زمینی

سلام

خوبین؟

این داستان رو واسه عید فطر نوشتم، اول از همه عیدتون مبارک، نماز روزه هاتون مقبول درگاه الهی، دوم اینکه این داستان اصلا خوب نشده شرمنده، امیدوارم یه خورده راضیتون کنه

 

برای آخرین بار به زمین نگاه کرد

تموم شد

باید برمی گشت

به اولین روز فکر کرد

زمانی که خدا دستور داد عده ای از فرشتگان برای مراقبت از آدمیان باید به زمین بروند

همه جمع شده بودن، از کوچیکترین فرشته تا بزرگترین ها

همه و همه باید می رفتن و از فرزندان آدم مراقبت می کردن

ماه رمضان شروع شده بود

شیاطین در بند بودن، صدای نعره هاشون میومد

بالاخره رفتن

هر کدوم مامور مراقبت از یه نفر بودن

به در خونه ای رسید

داخل شد

برو تو ادامه مطلب ببین کجا رفت

|ادامه مطلب|   فوران ترشحات مغز*سعید(ارشمیدس)*درچهارشنبه 10 مهر1387ساعت14:15   
پست های قبلی
سلام خوبین؟

داشتم آرشیو وبلاگم رو نگاه می کردم دیدم اون اوایل که وبلاگ رو درست کرده بودم، متن های باحالی نوشته بودم، اما چون کسی به وبلاگم سر نمی زد بخاطر همین کسی نخوندتش و دست نخورده مونده، گفتم الان براتون بذارم تا بخونین شاید خوشتون اومد

خوب اولیش اینه: انسان چیست؟

دومیشم: دانلود جدول مندلیف( کار خودمه) حتما دانلود کنید، کاملترین جدول مندلیف فارسی تو اینترنته، لنگش پیدا نمیشه

سومیش: آموزش یاهو مسنجر ۸، خیلی ابتداییه ولی خوب بد نیست، اینم کار خودمه

چهارمی: دانلود کتاب هری پاتر و مقدسات مرگ، قدیمیه ولی خوب بد نیست بخونینش

پنجمی: برنامه فال، کوچیک و کم حجم و پر کاربرد، اکثرتون فایل جاواش رو تو وب ها دیدین، من اونو تبدیل به برنامه کاربردی کردم

شیشمی هم: چند تا شعر و متن از خودمه، زیاد جالب نیست، نخوندینم نخوندین(ولی سعی کنین بخونین)

شعر 1 

شعر 2 

شعر 3 

شعر 4 

 زمین دلگیر و خسته بود( برای رحلت حضرت محمد) 

 مثل هر غروب جمعه 

از پنجره خاک گرفته ...

هفتمی: دانلود قرآن کریم به صورت html

هشتمی: دانلود کتاب قصه ی عشق( خیلی باحاله)

خوب بقیش هم پایین وبلاگ هست، می تونید برید اونجا و ببینید

بدرود تا درودی دگر

|ادامه مطلب|   فوران ترشحات مغز*سعید(ارشمیدس)*درسه شنبه 9 مهر1387ساعت1:22   
صدای پای او

گشنه ش بود، اما چیزی برای خوردن نداشت، پس چرا نیومد؟

دیشب هم نیومده بود

اما باز دیشب یه تیکه نون برای خوردن داشت، که اونم شب قبل براش آورده بود

گشنگی بهش فشار می آورد

اما اصلا واسش مهم نبود

اون که به گشنگی عادت داشت

بیشتر دیدنش واسش مهم بود

دوست داشت یه بار دیگه دست مهربونشو رو سرش حس کنه

می خواست فقط یه بار دیگه نوازشش کنه

چقدر موقع تماس دستش با بدنش احساس آرامش می کرد

کاش اون باباش بود

یاد پدرش افتاد، خیلی وقت پیش تو یکی از جنگ ها کشته شده بود

می گفتن تو جنگ با مسلمونا کشته شد

درباره مسلمونا زیاد شنیده بود

می گفتن بهترینه مردمن، به فقیرا کمک می کنن

براشون فقیر و دارا فرقی نداره

اما اینا چه آدمای خوبی بودن که باباشو کشتن

اگه اینا خوب بودن پس چرا من الان گشنمه؟

چرا غذایی برای خوردن ندارم؟

فقط همون مرده برام غذا میاره

اون مثل پدرم منو نوازش میکنه

اونم مسلمونه؟

فکر نکنم؟ اگه اون مسلمون باشه پس چرا بقیه مسلمونا بهم غذا نمیدن

اون مسلمون نیست

مسلومنا بابامو کشتن

اما اون اینکارو نمی کنه

مطمئنم

بعد از کشته شدن باباش مادرش ازغصه دق کرد مرد

خواهرشم که از زور گشنگی مجبور شد زن یه مرد کثافت بشه

شوهرش اینقدر نامرد بود که نمی ذاشت خواهرش اونو ببینه

حتی نمی ذاشت خواهرش براش غذا بیاره، چند بار براش یواشکی غذا آورد

اما شوهرش فهمید و خیلی کتکش زد، از اون روز به بعد دیگه از خواهرش خبر نداشت

تا اون روز که اون مرد مهربون رو دید

اون مرده داشت با چند نفر دیگه تو کوچه راه می رفت

یه دفعه برگشت و بهش نگاه کرد

همین که چشماش بهش افتاد برق مهربونی رو تو چشاش دید

اما اون به راهش ادامه داد

تا شب به اون مرده فکر می کرد

طبق معمول چیزی برای خوردن نداشت

پس دراز کشید و سعی کرد بخوابه

تا شاید درد گشنگی رو حس نکنه

همین که چشاش گرم شده بود صدای پای یه نفر رو حس کرد

تنش لرزید

نکنه دوباره اون دزد ها باشن؟

چند باری بهش حمله کرده بودنو چیزایی که از مادرشو باباش براش یادگاری مونده بود رو ازش دزدیده بودن

خودشو جمع کرد و چشماشو محکم بست

خدا خدا می کرد که بهش کاری نداشته باشن

اما اون داشت میومد طرفش

تا رسید کنارشو وایساد

قلبش داشت تند تند میزد

بعد چند لحظه اون ناشناس رفت

دلش آروم گرفت

آروم سرشو بلند کرد و دید هیچکس اون اطرافت نیست

خیلی ترسیده بود

تشنش شده بود

خواست بلند بشه که بره از چاه شهر آب بخوره دید یه بقچه کنارشه

آروم برداشتشو بازش کرد

خدایا چی میدید؟

تو بقچه یه تیکه بزرگ نون بود

پس اون مرد ناشناس واسش نون آورده بود

تشنگیش رو فراموش کرد و با ولع نون رو خورد

نصفشو نگه داشت برای فردا نهارش

گرفت با خیال راحت خوابید

تو خواب خواهرشو دید که داشت براش یه سینی غذا میاورد

تو سینی مرغ بریون بود با کلی سبزی و میوه

خواهرش داشت بهش لبخند می زد و غذا رو براش میاورد

اما یه دفعه اون شوهرش با شلاق اومد پشت سرش و شروع کرد به زدنش

هرچی فریاد میزد که نزن، خواهرمو نزن نامرد

اما فایده نداشت

شوهرش اینقدر با شلاق زدتش که از هوش رفت

بعد رو کرد به اون

نیشش باز شد

با خنده و قهقهه اومد طرفش

شلاق رو تو دستاش تاب میداد

می خواست فرار کنه و از دستش در بره

اما نمی تونست از ترس سر جاش میخکوب شده بود

اومد طرفشو با شلاق شروع کرد به زدنش

اون هی می گفت نزن اما اون بازم می زد

هر چی التماس می کرد فایده نداشت

شوهر خواهرش هی می گفت پاشو عوضی

پاشو گمشو یه جا دیگه بخواب

یهو از خواب پرید

دید یه نفر بالا سرش وایساده و با لگد می زنه تو پهلوش

میگه پاشو گمشو دم خونه خودت بخواب

اینم یکی از همون مسلمونا بود

چرا اینقدر مسلمونا بدن؟

تیکه نونشو برداشت و رفت

تا غروب تو کوچه بازار گشت تا شب شد

دوباره گشنش شد

اون نصفه نون رو که ظهر خورد بود

حالا باید چیکار می کرد؟

رفت جای همیشگیش و دراز کشید تا شاید خوابش ببره

تو عالم خواب دید که همون مرده اومده و نشسته بالا سرش

دست یه نفر رو سرش حس کرد

سریع از خواب پرید

همون مرد رو بالا سرش دید

ترسش ریخت

چهره خیلی مهربونی داشت

فقط نگاش کرد

مرد بهش گفت: آخ ببخشید پسرم، بیدارت کردم؟ منو ببخش

فقط نگاهش کرد

چیزی نمی تونست بگه

فقط نگاش می کرد و از دیدنش سیر نمیشد

مرده بهش گفت: بیا برات غذا آوردم، بخور تا گشنگیت برطرف شه

یه ظرف شیر و یه تیکه نون براش آورده بود

اونارو گرفت و خورد

اون مرد همینطوری نگاش می کرد

وقتی غذاش تموم شد اون مرد بلند شد که بره

بهش گفت: نرو، عمو نرو من تنها می ترسم

یه لبخند بهش زد و پیشونیشو بوس کرد: گفت نترس پسرم، خدا با توئه، نترس

خداحافظی کرد و رفت

یه احساس عجیب داشت، انگار دوباره حظور پدرشو حس می کرد

گرفت خوابید

شب ها به همین منوال می گذشت و اون مرد براش غذا میاورد، بعضی شب ها بیدار می موند تا ببنتش

بعضی شبها هم از زور خستگی خوابش می برد

اما الان دو شبه که نیومده

خیلی گشنش بود

دیگه چشماشو به زور باز نگه داشته بود، می خواست بیدار بمونه تا شاید اون مرد مهربون اومد

تو تنهایی بابا صداش می کرد

اما هیچ وقت جرات نکرد جلوش اینو بگه

خوابش برد

تو خواب دید همه مردم یه جا جمع شدن

رفت طرف مردم

پرسید: اینجا چه خبره؟

یه مرد با چشمانی گریون گفت: علی حالش بده، دکترا گفتنم معلوم نیست زنده بمونه، ما جمع شدیم تا براش دعا کنیم

یهو از خواب پرید

علی

این اسم چقدر براش آشنا بود؟

یادش اومد

همونی که باباش تو جنگ مقابل اون کشته شده بود

اون مرد گریون گفته بود باید براش دعا کنیم تا خوب بشه

چرا خوب بشه؟ تا یه نفردیگه رو مثل من یتیم کنه؟

رو کرد به آسمونو از ته دل از خدا خواست: خدایا نذار علی زنده بمونه.

دوباره خوابید

ایندفعه خواب همون مرد مهربون رو دید

اومد کنارش نشست پیشونیشو بوس کرد و

گفت: پسرم علی رو ببخش، علی رو بخش

بعد شروع کرد به گریه کردن و ازش دور شد

از خواب بیدار شد

چرا باید علی رو می بخشید؟

اون مرده مهربون چرا از اون خواست که علی رو ببخشه؟

علی برادش بود؟

به اون اعتماد داشت

رو به آسمون کرد و گفت: خدایا، علی رو بخشیدم، خوبش کن

شروع کرد به گشت و گذار تو شهر

گشنگی امونشو بریده بود

اما شهر یه جوری شده بود

دیگه مثل روزای قبل نبود

یه سکوتی توی شهر بود

همینجور که داشت می گشت، چشمش به یه خونه افتاد

چقدر اون خونه آشنا بود

یاد خوابش افتاد

این همون خونه علی بود

سریع رفت دمه خونه

دید چند تا پسر بچه با کاسه های شیر جلو در خونه صف کشیدن

خیلی های دیگه هم گوشه و کنار نشستن و دارن گریه می کنن

از بچه ها پرسید:

اینجا خونه کیه؟ چرا دارین گریه می کنین؟ این کاسه های شیر چیه؟

یکی از بچه ها گفت: اینجا خونه امام علیه، ابن ملجم با شمشیر سمی فرق اونو شکافته، دکترا گفتن باید بهش شیر زیاد بدین تا خوب بشه و اثر سم از بین بره

پرسید: شما چرا براش شیر آوردین؟

پسره گفت: آخه علی هر شب برای ما شیر و خرما و نون میاورد، ما هم اومدیم اینجا براش شیر آوردیم واسش دعا می کنیم

علی واسشون غذا میاورد؟

اما علی که پدرشو کشته بود؟

علی؟

نمی تونست باور کنه

یهو یاد اون مرده مهربون افتاد: پس اون بود که براش شبا نون وشیر میاورد، پس اون بود که شبا براش قصه می گفت؟

علی بود

نمیدونست چیکار کنه

یاد خواب دومش افتاد، علی اومد کنارشو گفت: پسرم علی رو ببخش، علی رو ببخش، پس علی همون مرد مهربون بود

یه حس دو گانگی تو وجودش بوجود اومد

از علی متنفر بود چون پدرشو کشته بود

از یه طرف دیگه، این همه لطف و مهربونی رو نمی تونست فراموش کنه

تصمیمشو گرفت

برگشت تا که بره اونم یه کاسه شیر بیاره

چند قدمی دور نشده بود که

صدای ناله و گریه بلند شد

دلش ریخت

برگشت

دو تا مرد نورانی دم در خونه ایستاده بودنو گریه می کردن

فقط صدای مردم رو می شنید که

داد می زدن: علی، علی شهید شد

صدای افتادن کاسه های شیر رو شنید

یاد دعای دیشبش افتاد: *خدایا نذار علی زنده بمونه*

از خودش متنفر شد

اون باعث شد علی خوب نشه

باز یه پدر دیگه رو از دست داد

از اون شب به بعد فقط صدای پاهاش رو می شنید که تو کوچه ها می پیچید

دیگه از علی خبری نبود

همه شب سر به گریبان علی می ذاشتم                      در دل خود او را پدر خویش می پنداشتم

چه شب ها که بر سرم گریان نشست                      قطره قطره اشک بر زلف هایش نشست

با بغضی می گفت بر من که ای مرد بزرگ                  علی کرد در عمرش بر تو جفایی بس بزرگ

هرچه کردم بر بزرگیت من را ببخش                           گنه کرده علی، آن مرد تنها، علی را تو ببخش

چه سود که بخششم بر من نشد چاره ساز               علی دور شد از من، رفت به راهی بس دراز

از آن شب تنها به بستر خود می پیچیدم                   صدای پای علی را که از دور می آمد می شنیدم

صدای پایش راهنوز در گوشم حس می کنم               نانی که هرشب بربالینم می گذاشت، حس می کنم

رفت و هر شب را به یادش سر می کنم                    روزو شب را به امید وصالش سر می کنم

|ادامه مطلب|   فوران ترشحات مغز*سعید(ارشمیدس)*دریکشنبه 31 شهریور1387ساعت21:46   
لیالی قدر مبارک، شهادت امام علی تسلیت

سلام

فرا رسیدن لیالی مبارک قدر رو به همه شما دوستانم تبریک می گم، امیدارم به نحو احسنت از این شب ها بهره ببرین، دعا فراموشتون نشه

فرا رسیدن شب ضربت خوردن مولای متقیان، اما علی (علیه السلام) و شهادت آن بزرگ مرد عالم بر همه دوست دارانش تسلیت باد

تو این چند روزه با آدمایی برخورد کردم که از نظر من گمراه بودن( شایدم من گمراه باشمو خبر نداشته باشم) خواستم نهایت تلاشمو بکنم که تا حد توان هدایتشون کنم، اما گفتم قبلش یه استخاره بگیرم، دقیقا چه آیه ای اومد یادم نیست، ولی معنی و مضمونش این بود:

*و ما هر که را بخواهیم هدایت می کنیم و هر که را سزاوار باشد گمراه، پس تو ای پیامبر، فقط به ترساندن مردم از من پیشی گیر که خدا شنوا دانا است*

منم دیدم که بهتره اون ها رو به حال خودشون بذارم، ولی براشون دعا کردم، دعا کردم: خدایا، اگه من گمراهم، منو هدایت کن و اون هارو همراهی، اگه اونها گمراهن، هدایتشون کن و منو همراهی کن

بعضی ها هم امام زمان رو قبول نداشتن، خوب مهم نیست، بالاخره یه منجی هست که بخواد این جهان رو از فساد نجات بده، خوب واسه اومدنه اون دعا کنید، حتما که نباید امام زمان ما باشه

الله اعلم

و خدا عالمتر است به امور

موفق باشین

|ادامه مطلب|   فوران ترشحات مغز*سعید(ارشمیدس)*درشنبه 30 شهریور1387ساعت3:24   
دخترک بی گناه

از راننده پرسید: ببخشید آقا کرایش چنده؟

راننده گفت: 200 تومن دخترم

کرایه رو از تو کیفش درآورد و به راننده داد، بقیشو که می ذاشت تو کیفش، چشمش به آینش افتاد، برداشتش

تو آینه به خودش نگاه کرد، خیلی وقت بود که آرایش نکرده بود

باباش فکر می کرد که  دخترش بچه خوبی شده، بیچاره نمی دونست که دخترش پول واسه خریدن لوازم آرایش نداره، نمی دونه که دختره نازش پولاشو جمع می کنه تا بتونه باهاش مواد بخره

آینه رو میذاره تو کیفش، از پنجره بیرون رو نگاه می کنه، دنباله یه شیرینی فروشی بزرگ می گرده

چند دقیقه ای خیره میشه تا بالاخره می بینتش

سریع به راننده می گه: آقا ممنون، من این بغل پیاده میشم.

ماشین که وای میسه سریع می پره بیرون، طاقتش تموم شده بود، سر درد عجیبی گرفته بود

میره کناره شیرینی فروشی وای میسه

زل می زنه به آدما

دنباله یه پسره قد بلند با تی شرت مشکی و مو دم اسبی می گرده

یهو یکی از پشت میزنه رو شونش

از جا می پره و بر میگرده می بینه همون پسری که دنبالش بود داره نگاش می کنه و نیشش تا بناگوش بازه

با تته پته می گه: ســــســلام

پسره یه نیش خندی میزنه و میگه، به به ، شیوا خانوم، از این طرفا؟ راه گم کردی؟ چی شده؟ احوالی از ما نمی پرسیدی؟ با گنده ها می پریدی؟ چی شد الان به ما فقیر فقرا سر زدی؟

اَه، اصلا حوصله کل کل با اینو نداشت، اگه اون آرشه کثافت بهش نارو نمی زد الان دیگه مجبور نبود جلو این نکبت وایسه و نازشو بکشه

با اخم بهش گفت: به خودم مربوطه چرا تا حالا نیومدم، اگه داری بده، اگه نه که برم رده کارم.

سرشو میندازه پایین و منتظر جواب می مونه

بابک بهش میگه: خوب حالا، جنی نشو، بیا بریم اینجا خیطه، چقدر با خودت پول آوردی؟

خودشو واسه این لحظه اماده کرده بود

گفت: زیاد نیست، یه ده تومنی میشه

بابک با یه صدای مسخره میگه: ده تومن؟ زرشک، با این حتی مشماشم بهت نمی دن.

بغض گلوشو گرفت: جون هرکی دوست داری بابک، بخدا بیشتر از این نتونستم جورکنم، پول تو جیبی هامو کم کردن، پولاشونم قایم می کنن، اینم از قلکه داداشم برداشتم، تو رو خدا، هرکاری بگی میکنم، یه هفتست تو خماریشم، بابا نامرد واسه تو که ارزونتر میافته، چرا اینقدر گرون میدی؟ بیست تومن خیلی، اونم فقط واسه یه بست

یه لبخند رضایت رو لبای بابک میشینه: خوب، اگه پول نداری میشه خشکه حساب کرد، ببینیم چی میشه، اگه فازش مثبت باشه، شاید جیرتو بیشتر کردم

احساس شرم میکنه، آخه چرا باید اینطوری بشه؟

تقصیره کی بود؟

خودش؟

خونوادش؟

بابای بی خیالش؟

مامانه همیشه خوشش؟

داداش کوچولوی 8 سالش؟

                                                    ادامه مطلب

|ادامه مطلب|   فوران ترشحات مغز*سعید(ارشمیدس)*دردوشنبه 18 شهریور1387ساعت1:5   
عاقبت عاشق

عاشقی دردیست بی درمان

                                                عشق است و دوری و درد هجران

عاشقی مرهم ندارد

                                                مرهمش اشک است و ناله و فغان

عاشقان را راه ندهند به هر کوی و دیاری

                                                عاقبت با عشقشان می روند به قبرستان

|ادامه مطلب|   فوران ترشحات مغز*سعید(ارشمیدس)*درچهارشنبه 30 مرداد1387ساعت14:12   
غم و تنهایی

 

عاشقان را غم تنهایی یار است

                                                جز مرگ رهایی از عشق محال است

نزیستیم عمری را بی درد دوری

                                                رسم روزگار جدایی دل و یار است

هر چه کردیم تا که شویم فارق از عشق

                                                دیدیم زندگی بی عشق محال است

(راستی هر کس دعوت نامه پرشین گیگ می خواد بگه، رو دستم باد کرده)

|ادامه مطلب|   فوران ترشحات مغز*سعید(ارشمیدس)*درسه شنبه 29 مرداد1387ساعت16:6   
تنهايي
چند سالي بود كه تنهايي همدم و ياورم بود

تو غم غصه هر شب كنار بسترم بود

گذشت و گذشت تا اينكه، يه روز اومدي كنارم

لباتو آوردي زير گوشم، گفتي عزيزم خيلي دوست دارم

براي فرار از تنهايي زودي باورم شد

از اون به بعد اون حرفت، ملكه ي ذهنم شد

به خودم گفتم: هي پسر سختي ها همش تموم شد

بعد اون همه تنهايي، يكي همدم تنهاييت شد

دلو زدم به دريا اومدم پيشت نشستم

يواشكي زيره گوشت، گفتم تا مرگ، تا آخرش هستم

تا شنيدي حرفمو، لبات به خنده وا شد

زل كه زدي تو چشمام، درهاي خوشبختي به روم وا شد

دستت رو گذاشتي تو دستم

گفتي منم تا آخرش هستم

اما چه زود اومد آخرش

آخه كي ميشد باورش؟

كه منو تو از هم جدا شيم

بي خداحافظي از همديگه، راهي قصه ها شيم

نمي دونم چي شد يكدفعه، گذاشتي رفتي تنهايي

نگفتي با خودت، كه منم ميشم اسير درد تنهايي؟

الان خيلي وقته، كه ازت بي خبرم

همش به اين فكرم، كوله بارمو ببندم و تنهايي از اين دنيا برم

اما يادم اومد يه رفيقي داشتم كه ماله خيلي وقته پيشه

از اين به بعد كنارشم، تنهايي كه بهترين رفيقه

|ادامه مطلب|   فوران ترشحات مغز*سعید(ارشمیدس)*درشنبه 26 مرداد1387ساعت2:19   
نفرین

 

خدا نياره اون روزو که ببينمت با يکي ديگه

                                  نفرینت می کنم، تا زنده ای بدی ببینی، نه چیز دیگه

عشقی که داشتم همه رو ریختم به پات

                                         تا که نبینم یه قطره اشک رو گونه هات

اما چیکار کردی تو با دلم؟ نامردی

                                        گفتی دوستت دارم رو به هر مرد و نامردی

برو که دیگه جایی نداری توی قلبم

                                        چون که نمی خوام بره تو پاهات خورده های قلب

 

|ادامه مطلب|   فوران ترشحات مغز*سعید(ارشمیدس)*درسه شنبه 22 مرداد1387ساعت2:54   
حرف های فیلسوفانه خودم

مشکلات هر کس برای خودش مهمه ولی برای دیگران مسخرست

 

هر وقت خواستی کسی رو دعا کنی، نگو خدایا هر چی می خواد بهش بده، دعا کن: خدایا هر چی به صلاحشه بهش بده

 

هر اومدنی یه رفتنی داره، رفتن مهم نیست، مهم اینه که چطوری بیای و چطوری بری

 

تا وقتی که این سه کار رو می کنی هیچ مشکلی نداری:

1-   تا وقتی کخ به خدا توکل می کنی

2-   تا زمانی که خدا رو شکر می کنی

3-   تا وقتی که حقیقت رو میگی

 

سعی کن تو دنیا کاری بکنی که دوست داری با خودت انجام بدن، چون دنیا مکافات عمل داره، هر کاری با بقیه بکنی همون کارو باهات می کنن

 

در عجبم از کار این خلق بی خرد که ناراضیند از آنچه که ئدارند اما ندانند آنچه که دارند نداشته ی دیگران است

 

غرور مثل قلکه، تا زمانی که قلک رو نشکونی نمی تونی پولایه توشو ببینی، نا زمانی هم که غرورتو نشکونی نمی تونی حرفای دلتو بزنی

 

|ادامه مطلب|   فوران ترشحات مغز*سعید(ارشمیدس)*دریکشنبه 20 مرداد1387ساعت0:24   
شیطان

demon

خداوند نسل جن را از مارج و مارجه بوجود اورد. مارج و مارجه فرزندان بسیاری بدنیا آوردندکه یکی از آنها جان نام داشت، جان نیز چند فرزند داشت که نام یکی از آنها ابلیس بود( نام ابلیس قبل از رانده شدن از درگاه الهی عزازیل بود یعنی عزیز واقع شده) ابلیس با دختر حورا به نام لهبا ازدواج کرد و فرزندان بسیاری به دنیا آوردند که در زمین می زیستند، به دلیل اختلاف بین قوم نسناس(نام قومی که قبل از آفرینش آدم بر روی زمین می زیستند) با فرزندان ابلیس خداوند هر دو قوم را به غضب الهی گرفتار کرد و همه ی آنها را از جمله همسر ابلیس نابود کرد، اما به دلیل اینکه خود ابلیس به جای کشمکش و دعوا به رازو نیاز با خدا مشغول بود خداوند او را به آسمان اول فرستاد، ابلیس در آسمان اول به شدت نماز می خواند و سجده ها و گریه های طولانی داشت، فرشتگان آسمان دوم از خدا خواستند که او را نزد ایشان به طبقه دوم آسمان بفرستد تا آنها از عبادت خالصانه شیطان بیاموزند.

به همین منوال ادامه یافت و شیطان ملعون به طبقه هفتم آسمان نیز قدم گذاشت. او که زنو فرزندی نداشت تمام وقت خود را فقط وفقط به عبادت مشغول بود، نماز های او قبل از خلق آدم خالصانه و از روی ایمان بود، اما با آفرینش آدم حس حسادت در درون او جوشید و باعث شد که او از آن مقام و درجه به زمین نزول پیدا کند. او بدون همسر با تخم گذاری زمین ما را پر از شیاطین پست کرد تا آدم و فرزندان او را به راه جهنم هدایت کند.

اگه اطلاعات بیشتری در مورد شیطان می خواین بگین تا براتون بنویسم( لطفا به صورت سوال باشه) ممنون

|ادامه مطلب|   فوران ترشحات مغز*سعید(ارشمیدس)*دریکشنبه 20 مرداد1387ساعت0:19   
مادر روزت مبارک

مادر روزت مبارک

لحظه عجیبی بود.

آدم سراسیمه قدم میزد، با اینکه می دانست چه اتفاقی قرار است بیافتد اما باز هم دلشوره داشت، دائم ذکر خدا را می گفت.

 

فرشته ها دور حوا حلقه زده بودند و آرامش می کردند. اما باز هم حوا درد داشت، نمی دانست که چکار باید بکند؟ کاری از دستش بر نمی آمد، همه چیز را به خدا سپرده بود و دائم یادش می کرد.

 

لحظه ای سکوت شد

                        آدم ایستاد،

                                گوش هایش را تیز کرد.

                                                صدای جیغی بلند سکوت را شکست.

                                                                        هراسی وجود آدم را فرا گرفت.

سکوتی دیگر و صدایی نا آشنا.

دقت کرد، صدای گریه بود. اما تا کنون آن را نشنیده بود.

یاد حرف خدا افتاد : من به تو فرزندانی عطا می کنم تا با آن ها بر روی زمین زندگی کنید و آخرت خویش را در آن بسازید.

              فهمید

                    فرزندش به دنیا آمده بود.

 

دوباره دردی وجود حوا را در فرا گرفت. با آخرین توان زمین را چنگ زد.

دومین بار بود که از خدا می خواست تا از این درد رهایی یابد.

لحظه ای بعد آرامش وجودش را فرا گرفت. 

صدای فرشته ها را شنید که سخنان عجیبی می گفتند. صدای آنها را می شنید اما سخنانشان را درک نمی کرد. گویی طبق عادت تسبیح خدا را می گفتند!! اما این فرق داشت.

چشمانش را به زحمت باز کرد.

آدم را کنار خود دید. راستی او چرا از پیشش رفته بود؟ مگر او همیشه در کنارش نبود؟ در همه لحظه ها، غم ها، شادی ها، زمانی که از بهشت رانده شدند و به  زمین خشک آمدند. زمانی که ابلیس وسوسه اش می کرد. همه حجا کنارش بود.

پس چرا در این لحظات که به گفته خدا سخت ترین لحظات عمرش بود در کنارش نبود؟

خدا به او فرموده بود : ای بنده من حوا، نعمتی به تو عطا خواهم کرد که تا کنون کسی درکش نکرده است. ولی برای بدست آوردنش باید عذابی را به جان بخری. عذابی بس شیرین.

دوباره به آدم نگاه کرد. لبخندی بر لبانش بود. نگاه آدم کج شد. به فرشتگان نگاه کرد. حوا نگاهش را دبنال کرد.

دو فرشته ایستاده بودند و در دستانشان چیزی تکان می خورد.

دو فرشته نزد آدم و حوا آمدند. دستانشان را دراز کردند و یکی را به حوا و دیگری را به آدم دادند.

خدای من، چه لحظه ای!!؟

دو کودک در دستان دو انسان.

آدم و حوا به یاد وعده خدا درباره فرزندانشان افتادند و اکنون آن دو فرزند در آغوششان خوابیده بودند.

چه عجیب!!؟؟ حوا به دو فرزندش نگاه کرد.

یکی بسیار زیبا و دیگری زشت.

تعجب کرد

اما اعتنایی نکرد. او هر دو را دوست داشت، برایش فرقی نمی کرد که کدام یکی زشت است و کدام زیبا؟

حوا حس عجیبی داشت، حس غریبی بود. تا کنون آن را تجربه نکرده بود. وقتی به فرزندانش نگاه می کرد این حس شدت می گرفت.

یکی از فرشتگان جلو آمد و رو به آنها گفت:خداوند به شما نوید فرزندانی از نسل خودتان را داده بود و اینند فرزندان شما.

و تو ای آدم مسئولیتی بر دوشت نهاده شده که باید به بهترین وجه به آن توجه کنی. تو پدر این فرزندانی.

تامین رفاه و آسایش آنان وظیفه ی توست. از این پس باید با کارو زحمت روزی این دو کودک را به دستشان بسپاری.

به کودکی که در دستان حوا بود اشاره کرد: نام این کودک قابیل است و پسر تو، بعد به فرزندی که در آغوش آدم خوابیده بود اشاره کرد: و این خواهر او اقلیم.

فرشته نگاهی به حوا کرد، لبخندی بر لبش آمد. گفت: و تو ای حوا، این است نعمتی که خداوند قولش را به تو داده بود. به فرزندانت نگاه کن. چه حسی درونت غوطه می خورد؟ از این پس ای حوا، تو مادر این کودکانی. مسئولیت تو سنگین است، سنگین تر از آنچه که فکرش را بکنی.

تربیت و پرورش و بزرگ کردن و مهر ورزیدن و دوست داشتن و پروراندن این دو کودک بر عهده توست. کودکانت را دوست بدار.

 

حوا متعجب بود. بالاخره فهمید که آن حس چه بود؟؟؟!!!

حس مادرانه

                                                                     مادر روزت مبارک

|ادامه مطلب|   فوران ترشحات مغز*سعید(ارشمیدس)*درجمعه 31 خرداد1387ساعت2:3   
دوست؟ دشمن؟

بدترین دشمن دوست 2 روست

و

بهترین دوست دشمن واقعی.

چون دشمن واقعی، واقعا دشمن توست

اما

دوست 2رو در ظاهر دوست است

اما در خفا

دشمن

|ادامه مطلب|   فوران ترشحات مغز*سعید(ارشمیدس)*درسه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت2:22   
نفرین

از نفرین سه کس بترس

1-مادر

 

 

 

2-مظلوم

 

 

3-عاشق

 

|ادامه مطلب|   فوران ترشحات مغز*سعید(ارشمیدس)*درسه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت2:19   
فراموش کن

 

می دونم این عکس هیچ ربطی نداره اما چیزه دیگه ای پیدا نکردم

بدترين شکنجه براي گنه کاران فراموش کردن آنهاست. اگر نمي توني کسي رو ببخشي اونو فراموش کن

|ادامه مطلب|   فوران ترشحات مغز*سعید(ارشمیدس)*درپنجشنبه 26 اردیبهشت1387ساعت0:41   
زندگي اجباريست، لاجرم بايد زيست

هروقت از زندگي خسته شدي و حالت از همه چيز بهم مي خورد و جز خودکشي و خلاصي از اين زندگي نکبت بار چيز ديگه اي به ذهنت نرسيد، به اين جمله فکر کن که:

زندگی اجباریست لاجرم باید زیست

زندگي اجباريست، لاجرم بايد زيست

 

|ادامه مطلب|   فوران ترشحات مغز*سعید(ارشمیدس)*درپنجشنبه 26 اردیبهشت1387ساعت0:30   
زمین دلگیر و خسته بود.

زمین دلگیر و خسته بود.

به یاد خاطراتش با آدم افتاد، یاد زمانی که ملائکه برای بردن خاک از روی او آمده بودند. چه التماس ها که نکرده بود، قسمشان داد به بزرگی خدا که نبرید، خاک مرا نبرید، این آدم برروی من گناه می کند، خاک مرا آلوده به خون برادرش می کند.

راست می گفت، آن هنگام که قابیل سنگ بر سر برادرش کوبید، زمین لرزید و گفت: نگفتم، نگفتم این آدم گناه می کند.

سال ها از پی هم می گذشت و زمین هر روز شاهد قتل و غارت بود، دگر امیدش نا امید شده بود.

تا یک روز صدای جیغی دهشتناک او را به خود آورد.

ایوان مدائن فرو ریخت.

دریاچه ساوه خشک شد.

آتشکده فارس که هزار سال روشن بود خاموش شد، نور الهی را در نقطه ای احساس کرد.

خوب گوش داد، صدای گریه کودکی را شنید.

به سرعت به مکه رفت، به خانه عبدالله. صدای گریه از آنجا می آمد.

از شادی فریادی کشید.

آری

نجات دهنده او آمده بود.

سال ها بزرگ شدنش را تماشا می کرد. در غار حرا بعثتش را جشن گرف.

به هنگام سختی ها کنارش بود، با او پیروزی ها را جشن می گرفت.

اما امروز درمانده بود.

به او گفته بود که امروز او را خواهم بود.

عزرائیل هیچ وقت در عهدش بی وفایی نمی کرد. بالاخره آمد و او رابرد.

با خود فکر می کرد آیا بعد از او آرامش به جامعه باز می گردد؟

با تفرقه ای که افتاد امیدش کور شد.

هنوز بدنش را غسل نداده بر سر خلافت دعوا دارند.

زمین اصلا گوش نمی داد داشت به وعده خدا فکر می کرد.

تا کی باید صبر می کرد نمی دانست.

چشم به غروب دوخته بود و انتظار مهدی را می کشید.

|ادامه مطلب|   فوران ترشحات مغز*سعید(ارشمیدس)*درجمعه 24 اسفند1386ساعت16:18   
مثل هر غروب جمعه ی دیگه ای دلم گرفته بود.

مثل هر غروب جمعه ی دیگه ای دلم گرفته بود.

کنار ساحل قدم می زدم و به تصویر غم زده ی خورشید روی آب نگاه می کردم.

چقدر غمگین بود.

مضطربانه روی افق قدم می زد، نمی دانم شاید امواج آب او را چنین مضطرب نشان می دادند.

دیگر مهلتی نداشت، باید می رفت، برای آخرین بار به دوردست ها نگاه کرد؛ لحظه ای درنگ کرد.

چیزی زمزمه کرد و رفت.

نشنیدم چه گفت. اما لحظه ای بعد آب صدایش را به گوشم رساند:

* این جمعه هم رفت و مولایم نیامد *

 

|ادامه مطلب|   فوران ترشحات مغز*سعید(ارشمیدس)*درجمعه 24 اسفند1386ساعت16:12   
از پنجره خاک گرفته به غروب مهر خیره می نگریستم.

از پنجره خاک گرفته به غروب مهر خیره می نگیرستم.

انگار میلی به غروب نداشت.

نمی دانم اما ؛ منتظر بود. با دو دستش لبه های افق را چسبیده بود.

اه، یادم آمد، امروز جمعه بود.

با حسرت گفتم: لحظه ای غروب مکن شاید آمد.

دیر شد.

دستان خورشید لیز خورد و با ناله ای رفت.

هنوز ناله اش دم گوشم زمزمه می کند:

* مهدی کی می آیی؟*

آهی کشیدم و رو از پنجره گرفتم و به ساعت نگاه کردم. ثانیه ها با چه سرعتی می چرخیدند، می خواستند لحظه ها را به سرعت طی کنند تا جمعه زودتر بیاید.

به سجاده ی خاک گرفته ای که کنج اطاق افتاده بود نگاه کردم، شرمنده شدم.

صدایی آمد، صدای پنجره بود، نزدیکش رفتم؛ رو به ستاره ها نجوا می کرد:

* الهم کن لولیک الحجة ابن الحسن. . . . .*

زمین و زمان می خواندنت آقا پس کی می آیی؟

|ادامه مطلب|   فوران ترشحات مغز*سعید(ارشمیدس)*درجمعه 24 اسفند1386ساعت16:7   
شعر4 ؟

یار و یاور را چه کس غمخوار است؟

در این زندان قصر کسی را یار هست؟

به عمری گشتن بیهوده بهر یار

جز باختن عمر کسی را کار هست؟

پی یار دو صد دل را گشتیم

به خیال خود یکی از دل هابه یاد ما هست

نیافتیم جز دلی مانند سنگ

آیا سنگ ها را احساس هست؟

To L

|ادامه مطلب|   فوران ترشحات مغز*سعید(ارشمیدس)*درسه شنبه 4 دی1386ساعت23:7   
شعر3 ؟

خود را در کنار ساحلی می دیدم

بی یار و عشق با وفا می دیدم

گذشته را از پس خویش

همچون آینده ای دور می دیدم

هر از گاهی به امید دیدنش

سرابی در دل کوه می دیدم

چه کنم در دل خود

او را یار ی با وفا می دیدم

یادم آید آن روز گرم

که بدنش بر شن لخت ساحل می دیدم

چو نگاهش می کردم

خود را ناسیر از او می دیدم

قدمی به سویش برداشتم

گفتمش تو را زدور می دیدم

گفت منم نیز چو تو

گهی تو را زیر چشمی می دیدم

قدمی سوی ساحل برداشتیم

خود را بر روی امواج می دیدم

عشقی پاک ز خود بر من داد

وای ، چه عشقی از او می دیدم

گذری کوته بر روز کردیم

حیف که من فقط روی او می دیدم

خورشید عمرش به سر می آمد

اما من او را زسر طلوعی دیگر می دیدم

گفت : روز به سر آمد و

من روزم را با یکی دیگر نیز دیدم

ز حرفش لحظه ای ایستادم

جز سیاهی چشمش چیزی نمی دیدم

بوسه ی بر گونه ام زد

برگشت و من رفتش می دیدم

کنار ساحل ماندم و غروب خورشید را

از سر مرگ عشق خود می دیدم

To L

|ادامه مطلب|   فوران ترشحات مغز*سعید(ارشمیدس)*درسه شنبه 4 دی1386ساعت23:1   
شعر2؟

زندگی چیست؟ عمر و عشق و فاصله.

دور ماندن از معشوق و قافله.

زندگی را بهر او می خواستم.

چه کنم رفت و میانمان ماند فاصله.

خواهم باز گویم قصه این ساحره

که برد از من عقل و هوش و قافله.

دیدمش در این دنیای بی عاطفه.

گفتم یا رب یکی را یافتم زین قافله

چند روزی را زدور میدیدمش

گشت میزدم گرد او در قافله

دیدم نیافت من را با این همه

عشق و شور و پرسه در قافله

رفتم میان آن همه عشق خود را گفتم با واهمه

اما کس نگاهم نکرد در قافله

دگر طاقت نایافتم

کشیدم عربده در قافله

کای خلق بی عاطفه

من مگر نیزیستم در این قافله

پس چرا عشق مرا نادیدید

مگر نیست بینا در قافله

خلق گرد من باز آمدمند

نماند کس در خانه های قافله

او را از میان جمع یافتم

گفتمش مگر نبینی من را در این قافله

عمری میان شما می زیستم

جز به تو دل نبستم به کس زین قافله

میان جمع چشم زمن برداشت و

رفت با یکی دگر در قافله

ماندم چه کنم با این همه

عشق خود به قافله

گر ترک کنم او را

نبینم کسی دگر زین قافله

راهی ندیدم جز

بردن یاد او از قافله(حافظه)

To L

|ادامه مطلب|   فوران ترشحات مغز*سعید(ارشمیدس)*درجمعه 16 آذر1386ساعت16:18   
شعر؟

زندگی را باختم

عاشق شدم دل باختم

هر چه از تو در خیال ساختم

بیهوده بود عمر از کف باختم

زندگی را از بهر تو می خواستم

حیف که رفتیو آن هم باختم

آمدی دیدم تو را هوش از سر دادم

چه کنم هر چه داشتم باختم

هر چه گفتم عاشقم کس گوش نداد آوازم

عمر میگذشت و شور عشقت می باختم

به پیشت آمدم آواز ساختم

که دوستت دارم دل به تو باختم

گفتی بهر چه دل بر من دادی؟

من مگر اسیر و دلباختم؟

گفتمت ای عمر و جان و آمالم

من چه کنم که دل بر تو باختم؟

گفتی، هیچ. چه دل بر من دادی؟

رو که من دل بر کس دگر باختم.

رفتی و من ماندم تنها با یادت.

از آن پس دل و عقل را از بدن محو ساختم

To L

|ادامه مطلب|   فوران ترشحات مغز*سعید(ارشمیدس)*درجمعه 16 آذر1386ساعت16:15   
دلم گرفته بود

هوا سرد بود  و دلم گرفته

شیشه ها هم انگار حال من را می فهمیدند

قطره قطره اشکانی چون شبنم می ریختند

پشت پنجره طوفانی به پا بود ،

امان از مردم بریده بود

باد هم بیکار ننشسته بود و دانه های برف را یاری میکرد.

دلم گرفته بود

آرزو داشتم هوا مثل آن روز های خنک بهاری بود

و

من پشت به زمین تاریک

آسمان پرستاره را در می نوردیدم.

دلم گرفته بود.....

|ادامه مطلب|   فوران ترشحات مغز*سعید(ارشمیدس)*درسه شنبه 29 خرداد1386ساعت14:56   
.:. مطالبي که قبلا نوشتم، حتما بخونيد.:.
:: بابا رفت (کجا رفت؟)
:: ساینا جون تولدت مبارک
:: امام رضا تولدت مبارک، انشاالله صد سال دیگه بازم تولدت تو همین روز باشه
:: نفس نکش
:: مناسک دانشگاه
:: حذف تو حذف
:: تا اطلاع ثانوی تعطیل است
:: عشق چگونه است؟
:: بازیه بی معنی نویسی
:: شب ضربت
:: اندر احوالات کابینه ی شیطان
:: اندر احوالات شیطان و برصیصای عابد
:: یادگار غربت7
:: من برگشتم
:: نرم افزار های توپ 2
:: نرم افزار های توپ
:: کمک می خوام، دنبال اسم دخترم برای خواهر زاده ی آینده ام
:: یادگار غربت 6
:: سیب ممنوعه
:: روزنگار تعطیلات عید
:: سال 1388 مبارک
:: روز عجیب
:: زاهد
:: تولدم مبارک، یادتون نره من ساعت 4 به دنیا میام
:: یادگار غربت 5
:: یادگار غربت 4
:: یادگار غربت 3
:: بازی پرتاب لنگه کفش سمت جرج بوش 2
:: بازی پرتاب لنگه کفش سمت جرج بوش
:: عید مبارک

code Code Design By : chum.blogfa.com

Code--chum.blogfa.com-->